خر موجود بدبختی است!

۱-نمیدونم این آدمی چرا انقدر موجود بی خود و مزخرفیه!مثلا ادعاش میشه عقل داره اما به نظر من که کم عقل ترین موجود دنیاس!البته بلا نسبت شماها!خودمو میگم.همین جوری محض خنده!

۲-دیدید بعضی وقتا یه کاری رو انجام میدید و خودتون هم میدونید که اون کار،کار درستی نیست اما بازم اصرار به انجامش دارید! اَخ که چه حس بدیه گیر کردن توی این برزخ و درگیر شدن با خودتو و عقلت و دلت!همینه که اون بالا هم گفتم انسان کلا موجود بی عقلیه!

۳-خواستم بگم هیچوقت از هیچ چیزی توی این دنیا مطمئن نباشید،بعضی وقتا یه چیزایی اتفاق می افته که عمرا یک درصد هم فکرشو نمیکردید!بعضی وقتا یه کارایی رو مجبورید!دقیقا مجبورید انجام بدید که خودتونم تا چند روز فَکتون رو زمینه از این چیزی که پیش اومده.دیدم که میگم!

۴-یه چیز دیگه هم خواستم بگم و اون این بود که یاد بگیرید بگید نه.به همه حتی به خودتون!به خدا راس میگما.خیلی خوبه اگه بتونید این کار رو انجام بدید.سعی کنید، اگر هم بلد نیستید تمرین کنید،از همین الان برید و جلوی آینه بیاستید و هی تکرار کنید نه نه نه نه.باور کنید بعدا متوجه میشید این نه گفتنه خیلی راحت تر از اینه که اعصاب خودتون رو خورد کنید و حرص بخورید.

۵ـ و در آخر اینکه همه ی این چیزا رو بالا گفتم که برسم یه این موضوع !سعی کنید زود خَر نشید.ملت سعی دارن با چهارتا حرف و قربون صدقه و از این دری وری ها خَرتون کنن!که در مورد خودم در بیشتر مواقع موفق هم میشن و کلی هم از این اخلاق من سو استفاده میکنن!خواهر من،برادر من جان هر کی دوست داری خواهشا زود خَر نشو !ملت فقط منتظر همچین چیزی هستن!والا

نشسته بودم و مشغول درس خوندن بودم که یهو هوس قرمه سبزی کردم و یکمی فکر کردم دیدم راه داره با این دست نصفه نیمه درستش کنم و از عهدش بر میام!خلاصه الان که دارم اینا رو مینویسم بوی قرمه سبزی نپخته خونه رو پر کرده و منم چقدر بدم میاد از این بو. هر چقدر خود این غذا رو دوست دارم از این قسمت بوش بدم میاد که کل زندگی و هیکل آدم رو عطرآگین میکنه!

تا همین دو روز پیش یکی از دوست داشتنی هام و آرزو هام!نه آرزو نبود میشه گفت یکی از چیزهایی که دوست داشتم یه بار تو زندگیم تجربه اش کنم این بود که پام بشکنه و کچ بگیرمش.همه ی اینا شاید بخاطر اون قسمت هیجان انگیز راه رفتن با عصاش بوده که از بچگی عاشق این کار بودم.اما تو همین دو روز کاملا نظرم عوض شده دیدم واقعا به دردسرش نمیارزه و دیگه دوست ندارم این اتفاق برام بیوفته!این دو روز که دستم تو کچه واقعا کلافه شدم!هم از گرما و خارش و عرق کردن دستم هم اینکه شبها نمیدونم چیکار کنم و حس میکنم یه چیز اضافی آویزونمه و هی میخوام بکنم و بندازمش کنار!منی که عادت دارم موقع خواب دستم رو میذارم زیر بالشم خیلی این دو شب عذاب کشیدم و نتونستم بخوابم درست و درمون!حالا ایناش به کنار از عهده ساده ترین کارهای خودمم بر نمیام!فکر کن نمیتونم حتی کش سرم رو هم ببندم!!عذاب از این بیشتر!!

نمیدونم حالا چه اصراری بود من با این دستم بیام وبلاگ آپ کنم!!!مریضم دیگه ، والا به قرآن.یکی نیست بگه آخه آدم یه دستی اونم دست چپ، اونم با کیبوردی که فارسی نداره رو چه به وبلاگ آپ کردن!!!برو بشین درست رو بخون بچه

۱۰ روز دیگه این امتحانات کوفتی هم تموم میشه و یه نفس راحت میکشم!حالا نه اینکه از صبح افتادم رو کتابام و دارم درس میخونم ها! نه والا.میخونم اما به قولی خر نمیزنم.در حد ۱۵-۱۶ کافیه.فعلا که دو تایی که دادم خوب بودن و راضیم و یکی رو هم که پیچومدم و نرفتم بدم و ۲ تای دیگه مونده که ایشالا.. اونا هم نموم میشن زود!

تابستون هم میخواستم واحد بردارم که پشیمون شدم و گفتم بذار ۲ ماه یه نفسی بکشم و یکمی خوش بگذرونم و بی خیال درس و امتحان باشم.

دیشب از فرط بیکاری! داشتم آرشیو قدیم وبلاگم رو میخوندم که دیدم هر سال که میگذره تعداد پستهام سیر نزولی داره و هی داره کمتر میشه!یه جورایی دیگه حس نوشتن نیس مثل قدیما و اون آدمایی هم که بودن و یه جورایی انگیزه نوشتن میشدن واسه آدم دیگه نیستن!ولی خدایی خیلی بیکار بودم و با اینکه اینترنت هم دیال آپ بود تند و تند آپ میکردم و خلاصه دنیایی بود.حالا یا من پیر شدم و حس و حال این کارا رو ندارم یا اینکه کلا این طبیعی هست و همه بعد چند سال اینجوری میشن!حالا همین که بازم بعضی وقتها حس نوشتنه میاد خودش جای امیدواری داره!