غر غر های الکی!!
این جور موقعا یاد اونوقتا که یه دختر بچه ی ابتدائی بودم میوفتم.وقتی بعد از ظهرا از مدرسه میومدم انقده خسته بودم که لباسامو در نیوورده خوابم میبرد و یه ساعت بعد با همین حس بد از خواب پا میشدم.یادمه اونموقع ها یه روز همینجوری از مدرسه اومده بودم و از خستگی خوابم برده بود.یه دفعه از خواب پریدم و یه نگاه به ساعت کردم و دیدم واااااااااای ساعت ۶ و خورده ای بود و فکر کردم صبح و الانه که ساعت ۷ بشه و سرویسم بیاد و من جا بمونم!!!شروع کردم مامانم و صدا کردن و وقتی دیدم جوابی نمیاد زدم زیر گریه و فکر کردم که همه رفتن و منو یادشون رفته بیدار کنن!!تند تند لباسامو پوشیدم و کیفمو بر داشتم و اومدم دم در که دیدم همه ی بچه ها توی کوچه دارن بازی میکنن!!!!تازه دوزاریم افتاد که ساعت ۶ بعد از ظهر بوده!!!
امروزم خیلی خسته بودم و نزدیکای ساعت ۴ خوابم برد و یه دفعه با صدای دزدگیر یه ماشین توی کوچه از خواب پریدم و دیدم همه جا تاریکه!!اینجور وقتا هم خیلی بهتره که تنها باشم چون اگه کسی بهم گیر بده خیلی بد اخلاق میشم پاچه میگیرم!.باید یه یکساعتی بگذره تا حالم بیاد سر جاش و آدم بشم!!
الانم کلی حوصلم سر رفته.دلم یه چیزایی میخواد که نمیدونم چیه!!!!از اون وقتاست که دوست دارم کلی غر بزنم و نق نق کنم!!شوشو شانس آورده که هنوز نیومده وگرنه دیوونه میشد از دست غر غرای من!!
کلی کار خیاطی مونده رو دستم که اصلا حسشو ندارم!!!دوست داشتم یه یک هفته ای کلاسام تعطیل بود تا میشستم و تمام لباسای نا تمومو تموم میکردم.همینجوری بگذره تا یک ماه دیگه اتاق پر میشه از کیسه ی لباسای نا تموم!!!اکثرشونم یا کمر ندارن یا پایینشون پس دوزی نشده!!!تازه شلوارم یاد گرفتم!واسه ی خودم ۳ تا دوختم که ۲ تاش کاملا قابل پوشیدنه و خیلی هم ماهر شدم!!!قراره یه مغازه ی شلوار تک دوزی بزنم!!
خوب دیگه من برم یکمی وبلاگ بخونم که حوصله نوشتن ندارم دیگه!