ببار ای برف زیبای من
بازم کسل شدم این روزا!همش هی دعا میکنم کلاس ها زودتر شروع بشن و بازم سرگرم بشم و یکمی انگیزه پیدا کنم.به خودم قول دادم روزای ۲۶ سالگی متفاوت تر از روزای قبلی زندگیم باشه و دارم تلاش میکنم که به همه چی با یه دید دیگه نگاه کنم و زندگی رو سخت نگیرم و همه چیزا و همه آدما رو دوست داشته باشم.سعی میکنم کارایی که حس بدی بهم میداد رو بذارم کنار و برم دنبال چیزایی که دلم بهم میگه و مهمتر از همه میخوام یکمی بیشتر خودمو دوست داشته باشم.یکمی از وروود به ۲۶ سالگی و رد کردن ۲۵ میترسیدم!یه حس بدی داشتم و اصلا دوست نداشتم ۲۵ تموم بشه و بزرگ تر بشم.همیشه سن ۲۵ واسم بهترین سن بود و اوج همه خوبیها و حس میکردم گذشتن ازش یعنی پیش به سوی پیری!اما سعی کردم به خودم بقبولونم این فقط یه عدد هستش و مهم روحم هست که نباید بذارم پیر بشه!
دیگه اینکه دیروز بعد مدتهای بسیار بسیار زیاد از سر کنجکاوی رفتم به یکی از این مراسم مذهبی خانومانه!نمیدونم اسمش رو چی بذارم نه مولودی بود نه عزا و تلفیقی از این دو بود.خیلی واسم جالب بود دیدن یه سری ادمهای کاملا متفاوت از نظر فکری!انقدر کارهاشون و عکس العمل هاشون برام جالب و بعضی مواقع تعجب آور بود که خودم مونده بودم!!واقعا چی فکر میکنن یکسری ادمها!اصلا فکر میکنن؟؟!با دیدن سادگی بعضیهاشون دلم سوخت !در کل تجربه ی جالبی بود بعد مدتها و فهمیدم دورو برم هنوز هستند ادمهای اینجوری که البته تعدادشون هم کم نیست.