دلم بچگی میخواد...
واي كه من چقدر با ديدن برف ذوق زده ميشم.درست مثل بچگي هام.اون وقتا كه شبا ميرفتم پشت پنجره به اميد اينكه هوا قرمز باشه تا فرداش برف بباره و مدرسه ها تعطيل بشن و بريم تو كوچه و برف بازي كنيم.وقتايي هم كه حساب و كتابهام درست از آب درميومدن و تعطيل ميشديم زود تر از روزاي معمولي بيدار ميشدم به عشق برف بازي و بر خلاف ميل باطنيم كلي لباس ميپوشيدم از ترس اينكه مامان يه وقت به اين بهانه نذاره برم بيرون.چه مزه اي ميداد واقعا!انقدر تو برف ميموندم كه پاهام و دستام از سرما سر ميشدن و نميتونستم ديگه تكونشون بدم.وااااااااي خداي من چقدر دلم بچگيمو ميخواد.دلم از اون آدم برفي ها ميخواد كه با كلي تلاش درست ميكرديم و يه هويج ميذاشتيم وسط صورتش و با التماس دو تا دگمه از مامان ميگرفتيم واسه چشماش.تازه يواشكي هم شال و كلاه خودمونو در مياورديم و ميذاشتيم رو سرش كه يه وقت خدايي نكرده سردش نشه!دلم اون سوزش دردناك رو پوستم رو ميخواد وقتي كه يه گوله برف ناغافل ميخورد تو صورتم و اشكم رو در مياورد.حتي دلم اون چكمه ي صورتي رو ميخواد كه روش عكس ميكي موس بود و چقدر وقتي پام ميكردمش احساس خوش تيپي بهم دست ميداد.يا اون دستكش هاي رنگي رنگي كه هر انگشتش يه رنگ بود و انگشتاش نصفه بود و بجاش يه تيكه ي اضافي واسه پوشوندن سر انگشتها بهش وصل بود!
يادمه هميشه اولين برف كه ميومد ميرفتيم پارك ملت .تو بچگي ها قشنگ ترين صحنه ديدن برفهایي بود كه از جلوي پرژكتور هاي بزرگ در ورودي پارك ميمودن پايين.مهيج ترين بخشش هم درست كردن آدم برفي هاي بزرگ بود كه بابا كمكمون ميكرد و هميشه انقدر بزرگ و قشنگ ميشد كه كلي آدم ميومدن و باهاش عكس ميانداختن.يادش بخير....
الانم بخاطر همون ذوق زدگي بيش از حد هي چند لحظه يكبار سرمو بلند ميكنم ببينم هنوزم داره ميباره يا نه كه خدا رو شكر همچنان ادامه داره.
پ.ن:میگم چقدر بده آدم انقدر سریع ضایع بشه ها!!!هوا صاف و آفتابی شده ٬انگار نه انگار که یه ساعت پیش مثل چی داشت برف میبارید!![]()