سلام سلام من اومدم

مرسی از همتون که نگرانم شده بودید(زیادی خودم رو تحویل گرفتم!!) حالم هنوز خوب خوب نشده ولی از روزای اول خیلی بهترم.نمیدونم چرا این مریضیه ایندفعه انقدر آویزون من شده و نمی خواد بره.اولین باره که سرماخوردگیم انقدر طول میکشه.البته علتشو میدونم همش واسه ی اینه که دارو هام رو مرتب نخوردم.واسه رضای خدا هم که شده یه بار این کپسولا رو سر ساعتش نخوردم واسه همینم مریضیه هنوز تو بدنمه.ولی از امروز به شوشو قول دادم که قرصام رو سر وقت بخورم تا خوب خوب بشم.

این هفته که گذشت یکمی کار مار داشتم که وقت نشد بیام اینورا.یکی دو روز اول که حالم اصلا خوب نبود و همش افتاده بودم توی جا.بعدشم که داشتم عکسای قدیمیه مامانینای شوشو رو مرتب میکردم.آخه آلبوماشون دیگه خیلی قدیمی و خراب شده بود و. از اونجایی که منم عاشق عکسای قدیمی هستم دلم بحالشون سوخت و آوردم که درستشون کنم . کلی طول کشید ولی در عوض خیلی خوب شدن و بعدشم که بابای شوشو دیدشون کلی خوشش اومد و دو تا کیسه ی دیگه از عکسای قدیمیش رو داد که اونا رو هم مرتب کنم

بعدشم بعد از عمری رفتم خونه ی مامانمینا و شب موندم اونجا .ولی دیگه مثل اون وقتا که مجرد بودم خونه ی مامانینا کیف نمیده.همش دوست داشتم زود تر بیام خونه ی خودمون.البته بیشتر هم واسه کار خودم بود که موندم وگرنه ..آخه روز قبلش با مامان رفتیم بیرون و یه  دامن دیدم از این چین چینیا که تازه اومده.خیلی ناز بود مامانم گفت بریم پارچه بخریم خودم برات میدوزم .منم که کلی ذوق کردم رفتیم و پارچه خریدیم و رفتیم که مامان برام بدوزش.از اونجایی که مامانم خیلی ساله که دیگه خیاطی نکرده و همه چی هم یادش رفته این دامنه کلی وقتشو گرفت آخر سرم اون چیزی نشد که من میخواستم.البته یکمی هم تقصیر خودم شد چون کلی عجله کردم سرش و خیلی هول هولکی شد!!

پنجشنبه هم که یکی از دوستامون داشتن اسباب کشی میکردن رفتیم کمکشون.شب قبلشم تا ساعت ۲-۳ داشتیم وسایلشون رو جمع میکردیم و یه مقدارشم با ماشین بردیم.فرداشم که از صبح مشغول همین کار بودیم تا ظهر.بعدشم  رفتیم خونه ی مامانمینا تا دامنم رو بگیرم که حاضر نبود شوشو هم چون کار داشت رفت و قرار شد من خودم برگردم خلاصه که تا ۷ شب مشغول این بودیم بعدشم من تا اومدم خونه ۹ شده بود از بس که توی این خیابونا ترافیک بود.

دیروزم که مهمونی خونه ی داداش شوشو بودیم.خوب بود بعد از چند وقت همه دور هم جمع بودن.آخه یکی از داداشای شوشو ایران نیستن و تابستونا میان البته خودش هست خانم و بچه هاش نیستن واسه همین وقتی که میان مهمون بازیامون شروع میشه.جمعه ی این هفته هم همه خونه ی ما دعوتن.از الان باید یواش یواش کارامو بکنم که یه دفعه خسته نشم.خونه هم که ماشالا. کلی بهم ریخته شده.این چند روزه چون زیاد خونه نبودیم نشده که مرتب کنم .حالشم ندارم که اصلا کاری کنم.این مریضیه هم بد جور بدنم رو بی حال و تنبل کرده.

امروز وقتی بیدار شدم ساعت رو دیدم چشام اینجوری شد.ساعت ۱۲.۱۵ دقیقه بود مثلا قرار بود زود پا شم که کارام رو شروع کنم و یکمی به خونه زندگیم برسم!!حالا خوبه نهار داشتم وگرنه شوشو بیچاره گرسنه میموند

خب اینم از پست امروز.اینهمه نوشتم بجای این یکهفته!!!!خوبه؟؟؟

این چند روز نتونستم آپ کنم اما به همتون سر زدم ولی ببخشید که نشد کامنت بذارم.ایشالا.. جبران میکنم.

خب دیگه من برم

بابای