بی دستی!

خوب انگار من نذر کردم هر سال  این موقع یک ماهی دستم تو گچ باشه!امیدوارم که امسال سال آخر و یار آخری باشه که این دست بدبخت و یه ماه گچ مبگبرم!این دست هم واسه ما داستانی شده و انگار دیگه دست بشو نیست!از گرما و خارش و درد و ایناش بگذریم بدترین قسمت ماجرا اینه که چون دست راست هست از پس هیچکدوم از کارام بر نمیام!الیته من سرتق تر از این حرفام و یه دستی کارایی رو که بتونم انجام میدم اما خوب یه کارای مسخره ای رو خودم نمیتونم انجام بدم که فقط هم خودم باید انجام بدم مثل بستن موهام که هیچکی نمیتونه این کارو واسم انجام بده مثل خودم و این شده یکی از معضلات این روزام!مردم چه معضلاتی دارن اونوقت ما درگیر چی هستیم!!والا

بخاطر این دست هم این روزا تقریبا خونه نشین شدم!چون رانندگی سخته برام حس بیرون رفتن نیست!فقط شبا یه سر میریم خونه مامان بابا ها و این شده تفریح این روزام!در طی روز هم که همش نشستم پای این لپ تاپ و یا دارم کتاب میخونم یا فیلم میبینم با اینکه فیس یوق گردی میکنم!تقریبا یه جورایی میشه گفت بیخودی دارن میگذرن این روزا!مثلا میخواستم امسال تابستون برم یه کلاسی چیزی اما فعلا که تعطیله تا تکلیف این دست معلوم شه.

از گذشته تا امروز....

این روزا خوندن رو بیشتر از نوشتن دوست دارم که این شاید یکی از علایم پیری و تنبلی باشه!چه میشه کرد هر چی هست این روزا دوست دارم بنویسم اما دست و دلم نمیره و هی امروز فردا میکنم!امروز همون مرض گذشته خونی اومد سراغم و نشستم آرشیوم رو زیر و رو کردم .یه جاهایی نیشم باز میشد و یه جاهایی از خوندن نوشته هام و کامنت ها قاه قاه میخندیدم و یه جاهایی هم نمیفهمیدم کی صورتم خیس شده از اشک.در کل تجربه ی جالبیه این گذشته خونی و کلی خاطرات و بصورت تصویری واسه آدم زنده میکنه.یکی دیگه از دلایل این گذشته خونیم این بود که ببینم دقیقا من چند سال پیش چی داشتم انقدر واسه گفتن که انقدر تند تند مینوشتم و بازم هنوز حرف بود واسه گفتن!خوب این روزا اونقدر حرف ندارم واسه گفتن و یا شاید هم حرف باشه اما لزومی نمیبینم دیگه که بیام اینجا و اونا رو بنویسم!خوب یکی دیگه از دلایل ننوشتن شاید این فیس بوق لعنتی باشه که ههمون رو گرفتار خودش کرده و عادتمون داده به مینیمال نویسی و پستای کوچولو و لایک و ...!خلاصه اینجوریا شد که این وبلاگ مادر مرده ماه تا ماه هم به روز نمیشه و همینجوری هی خاک میخوره و لامصب یه کاری هم کرده باهام که نمیتونم ببندمش و خلاص!هم خیال خودم راحت شه هم خیال خودم!

این روزا بعد از یه مدت بسیار طولانی که درگیر بودم شدید روزای آرومی رو دارم میگذرونم.روزایی که هی دارم فکر میکنم خوب الان که بیکارم چیکار میتونم بکنم و چی دوست دارم انحام بدم  و هی میخوام خودمو سرگرم کنم و هی صیج شب میشه و من کار خاصی نکردم.البته اگه کتاب خوندن و بازی و فیلم دیدن و فیس بوق گردی و یکمی وبلاگ گردی و آشپزی رو کار فرض نکنیم!

یه چیز جالب کشف کردم از این گذشته خونی!واسم خیلی جالب بود از همون سال اولی که من اینجا نوشتم تو این ماه من هی یه سرگرمی واسه خودم درست کرده بودم و خودمو مشغولش کرده بودم!از گواهینامه و خیاطی و آرایشگری گرفته تا کنکور این دانشگاه که فعلا درگیرشم.حالا تا سال دیگه که این هم تموم شه باید ببینم دیگه چیکار میخوام بکنم!