بعضی وقت ها دلم میخواد فرار کنم از آدمای دور و برم

بعضی وقت ها با شنیدن بعضی حرفا یه بغض گنده میاد میشینه تو گلوم که هیچ کاریش نمیتونم بکنم

بعضی وقت ها دلم میخواد میتونستم حرف دلمو بزنم بدون اینکه برام مهم باشه به کسی بر میخوره

بعضی وقت ها دلم واسه خودم میسوزه

بعضی وقت ها........

کتک خور میطلبیم

فکرشو کن سرما خوردی در حد تیم ملی!از اون مدلا که نمیتونی از جات تکون بخوری و نای راه رفتن نداری و همش ولو شدی رو تخت و چرت میزنی و ناله میکنی و تو هپروتی٬از اونایی که نمیفهمی ساعت چنده و چی به چیه!از اون مدلایی که چشات شده اندازه ی نخود و دماغتم عینهو دلقک سیرک ٬از بس هی با این دستمال کاغذی چلوندیش! بعد به همه ی اینا اضافه کن مهمونی شب روکه دعوتی و از یه طرف حس نداری بری از یه طرف هم دوست داری بری و حال و هوات عوض شه!بعد فکر کن میخوای دوش بگیری و لباسات و حاضر کنی اما نمیتونی از جات پاشی!هی این ساعت کوفتی رو کوک میکنی واسه نیم ساعت دیگه و هی چرت میزنی!این پروسه ادامه داره تا وقتی تلفن زنگ میخوره و میبینی شماره ی شرکت شوورته!پیش خودت میگی حتما زنگ زده که پاشو حاضر شو کم کمک که بیام و بریم!بعد سلام و احوال پرسی و اینا آقای شوهر بر میگرده میگه فلانی زنگ زده و داره میاد خونمون!!!اونوقته که ییهو از اون عالم هپروتی که بودی یه چیزی گروووووومپ میخوره تو سرت و تازه میفهمی چی به چیه و کی به کیه!دیگه حرفای اونور خط رو نمیشنوی و داری فکر میکنی از کجا شروع کنی اینهمهههههههههههه کاری روکه الان باید انجام بدی!!!بعدشم که دیگه گفتن نداره دیگه!!! خدا واقعا همچین موقعیتی رو نصیب دشمنتونم نکنه که خیلی بده!نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا!گیج گیج بودم.فکر کن ورق یکدفعه برگرده و تویی که مهمون بودی امشب جایی یهو بشی میزبان و مهمون برات بیاد!اونم با این حال داغونی که داشتم.الان که دارم مینویسم اینا رو خودمم نمیدونم چطوری خونه تمیز کردم و اون ۲-۳ مدل غذا رو پختم و به حال و روز خودم رسیدم و مهمون داری کردمو.....!!!فقط به این نتیجه رسیدم که سگ جون تر از این حرفام!!حالا این وسط نمیدونم چرا واسه این شوور بیچاره قیافه گرفته بودم و دوست داشتم یه جا تنها گیرش بیارم و هر چی حرص دارم سرش خالی کنم!انگار که همه چی تقصیر اون بنده خدا بوده.البته الان یکمی اون حس پاچه گیریم کمتر شده ها ولی هنوزم دوست دارم یکیو بگیرم بزنم تا این حرصم خالی شه!!!حالا هر کی دلش کتک میخواد بیاد جلو

به قول خواننده ی مردمی که میگه " همه چی آرومه٬ من چقدر خوشحالم" ٬الان همه چی خدا رو شکر آرومه آرومه.بابا بد نیست خدا رو شکر  و مرخص شده از بیمارستان و خونه هستش و اگه یکمی به حرف ماها گوش کنه خیالمون راحت مشه و نگرانیمون کم.اما حیف که بابای حرف گوش کنی نیست و خیلی مراقب خودش نیست و ماها هم باید هی بهش تذکر بدیم که قرصهاتو سر وقت بخور٬از خونه بیرون نرو تو این هوای آلوده٬بیخودی عصبانی نشو و حرص نخور و ....!

این یکی دو هفته ی گذشته یکی از شلوغ ترین و خسته کننده ترین روزای امسال بود واسمون.از یه طرف بابا یکدفعه حالش بد شد و بستری شد بیمارستان و از یه طرف دیگه عروسی یکی از صمیمی ترین دوستامون بود و کلی رو کمکمون حساب کرده بودن و نمیشد تنهاشون بذاریم و همش دنبال کارای اونا بودیم!البته شووری بنده خدا خیلی بیشتر درگیر بود .چون ما جا رو بهشون معرفی کرده بودیم همش نگران اون بود که نکنه مشکلی پیش بیاد و از این چیزا که خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و خیالمون هم راحت شد.از اونور داداش شووری داشت با اهل و عیال تشریف میاورد ایران و کلی هم مشغول کار مارهای اونور بودیم و خلاصه که یه سر داشتیم و هزارتا سودا!!حالا این وسط هم هی اتفاقات پیش بینی نشده پیش میومد! این چند روز آخر  فقط در حال دوندگی بودیم و جفتمون کلی خسته شدیم.فکر کن فردای عروسی که شبش تا ساعت ۳ اینا درگیر بودیم من ۸ صبح کلاس داشتم و مجبور  بودم با اون بدن داغون و خسته برم ۵ ساعت بشینم سر کلاس!

خلاصه که یکی دو هفته ی شلوغی بود اما خدا رو شکر همه چی به خوبی تموم شد .الانم که در خدمت شما هستم کمی سرما خوردم و بی حالم اما خوب خوبم!فقط هنو یکمی خسته ام که اونم فکر کنم بخاطر سرما خوردگیه هستش و استراحت کنم خوب میشم!تازه میخواستم یه نفس راحت بکشم اما خوب نشد دیگه!!مهمون بازیهامون از پس فردا شب شروع میشه و ...

 

نمیدونم چشم من شوره یا اینکه تو میخوای باز منو امتحان کنی؟!۱۰ روز بیشتر از گذاشتن پست قبل نمیگذره که باز....

خدایا نمیشه بجای بابام هر بلایی میخوای سر من بیاری! تو که انقده دل سنگ نبودی خدا جونم!آخه چرا منو انقدر عذاب میدی؟هان؟؟تو که میدونی من طاقت دیدن بابامو رو تخت بیمارستان رو ندارم! تو که میدونی من حاضرم بمیرم اما بابام یه خارم نره به دستش!تو که میدونی جونم به جونش بسته است و وقتی حالش خوب نیست انگار یکی دستشو گذاشته بیخ گلومو نمیذاره راحت نفس بکشم!آهای خدا با توام!!میدونم الان دستت رو زدی زیر چونت و داری از اون بالا به حال داغون من نیگاه میکنی٬میدونم هنوزم حواست بهم هست و تنهام نذاشتی٬میدونم هوامو داری و نمیذاری حالم اینجوری بمونه٬میدونم خیلی بزرگتر از این چیزایی!

خدایا من از این آذر لعنتی متنفرم!دوست ندارم اون لحظات تلخ پارسال بازم برام تکرار شه!پس زودتر همه چی رو آروم کن

پ.ن:ببخشید نمیخواستم کسی رو نگران کنم.وقتایی که حالم خوب نیست بهترین کار نوشتن تو اینجاست تا یکمی آروم بشم.بابا فعلا تو سی سی یو هستش تا دکتر نظر قطعیش رو بگه که آنژیو لازم داره یا نه!هنوز منتظریم و نیازمند دعای همتون