یک روز مفید...
خدای خودم حال میکنم زندگی رو.جدا زندگی به این توپی تا حالا ندیدم!
نمیدونید که.زندگی نیست که همش هیجان همش تنوع.یه روزش نیست که شبیه روز دیگش باشه.باور نمیکنید؟خب حالا که باور نمیکنید یه روزش رو به عنوان مثال براتون میگم:
صبح!ساعت ۱۱ـ۱۲ با زنگ تلفن بزور از خواب پا میشم که طبق معمول مامان خانم هستن که دلش تنگ شده و می خواد احوالپرسی کنه.یه یکربعی که گذشت تازه یکمی خواب از سرم پریده حرفای مامان رو می فهمم!خلاصه بعد از این تلفن دیگه خواب از سرم پریده و نمیشه دیگه بخوابم!(حیف) بعدش تازه چشمم میخوره به ساعت و میبینم که بله!از ۱۲ هم گذشته و آقای شوهر هم ۱.۳۰ تشریف میارن و ناهار هم نداریم و بنده هم هنوز هیچکاری نکردم.از اینجا به بعد کارها با سرعت نور انجام میشن!البته همه ی کارا یه طرف اینکه نهار چی باید درست کنم هم یه طرف.خلاصه به هر ترتیبی هست یه چیزی درست می کنم حالا این چیز قابل خوردن هست یا نه دیگه خدا میدونه!(البته از خودم تعریف نباشه دسپخت بدی ندارم).آره دیگه تا ۱.۳۰ غذا حاضر خونه مرتب میز چیده و در کل کارا انجام شدن.۱.۳۰ هم شوشو میادو نهار رو میخوریم و یه کم از کارایی که از صبح!انجام دادیم حرف میزنیم و دوباره شوشو میره و من می مونم و خودم که اول میز رو اگه حال داشته باشم جمع می کنم اگرم حالش نباشه میمونه واسه بعد .بعد هم میرم سر تلویزیون (منظور ماهواره است) سه بارم تمام کانال هارو دوره می کنم .از بس که برنامه های جالبی دارن!حوسلم که از تلویزیون هم که سر بره خاموشش می کنم و میام سراغ کامپیوتر اول یه سر آدی هام رو چک میکنم و آف هامو میخونم بعدش میام سراغ وبلاگم که ببینم کسی نظر داده(از بس نظرات زیاده یه ۲-۳ ساعت وقتم رو می گیره!*)بعدشم یکم وبلاگ بقیه دوستان رو می خونم و مهم تر که واسشون نظر هم میزارم بعد هم اگه حال داشته باشم میام و یه کم چرت و پرت تو وبلاگم مینویسم.حدودای ساعت ۶-۷ هم که شوشو میاد میریم بیرون و یه دور میزنیم .شام هم که یا خونه ی مامان من هستیم یا خونه مامان شوشو یا اینکه با بچه ها بیرون می خوریم.شبا هم که اصولا بعد از ۱ـ۲ میایم خونه و میگیریم می خوابیم و دوباره فردا روز از نو ....
اینه که میگم بهتون که زندگی رو حال کنید!به منم میگن یه کدبانو از بس که دارم فعالیت می کنم.
شما ها هم یکمی زندگی کردن رو از من یاد بگیرید!