نمیدونم از کجا شروع کنم.یه جورائی دلم گرفته.فضای خونه خیلی بده امشب.یه سکوت بد که خیلی ازش متنفرم.نمیدونم شاید تقصیر من باشه شایدم نه!!ولی هر چی هست دوست دارم زودتر تموم شه.امروز از اول صبح خوب نبودم زیاد .شاید دلیلش دیشب باشه و اون اتفاقای مسخره!!نمیدونم چرا بعضی وقتا یه جوریم میشه.دیگه حس میکنم خودم نیستم.میشم یه آدم مغرور که خیلی بده!!امروز دوست داشتم واسه خودم باشم.دلم واسه تنها بودن تنگ شده بود.البته از ظهر این حس اومد.واسه خودم پا شدم رفتم شهر کتاب و یه ۲ ساعتی اونجا بودم و کلی همه ی کتابا رو زیرو رو کردم و یه چندتائی هم خریدم.بعدش زدم بیرون اومدم سر میرداماد.از اونجا هم سوار ماشین شدم و رفتم طرف تجریش.دلم هوای امام زاده صالح و کرده بود.وقتی رسیدم بجای اینکه از تو خیابون اصلی برم زدم از تو بازار رفتم و کلی یاد بچگیام افتادم.خیلی خوبه که بافت بازار تجریش هنوزم مثه اونوقتاست.منم که عاشق حال و هوای دم عید اونجا.بعدش رفتم تو حرم و یه ساعتی واسه خودم خلوت کردم.خیلی سبک شدم وقتی اومدم بیرون.فقط خیلی خوابم میومد.آخه ۲ تا از قرصای آرامبخشمو که خواب آورن خورده بودم.با اینکه منگ منگ بودم اما کلی واسه خودم تو بازار گشتم و کلی خرده ریز خریدم و آروم آروم اومدم سمت خونه.اهان یه ماهی کوچولوی قرمزم واسه خودم خریدم.تو راهم کلی گوشیم زنگ خورد اما نمیتونستم جواب بدم.میدونستم شاید نگران شده باشه اما نمیدونم چرا جوابشو نمیدادم.وقتی هم که رسیدم دمه در خونه دیدم داره از پارکینگ میاد بیرون و کلی عصبانی و نگرانه.کلی هم دعوام کرد اما هیچی در جوابش نداشتم.گیجه گیج بودم و فقط میخواستم بخوابم.نمیدونم چرا نمیتونم یه روز واسه خودم باشم.همه ی دنیا فهمیدن که من غیبم زده.دوست ندارم انقده محدود باشم که نتونم بی خبر جائی برم.اونم فقط واسه ۳-۴ ساعت.الانم تازه بیدار شدم.رفتم دیدم رو مبل خوابیده.کلی دلم گرفت.بخاطر همه چیز.بخاطر حماقتای خودم.بخاطر دیوونگیام.بخاطر .....دلم میخواد امشب زودتر تموم شه.همین...
در این اتاق ساکت و تاریک٬
هر گاه٬ من نگاه تو را شعر میکنم
نوری٬به تارو پود هوا٬رنگ میزند
از تاج آفتاب خدا٬ زرنگار تر!
در این اتاق دلگیر٬
وقتی که من ـ لبالب ـ این صبر تلخ را٬
با یاد وعده های تو سر میکشم٬ـ صبور ـ
دانم٬که در جهان نفشانده ست دست عشق٬
در کام کس٬ شرابی ازین خوشگوارتر!
ای خفته بر پرند٬ سبکبال٬ بی خیال!
در این اتاق درهم
دستی٬ تمام خواهش٬ قلبی تمام عشق٬
چشمی تمام شوق تماشا
شب های انتظار تو را صبح میکنند
تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو
هر روز٬ از نسیم سحرخیز بیقرارتر!
دیوانگیست٬ ـ دانم ـ دیوانگی٬ که بخت٬
از سوی تو٬ نوید امیدی نمی دهد.
در این اتاق غمگین٬
اما
من٬ هر نفس به مهر تو امیدوارتر!
یک روز٬
ـ بی گمان ـ ٬
خواهد رسید دمی که برآیم بر آسمان٬
ـ (( كاي آفريدگار!
در اين اتاق كوچك٬
در اين دل شكسته ي نا استوار٬ آه٬
عشقي ست از بناي جهان استوارتر! ))
پ.ن:نیکو و اقلیما و بقیه بچه هائی که توی blogsky هستین:من نمیتونم وبلاگاتونو یکی دو روزه باز کنم!!!چراااااااااااا؟؟؟؟