فکرشو کن سرما خوردی در حد تیم ملی!از اون مدلا که نمیتونی از جات تکون بخوری و نای راه رفتن نداری و همش ولو شدی رو تخت و چرت میزنی و ناله میکنی و تو هپروتی٬از اونایی که نمیفهمی ساعت چنده و چی به چیه!از اون مدلایی که چشات شده اندازه ی نخود و دماغتم عینهو دلقک سیرک ٬از بس هی با این دستمال کاغذی چلوندیش! بعد به همه ی اینا اضافه کن مهمونی شب روکه دعوتی و از یه طرف حس نداری بری از یه طرف هم دوست داری بری و حال و هوات عوض شه!بعد فکر کن میخوای دوش بگیری و لباسات و حاضر کنی اما نمیتونی از جات پاشی!هی این ساعت کوفتی رو کوک میکنی واسه نیم ساعت دیگه و هی چرت میزنی!این پروسه ادامه داره تا وقتی تلفن زنگ میخوره و میبینی شماره ی شرکت شوورته!پیش خودت میگی حتما زنگ زده که پاشو حاضر شو کم کمک که بیام و بریم!بعد سلام و احوال پرسی و اینا آقای شوهر بر میگرده میگه فلانی زنگ زده و داره میاد خونمون!!!اونوقته که ییهو از اون عالم هپروتی که بودی یه چیزی گروووووومپ میخوره تو سرت و تازه میفهمی چی به چیه و کی به کیه!دیگه حرفای اونور خط رو نمیشنوی و داری فکر میکنی از کجا شروع کنی اینهمهههههههههههه کاری روکه الان باید انجام بدی!!!بعدشم که دیگه گفتن نداره دیگه!!! خدا واقعا همچین موقعیتی رو نصیب دشمنتونم نکنه که خیلی بده!نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا!گیج گیج بودم.فکر کن ورق یکدفعه برگرده و تویی که مهمون بودی امشب جایی یهو بشی میزبان و مهمون برات بیاد!اونم با این حال داغونی که داشتم.الان که دارم مینویسم اینا رو خودمم نمیدونم چطوری خونه تمیز کردم و اون ۲-۳ مدل غذا رو پختم و به حال و روز خودم رسیدم و مهمون داری کردمو.....!!!فقط به این نتیجه رسیدم که سگ جون تر از این حرفام!!حالا این وسط نمیدونم چرا واسه این شوور بیچاره قیافه گرفته بودم و دوست داشتم یه جا تنها گیرش بیارم و هر چی حرص دارم سرش خالی کنم!انگار که همه چی تقصیر اون بنده خدا بوده.البته الان یکمی اون حس پاچه گیریم کمتر شده ها ولی هنوزم دوست دارم یکیو بگیرم بزنم تا این حرصم خالی شه!!!حالا هر کی دلش کتک میخواد بیاد جلو