ماشين و پارك ميكنم تو پاركينگ و به بهانه خريد نون و چندتا خنزر پنزر ميزنم بيرون!آخ كه راه رفتن زير اين نم نم بارون چه كيفي داره .3,2,1,....3،2،1......3،2،1.....سعي ميكنم قدمهامو شمرده تر و آرومتر از هميشه بگذارم!راهي رو كه هميشه در عرض 5-6 دقيقه ميرفتم 10 دقيقه طول ميدم.ميذارم ريه هام پر شه از اين هواي باروني
خريد كه ميكنم ميزنم از اون يكي كوچه ميام كه بيشتر طول بكشه.چه حالي ميده چيك چيك كردن قطرات بارون از روي مقنعه و سر خوردنشون روي صورت.عاشق اين رنگين كموناييم كه روي زمين درست ميشه.انقده كيف داره با پا اونا رو دنبال خودت بكشي!
از كنار خونه ها كه رد ميشم نگام ميوفته به پنجره هائي كه پرده هاشون كشيده هستن!حيف نيست اين همه قشنگي پشت اين پرده هاي كلفت گم بشه؟دلم ميگيره و زودي ميام خونه و همه ي پرده ها رو باز ميكنم و يه دونه پنجره ي كوچولو رو هم باز ميكنم تا بوي بارون بپيچه تو اتاق.واقعا كه وقته عاشقيه اين فصل!همه چي قشنگتره و هيچ چيزي آرامش بخش تر از راه رفتن زير بارون نيست اونم تنهائي!دوست دارم پرت شم توي افكار خودم و كسي هم نباشه كه سكوتو بشكنه.
صبح وقتي بيدار شدم و پرده رو زدم كنار كه ببينم چه خبره،با ديدن برف روي كوها و خيسي زمين كلي سرحال شدم.الانم بعد از يه پياده روي كوچولو و خيس شدن زير بارون با كلي انرژي اومدم خونه و هوس كردم بيام اينجا و از اين حس خوب بنويسم!
همين
راستي جواب كامنتاي پست قبل هم دادم!
باي