My neighborhood
یه بعد از ظهر گرم تابستونیه و من دارم از سرما یخ میزنم زیر باد کولر!
یه بعد از ظهر جمعه کسل کننده !اونم تنها...
شووری سر کار و منم به بهانه کارام جائی نرفتم و تنها تو خونه نشستم و از بیکاری نمیدونم چی کار کنم.البته بیکار بیکارم نیستما!کارای زبانم مونده.یه ایمیل باید واسه استادمون بفرستم که هنوز این کارو نکردم!آخه یکمی مشکل دارم چند جاش و منتظرم یکی پیدا بشه و ازش بپرسم و کمک بگیرم.همین!
ظهری دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم که زمونه چقدر زود تغییر میکنه!همین ۱۰-۱۵ سال پیش بود.اکثرا بابا تو ماموریت بود و منو داداشم و مامانم تنها بودیم.ولی واقعا تنهائی رو حس نمیکردیم.چون همیشه خدا یا یکی از همسایه ها خونمون بود یا ما میرفتیم خونشون.اون وقتا دو تا همسایه داشتیم که بچه ها همه هم سن و سال هم بودیم و الانم که الانه با اینکه هر کس رفته یه محل دیگه ولی با هم رفت و آمد داریم و از حال هم باخبریم.وقتائی که بابا نبود و میرفت ماموریت کلی ما بچه ها کیف میکردیم!آخه بجز طی روز شبا هم با هم بودیم و کلی خوش میگذروندیم.
اونوقتا همه ی محل همدیگه رو میشناختن و از حال و روز هم خبر داشتن.اگه یه مشکلی واسه یکی پیش میومد همه سعی میکردن کمکش کنن تا زودتر مشکلش حل شه!جدای از اینکه توی یه کوچه همه همدیگه رو میشناختن اکثرا تا یکی دو تا کوچه بالا تر و پائین تر هم همدیگه رو میشناختن و سلام علیک داشتن!
اما الان....
چند روز دیگه ۳ سالمون تموم میشه از اولین روزی که اومدیم توی این ساختمون ۷ واحده!میتونم با جرات بگم شاید در کل هر کدوم از این همسایه ها رو بیشتر از۱۰ بار اونم در حد یه سلام بیشتر ندیدم و اصلا هیچ شناختی ازشون ندارم.این که حال و روز ساختمون خودمونه پس دیگه توقعی نباید باشه واسه شناخت همسایه بغلی و روبه روئی!
نمیدونم هنوزم از این روابط وجود داره یا نه !؟ ولی خیلی بد شده!من که دوست دارم برگردم به همون زمانی که همه از هم خبر داشتن و همدیگرو میشناختن! به همون دنیای شیرین و دوست داشتنی.به همون محله قدیمی..
بعد نوشت:اینجانب از همین تریبون به ملودی و نیکو و پروانه و ... اعلام میکنم که جناب بالتازار بعد از غیبت ییهویشون ٬یواشکی و بی سرو صدا اومدن و دارن آپ میکنن!بدویین که عقب نیوفتین