۱ـ داشتم یه وبلاگ میخوندم که دیدم نوشته که چند وقت پیش تولد وبلاگش بوده و یادش رفته!!یه دفعه یادم افتاد که تفلد وبلاگیه منم توی همین ماه و سریع رفتم اولین پست رو چک کردم دیدم تاریخش واسه ۶ اسفند ماهه و من به کل فراموش کرده بودم این روز رو!!آره دیگه وبلاگیه منم دو ساله شد الکی الکی!هیچ وقت اون روز اول رو که اینجا رو ساختم یادم نمیره!ی غروب دلگیر زمستونی بود که کلی هم دلم گرفته بود٬هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که بخوام تا ۲ سال اینجا رو ادامه بدم!ولی خوب اینجوری شد دیگه خوشحالم که اینکا رو هم کردم چون باعث شد چشمم روی یه دنیای جدید باز بشه و کلی هم دوستای خوب پیدا کنم که با اینکه هیچکدومشونو ندیدم ولی خیلی بهشون احساس نزدیکی میکنم و یه جورائی شدن قسمتی از زندگیم.

۲ـ امروز صبح که شووری رفت ساعت حدودای ۸ بود و گفتم میتونم یه یک ساعتی بخوابم بعد پاشم برم کلاس.یکم که گذشت ترسیدم خواب بمونم گفتم بذار ساعت کوک کنم که راحت بخوابم که دیدم ساعت ۸ و ۵۶ دقیقه هستش و کلی تعجب کردم که چقدر زود گذشت و از اونجائی که اصلا انتظار این ساعت رو نداشتم و مثلا میخواستم یه نیم ساعتی بخابم به شووری اس ام اس زدم که نمیرم کلاس و نیا دنبالم!بعدشم تا ساعت ۱۰ و نیم گرفتم تخت خوابیدم و بعدشم بلند شدم به شغل شریف خانه داری رسیدم!ولی خدایی پیچوندن کلاس امروز خیلی حال داد

۳ـ ما در کمال پروئی هنوز دست به خونمون نزدیم و همچنان خیالمون راحته که کلی مونده تا عید و ماهم کلی وقت داریم!من که میدونم آخرش همه کارام هول هولکی میشه و میمیرم از خستگی!

۴ـواسه ی امسال عید تصمیم گرفتیم بچه های خوبی باشیم و در کنار خانواده باشیم!قرار شده همگی دسته جمعی بریم رشت هم اونجا پیش مامانینا هستیم هم میتونیم بریم عید دیدنی خونه فامیل شوور!فقط یه ۳-۴ روزشو میخوایم بپیچونیم و با برو بچ بریم طرفای گلستان و اونورا!خدا کنه هوا خوب باشه

۵-امسال خیلی مشتاقم تا زودتر عید بیاد و کلی هم دارم روز شماری میکنم ٬تازه به نظرم چند روزه بوی بهار و عید پیچیده تو خیابونا.دقیقا بر عکس یکی دو سال پیش که اصلا حس این چیزا نبود!فکر کنم بخاطر وجود سرمای زیاد امساله که انقدر منتظر آفتاب و گرما هستم تازه چند روز پیشا رفتم ۲ تا ماهی قرمز هم خریدم که بیشتر حال و هوای عید بیاد خونمون!فردا هم میخوام سبزه سبز کنم!

۶ـکلی کار دارم تا آخر سال!۳ تا لباس باید بدوزم و ۲۵ هم امتحان زبان دارم و خونه رو هم تمیز نکردم هنوز وعیدی بچه ها رو هم نگرفتیم!تازه کلی هم خرید ریز ریز دارم و تنها چیزی که این وسط ندارم برنامه ریزیه!یکی بیاد بزنه پس کله من که انقده تنبل شدم

۷ـ همین دیگه!فکر میکردم حرفی ندارم واسه گفتن!