برگه امتحانی رو میگیرم٬میدونم که چیزی بلد نیستم و میرم طرف نیمکت آخر کلاس به امید اینکه اونجا راحت تر میشه تقلب کرد!میشینم رو نیمکت و یه نگاهی به دو تا برگه میاندازم و مخم سوت میکشه!هیچی بلد نیستم!!یه حس بد و دلهره اور چنگ میندازه به دلم٬یه نگاه به دو رو برم میاندازم تا ببینم چه خبره و کی به کیه.با دخترک میز بغلی چشم تو چشم میشم و بهش میفهمونم هیچی بلد نیستم و کمکم کنه ٬اونم دستشو باز میذاره تا بتونم از روی برگش بخونم!سوالا تستیه و دخترک هر چهارتا گزینه رو علامت زده!!!!گه گیجه گرفتم و نمیدونم کدومو علامت بزنم٬بعد چند دقیقه ای که درگیرم اینجوری نگاهم میافته به معلم و میبینم ذل زده بهم و داره نگاهم میکنه!دستپاچه میشم از اینکه مچمو گرفته و بازم اون حس بد چنگ میندازه به دلم!معلم گوشزد میکنه وقت امتحان تموم شده و من مستاصل به برگم نگاه میکنم که خالیه خالی و باز همون حس بد و اشکی که از چشمام میاد پایین!

خیلی وقت بود این حس و حال رو فراموش کرده بودم تا دیشب که این خواب رو دیدم و بازم اون حس لعنتی دوران مدرسه وجودمو پر کرد!خوابم انقدر واضح بود که کاملا درک میکردم همه چی رو و احساس میکردم واقعیه واقعیه اون اتفاقا!اون کلاس و اون مانتو و مقنعه و اون برگه امتحانی و ...همه و همه به شکل مسخره ای واقعی بودن برام!خیلی بد بود خیلیییی

خدا رو شکر تموم شدن اون روزای گند و اون حس بد روزای امتحان! حاضر نیستم حتی واسه یک روزم برگردم به اون روزای لعنتی دانش آموزی!!!