ریز و درشت های یک ذهن بی سر و سامان!
میدونید چیه؟این روزا دنبال یه سری کارا هستم که فکر میکنم خیلی وقت پیش باید میرفتم دنبالشون و حسرت اینو میخودم که چرا انقدر دیر به خودم اومدم واسه این کارا!هر روز صبح که چشامو باز میکنم حس میکنم کلی کار عقب مونده دارم که باید انجام بدم و با استرس از خواب پا میشم اما روز که تموم میشه میبینم هیچ کدوم از اون کارایی رو که باید انحام ندادم و بازم یه روز دیگه گذشته و من وقتم و بیهوده تلف کردم!این روزا به یه محرک قوی احتیاج دارم!به یه کسی با چیزی که هلم بده واسه استارت این کارا!نمیدونم چرا خودم انقدر تنبلی میکنم!البته تنبلی نیست میدونم اما یه چیزیه که هی امروز و فردا میکنم و هی دارم از زیرش در میرم!با اینکه خواسته ی دل خودمه اما یه ترس پنهونی دارم اون ته ته های دلم که نمیذاره پا پیش بذارم!شایدم اعتماد به نفس کم باعثش میشه!اینکه فکر میکنم خیلی دیر شده مثلا واسه یادگیری یه ساز که همیشه آرزوم بوده!یا ترس از نتونستن و شکست خوردن!یا نمیدونم از این چیزا دیگه!ایناس که نمیذاره برم جلو و خودم میدونم که یکمی انگیزه میخوام و یکی که اولشو هلم بده تا بیوفتم تو راهو و ....!
انقدر کارا هست این روزا که هی میگم چرا من تا حالا پی شونو نگرفتم!مثلا خیلی وقته دلم میخواد دست به قلم شم باز٬مخصوصا آبرنگ که عاشقشم و دوست دارم برم یه دوره کامل کلاساشو بگذرونم.یا دوس دارم دوربینمو بر دارم و برم اینور و اونور و هی چیلیک چیلیک عکس بگیرم و هی ذوق کنم یا همون موسیقی که اون بالا گفتم!همیشه حس میکردم باید یه چیزی بلد باشم و حس میکنم کسی که حداقل یه ساز بلد نباشه یه جورایی بی سواده!یا حتی یکی دیگه از چیزایی که واقعا از ته ته دلم دوس دارم حرفه ای یاد بگیرم شیرینی پزی و درست کردن دسر های رنگ و وارنگه .دوس دارم برم دوره های کاملشو ببینم و وسه خودم یه شیرینی فروشی کوچولو بزنم و .....!میبینید چقدر درهم برهمه این روزا تو کله ی من و چقدر پزه از آرزوهایی که حس میکنم خیلی دورم ازشون و خیلی دیره واسه بعضیاشون!تازه اینا یک پنجم همه اون چیزی که تو سرم هست هم نیستا فقط محض مثال گفتمشون!دیگه خودتون ببینید چه هست اون تو!!خلاصه اینکه این روزا فکرم درگیر ایناست و نمیدونم باید چی کنم؟!