روزهاي قرمز
از اول صبح وقتي پاشدم و تونستم بعد از چند روز يكسري وبلاگ رو باز كنم و با خوندنشون و با ديدن عكسها و خوندن كامنتاي بچه ها يه بغض گنده گير كرده تو گلوم!دلم پره حرف بوده اين چند روز ولي چه كنم كه با اين فيلترينگ شديد هيچ راهي نبود واسه گفتنشون!فيس بوك و بلاگفا و بقيه بلاگ ها كم بودن مسنجرمون رو هم فيلتر كردن!
اين چند روزه شاهد خيلي چيزا بودم به چشم خودم و خيلي چيزها رو هم از اينور واونور شنيدم!صحنه هايي ديدم كه باور كردنشون تا همين هفته ي پيش واسم غير ممكن بود.دلم ميسوزه واسه خودم و همه ي جووناي كشور خودم كه واسه گرفتن كوچيك ترين حقمون انقدر خارمون ميكنن و به هر چيزي تشبيهمون ميكنن!دلم ميسوزه واسه جووناي بيگناه كشورم كه جونشون رو دارن سر چه مسئله اي از دست ميدن!دلم ميسوزه واسه خانواده هاي اين جوونا كه به عزاي جوونه بي گناهشون ميشينن.چقدر اين روزا و شبا پر بغضم!
واقعا حيف اينهمه فداكاري يه سري مردممون كه فداي ارازل بازي و شلوغگري و آشوبگريه يه عده فرصت طلب ميشه كه اين وسط فقط دارن عقده هاشونو با به آتيش كشيدن بانكها و شكستن شيشه ها و سوزوندن ماشينها و... خالي ميكنن .
واقعا حيف اينهمه جوون كه دارن به دست يه مشت آدم عوضي و عقده اي كه به اسم اسلام به جاهايي رسيدن كشته ميشن!
اين شبا شاهد درگيري ها بودم از نزديك!شاهد آتيش گرفتن ساختمونا!شاهد مقاومت مردممون در برابر حقشون بود و در مقابلم شاهد برخورد بد و بيرحمانه ي ل ب ا س شخ صي ها و ب س ي ج ي ها و گر وه ف ش ا ر يها بودم!شاهد كتك خوردن مردم و مقاومتشون!شاهد تير اندازيهاي بيرحمانشون!شاهد الله اكبر گفتناي از ته دل مردم و خلاصه همه چيزا رو دارم به چشم خودم ميبينم و دلم ميسوزه واسه اينهمه مردم كه اينجوري بازيچه ي دست يه خدا نشناس شدن !
خيلي حرف دارم اما اين بغض لعنتي نميذاره بيشتر ادامه بدم.فقط اميدوارم كه خون اينا همه جوون و مقاومت حماسيه مردم از بين نره و فراموش نشه!
به اميد روزاي سبز
اين چند روزه شاهد خيلي چيزا بودم به چشم خودم و خيلي چيزها رو هم از اينور واونور شنيدم!صحنه هايي ديدم كه باور كردنشون تا همين هفته ي پيش واسم غير ممكن بود.دلم ميسوزه واسه خودم و همه ي جووناي كشور خودم كه واسه گرفتن كوچيك ترين حقمون انقدر خارمون ميكنن و به هر چيزي تشبيهمون ميكنن!دلم ميسوزه واسه جووناي بيگناه كشورم كه جونشون رو دارن سر چه مسئله اي از دست ميدن!دلم ميسوزه واسه خانواده هاي اين جوونا كه به عزاي جوونه بي گناهشون ميشينن.چقدر اين روزا و شبا پر بغضم!
واقعا حيف اينهمه فداكاري يه سري مردممون كه فداي ارازل بازي و شلوغگري و آشوبگريه يه عده فرصت طلب ميشه كه اين وسط فقط دارن عقده هاشونو با به آتيش كشيدن بانكها و شكستن شيشه ها و سوزوندن ماشينها و... خالي ميكنن .
واقعا حيف اينهمه جوون كه دارن به دست يه مشت آدم عوضي و عقده اي كه به اسم اسلام به جاهايي رسيدن كشته ميشن!
اين شبا شاهد درگيري ها بودم از نزديك!شاهد آتيش گرفتن ساختمونا!شاهد مقاومت مردممون در برابر حقشون بود و در مقابلم شاهد برخورد بد و بيرحمانه ي ل ب ا س شخ صي ها و ب س ي ج ي ها و گر وه ف ش ا ر يها بودم!شاهد كتك خوردن مردم و مقاومتشون!شاهد تير اندازيهاي بيرحمانشون!شاهد الله اكبر گفتناي از ته دل مردم و خلاصه همه چيزا رو دارم به چشم خودم ميبينم و دلم ميسوزه واسه اينهمه مردم كه اينجوري بازيچه ي دست يه خدا نشناس شدن !
خيلي حرف دارم اما اين بغض لعنتي نميذاره بيشتر ادامه بدم.فقط اميدوارم كه خون اينا همه جوون و مقاومت حماسيه مردم از بين نره و فراموش نشه!
به اميد روزاي سبز
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:56 توسط سارا
|