ماه رمضان آمد و ما هم رَم از آن!
الان بجای اینکه از خستگی افتاده باشم و حس و حال تکون خوردن نداشته باشم مثه این بچه پررو ها اومدم نشستم پای نت و دارم وب گردی میکنم و خجالتم نمیکشم!هر کی جای من بود بعد از ۳ روز مهمون داری اونم مهمونی تو ماه رمضون ٬الان رو به قبله افتاده بود ولی خوب میبینید که هنوز سر و مر گنده اینجام![]()
شب اول قوم شوور رو دعوت کردم که دیگه شبش از خستگی میخواستم گریه کنم و فرداشم مامی اینام اینجا بودن و امشبم که برو بچز اینجا بودن که بسی خوش گذشت بمان و با اینکه کلی کار کردیم اما خستگیش نموند و الان کلی خوش خوشانمان است که دیگه تموووووووووووم شد مهمونی دادنمان.خدا وکیلی خیلی سخته تو ماه رمضون مهمونی دادن.دقیقا باید دو وعده رو پشت هم اماده کنی و کلی هم دردسرش بیشتره از مهمونی های دیگه٬ولی خوب شتری بود که تو این یکماه در خونمون مینشست و چه بهتر که زودتر شرشو میکندیم و خلاص میشدیم دیگه!منم که دوس دارم وقتی مهمونی میخوام بدم همه رو پشت سر هم برگزار کنم و تموم شه.الانم با اینکه سر حالم اما یکمی این کمرمون در حال شکستنه از درد و پاهامم نمیتونم دیگه زمین بذارم چون حس میکنم توشون سوزن میره![]()
خلاصه که این بود جریانات این ۲-۳ روز.
راستی کنکور هم مرحله اول مجاز شدم و الانم میخوام برم انتخاب رشته و شهر کنم.البته درصد قبولیم کمه چون فقط میتونم تهران بزنم و اونم با رتبه ی من یکمی محاله قبولی ولی خوب ایمان به انرژی های مثبت شما هنوز امید واسم گذاشته که قبول میشم.شمام دعا کنید دیگه.
الانم که ساعت نزدیکای دو نیم نصفه شبه بی خوابی زده به سر من و شووری هر جفتمون کلمون تو کامی هستش و داریم کار خودمونو میکنیم.منم برم یکمی به وب گردی های خودم برسم
شب خوش