بعضی وقت ها با شنیدن بعضی حرفا یه بغض گنده میاد میشینه تو گلوم که هیچ کاریش نمیتونم بکنم
بعضی وقت ها دلم میخواد میتونستم حرف دلمو بزنم بدون اینکه برام مهم باشه به کسی بر میخوره
بعضی وقت ها دلم واسه خودم میسوزه
بعضی وقت ها........
بعضی وقت ها با شنیدن بعضی حرفا یه بغض گنده میاد میشینه تو گلوم که هیچ کاریش نمیتونم بکنم
بعضی وقت ها دلم میخواد میتونستم حرف دلمو بزنم بدون اینکه برام مهم باشه به کسی بر میخوره
بعضی وقت ها دلم واسه خودم میسوزه
بعضی وقت ها........
این یکی دو هفته ی گذشته یکی از شلوغ ترین و خسته کننده ترین روزای امسال بود واسمون.از یه طرف بابا یکدفعه حالش بد شد و بستری شد بیمارستان و از یه طرف دیگه عروسی یکی از صمیمی ترین دوستامون بود و کلی رو کمکمون حساب کرده بودن و نمیشد تنهاشون بذاریم و همش دنبال کارای اونا بودیم!البته شووری بنده خدا خیلی بیشتر درگیر بود .چون ما جا رو بهشون معرفی کرده بودیم همش نگران اون بود که نکنه مشکلی پیش بیاد و از این چیزا که خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و خیالمون هم راحت شد.از اونور داداش شووری داشت با اهل و عیال تشریف میاورد ایران و کلی هم مشغول کار مارهای اونور بودیم و خلاصه که یه سر داشتیم و هزارتا سودا!!حالا این وسط هم هی اتفاقات پیش بینی نشده پیش میومد! این چند روز آخر فقط در حال دوندگی بودیم و جفتمون کلی خسته شدیم.فکر کن فردای عروسی که شبش تا ساعت ۳ اینا درگیر بودیم من ۸ صبح کلاس داشتم و مجبور بودم با اون بدن داغون و خسته برم ۵ ساعت بشینم سر کلاس!
خلاصه که یکی دو هفته ی شلوغی بود اما خدا رو شکر همه چی به خوبی تموم شد .الانم که در خدمت شما هستم کمی سرما خوردم و بی حالم اما خوب خوبم!فقط هنو یکمی خسته ام که اونم فکر کنم بخاطر سرما خوردگیه هستش و استراحت کنم خوب میشم!تازه میخواستم یه نفس راحت بکشم اما خوب نشد دیگه!!مهمون بازیهامون از پس فردا شب شروع میشه و ...![]()
خدایا نمیشه بجای بابام هر بلایی میخوای سر من بیاری! تو که انقده دل سنگ نبودی خدا جونم!آخه چرا منو انقدر عذاب میدی؟هان؟؟تو که میدونی من طاقت دیدن بابامو رو تخت بیمارستان رو ندارم! تو که میدونی من حاضرم بمیرم اما بابام یه خارم نره به دستش!تو که میدونی جونم به جونش بسته است و وقتی حالش خوب نیست انگار یکی دستشو گذاشته بیخ گلومو نمیذاره راحت نفس بکشم!آهای خدا با توام!!میدونم الان دستت رو زدی زیر چونت و داری از اون بالا به حال داغون من نیگاه میکنی٬میدونم هنوزم حواست بهم هست و تنهام نذاشتی٬میدونم هوامو داری و نمیذاری حالم اینجوری بمونه٬میدونم خیلی بزرگتر از این چیزایی!
خدایا من از این آذر لعنتی متنفرم!دوست ندارم اون لحظات تلخ پارسال بازم برام تکرار شه!پس زودتر همه چی رو آروم کن
پ.ن:ببخشید نمیخواستم کسی رو نگران کنم.وقتایی که حالم خوب نیست بهترین کار نوشتن تو اینجاست تا یکمی آروم بشم.بابا فعلا تو سی سی یو هستش تا دکتر نظر قطعیش رو بگه که آنژیو لازم داره یا نه!هنوز منتظریم و نیازمند دعای همتون