وقتی هوای دل من ابریه، چه فرقی می‌كنه آسمان آفتابی باشه یا نباشه....

لطفا کمی انگیزه و هیجان!!

به این نتیجه رسیده ام که هر وقت زندگی بر وفق مراد است و روزها میگذرد بدون هیچ اتفاق خاصی٬هیچ انگیزه ای برای نوشتن هم نیست!نه اینکه توی این ۶-۷ سال همیشه مشکلی بوده که باعث نوشتن میشده ها!نه ٬ولی اون زمانها برای نوشتن یه انگیزه ای هم بود جدای این قضیه که این روزها نیست!آخه وقتی همه چی آرومه و طبق روال پیش میره بیام و از چی بنویسم؟؟؟!!!لابد از درس خوندنها که جزء ثابت این روزای زندگیم شده!یا از پیاده روی هام که اونم شده مثل درس خوندن ٬البته از نوع دوست داشتنیش!

تازه اکثر اون دوستایی که یه روزی مثل زنجیر به هم وصل بودیم و از نوشته های هم سوژه میگرفتیم و انرژی و همین میشد دلیل نوشتنهامون هم بدتر از من شدن!من لااقل ماهی یکبار رو سعی میکنم سری بزنم به این جا اما بعضی دوستان سال به سال هم یادی نمیکنند دیگه از این خانه ی مجازی!!!خوب دیگه با این چیزایی که گفتم حس نوشتن میمونه آخه؟؟!!نه والا.... 

من میرم ببینم یه چیزی پیدا میکنم که به این روزای آروم یکمی هیجان بده٬شاید اونوقت انگیزه ای هم واسه نوشتن پیدا بشه!