سوال بی جواب

من نمیدونم قبلا ها که اینترنت و فیس بوک و ایمیل و وبلاگ نبود آدما بعد از اینکه از خواب پا میشدن اولین کاری که میکردم چی بود!!!؟؟؟یعنی موندم توش ها!!!

بارون بارون ، بارونَه هِی!

داره بارون میاد

دلم راه رفتن و نفس کشیدن زیر بارون رو میخواد،اونم بدون چتر....

یار دبستانی من

برگه امتحانی رو میگیرم٬میدونم که چیزی بلد نیستم و میرم طرف نیمکت آخر کلاس به امید اینکه اونجا راحت تر میشه تقلب کرد!میشینم رو نیمکت و یه نگاهی به دو تا برگه میاندازم و مخم سوت میکشه!هیچی بلد نیستم!!یه حس بد و دلهره اور چنگ میندازه به دلم٬یه نگاه به دو رو برم میاندازم تا ببینم چه خبره و کی به کیه.با دخترک میز بغلی چشم تو چشم میشم و بهش میفهمونم هیچی بلد نیستم و کمکم کنه ٬اونم دستشو باز میذاره تا بتونم از روی برگش بخونم!سوالا تستیه و دخترک هر چهارتا گزینه رو علامت زده!!!!گه گیجه گرفتم و نمیدونم کدومو علامت بزنم٬بعد چند دقیقه ای که درگیرم اینجوری نگاهم میافته به معلم و میبینم ذل زده بهم و داره نگاهم میکنه!دستپاچه میشم از اینکه مچمو گرفته و بازم اون حس بد چنگ میندازه به دلم!معلم گوشزد میکنه وقت امتحان تموم شده و من مستاصل به برگم نگاه میکنم که خالیه خالی و باز همون حس بد و اشکی که از چشمام میاد پایین!

خیلی وقت بود این حس و حال رو فراموش کرده بودم تا دیشب که این خواب رو دیدم و بازم اون حس لعنتی دوران مدرسه وجودمو پر کرد!خوابم انقدر واضح بود که کاملا درک میکردم همه چی رو و احساس میکردم واقعیه واقعیه اون اتفاقا!اون کلاس و اون مانتو و مقنعه و اون برگه امتحانی و ...همه و همه به شکل مسخره ای واقعی بودن برام!خیلی بد بود خیلیییی

خدا رو شکر تموم شدن اون روزای گند و اون حس بد روزای امتحان! حاضر نیستم حتی واسه یک روزم برگردم به اون روزای لعنتی دانش آموزی!!!

آلوچه

اوووووووووم٬جاتون خالی یه نیم ساعتی هست با یه بسته آلوچه سرگرم شدم و هی دارم میخورم و هسته پس میدم.آی حال داد٬آی حال داد!!یاد بچگیام افتادم که موقع برگشتن از مدرسه از این آلوچه کثیفا میخریدیم که تو کیسه بودن و میخوردیم و هی هسته هاشو تف میکردیم بیرون از شیشه ی سرویس!تازه آخرشم که تموم میشد کیسه شو میکردیم تو دهنمون و میجوییدیم تا تهش هم در بیاد و خدایی نکرده چیزیش حیف و میل نشه!ولی خدایی اون قسمت آخرش خوشمزه تر از همش بود

خودمونیما چه گْند و کثیف بودیم هممون!