دو هفته ای میشه که زندگیم از روال عادیش خارج شده و بطور کامل تو خونه نبودم.یک هفته٬ ده روزی به خاطر کاری همش مجبور بودیم بریم مسافرت و برگردیم که واقعا خسته کننده بود.بیشتر از نظر فکری و روحی داغون و خسته بودیم تا جسمی که خدا رو شکر مشکل حل شد و برگشتیم و دقیقا از فردای اون روز یه اتفاق بدتر باعث شد داغونتر بشیم.بابا بر اثر یه سکته شدید قلبی تو بیمارستان بستری شده و کار و زندگیم این شده از صبح تا شب برم بشینم توی بیمارستان.خدا رو شکر روز به روز وضعیتش داره بهتر میشه و داره بر میگرده به حالت عادی اما از نگرانی من کم نشده.
این روزا خسته ام.ذهنم انقدر آشفته است که شبا نمیتونم خوب بخوابم.هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه حتی خبری که مدتها بود منتظر شنیدنش بودم!دستم و دلم به هیچ کاری نمیره!دیشب بعد از مدتها پا شدم و نصفه و نیمه یه سر و سامونی به آشفته بازار خونه دادم و یه غذایی پختم و سعی کردم همه چی رو برگردونم به روال سابق اما نمیشه!ذهنم خیلی درگیره. خسته ام....خسته...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:23 توسط سارا
|