یاد ایامی...
از همون اوايل ترم اول كم و بيش ميشناختمش.اولا اصلا ازش خوشم نميومد.احساس ميكردم از اين آدماي الكي خوشه !!از اينا كه هميشه در حال خنده هستن و هميشه ي خدا شادن.يه بار نشد با قيافه ي گرفته و در هم ببينمش.دوست صميمي و هم رشته اي ليلي بود،واسه همين با اينكه اتاقش پائين بود همش تو اتاق ما بود.كاري به كارش نداشتم،دوستيمون در حد يه سلام و عليك بود و بس.كم كم با اكثر بچه هاي اتاق صميمي شد و ديگه شبا هم تو اتاق ما ميخوابيد.يكي از اخلاقاي جالبش،عادتاش بود.عادت داشت هر شب 30-40 تا درازنشست ميرفت!فرقي هم نميكرد تو چه شرايطي باشه!در هر صورت بايد اين كارو انجام ميداد.با گذشت چند هفته كم كم به بودنش و به سر و صداش وخنده هاش عادت كرده بودم.اگه يه 2-3 روزي ميرفت خونشون نبودشو كاملا تو اتاق حس ميكردم و يه جورائي دلم براش تنگ ميشد.بعد از چند وقت الميرا همون دختري كه يه روزي ازش بدم ميومد شد يكي از صميمي ترين دوستام.همه جا با هم ميرفتيم و همش پيش هم بوديم .بودنش برام عادت شده بود.هيچ وقت فكر نميكردم اين دختر ظريف و با نمك بشه يكي از دوستام.فقط يه اخلاقي داشت كه بعد از يه ترم نتونسته بودم بهش عادت كنم!اونم شيطنتاي بيش از حدش بود.با هركي كه بهش ميخنديد زودي دختر خاله ميشد و ....!!!هر كاري هم كردم نتونستم تركش بدم.هميشه هم وقتي بابت اين مسائل ازش ناراحت ميشدم خودشو برام لوس ميكرد و قيافشو مثه قورباغه ميكرد!!!ميدونست من عاشق اين كارشم و خندم ميگيره!!
ترم اول تموم شد.اونوقتا ما رشت زندگي ميكرديم و اونا تهران بودن.توي اون1 ماه يه 4-5 باري باهم صحبت كرديم.روزي كه ترم جديد شروع شد با ذوق و شوق به طرف ساري راه افتادم به اميد ديدن بچه ها!ميدونستم بچه هاي رشته ي نقاشي يكي دو روز زودتر از ما اومدن واسه همين خيالم راحت بود كه الميرا هم اومده.ساعت 3-4 بعد از ظهر بود كه رسيدم.وارد راهرو كه شدم يكي از بچه ها رو ديدم!ازش پرسيدم بچه هاي اتاق ما اومدن كه يكمي من و من كرد و يه جواب بي سر و ته داد و رفت!خودمو سريع رسوندم به اتاق و رفتم تو!ولي با ديدن قيافه ها فهميدم كه يه چيزي شده!!كم كم موضوع و بهم گفتن!انگار خواب بودم.هيچي نميفهميدم!فكر ميكردم همش يه شوخيه بي مزه هستش!ولي نه!!واقعي بود همه ي اون صحنه ها و لحظه ها!الميرا مرده بود.
دو روز پيش با يكي از دوست پسراش با ماشين ميرن اطراف ساري بگردن!هوا بد بوده و بارون ميومده!نزديكاي دانشگاهمون كه بودن يه ماشين گشت بهشون گير ميده و اونا هم ميترسن و بجاي اينكه بايستن سرعتشونو زياد ميكنن كه فرار كنن!اما جاده ليز بوده و ماشين سر ميخوره و ميوفته تو كانال آب كنار جاده!!پسره در جا ميميره ولي الميرا تو آب خفه ميشه و .....!!باور كردنش خيلي سخت بود.ولي سخت تر از اون اين بود كه دانشگاه حتي يه پيام تسليت كوچيك هم از خانوادش دريغ كرد.تو خوابگاه نذاشتن حتي يه اعلاميه كوچولو بچسبونيم يا يه مراسم ياد بود بگيريم!!انگار كه اين آدم جرم كرده بود!!اونم چه جرم بزرگي كه مستحق يه همچين رفتاري بود
.
چند روزيه بد جوري ياد اون روزا و ياد الميرا ميكنم.امشبم يكي از اون وقتا بود.اميدوارم روحش توي اون دنيا مثه اين دنيا هميشه خندان و شاد باشه
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۶ ساعت 16:17 توسط سارا
|