|
۱:مشغول تماشای تلاش سر سختانه ی یه کرم سبز کوچولو ام. صبح وقتی اومدم که لپ لپم رو روشن کنم دیدم واسه خودش لم داده روش!حالا از کجا اومده خدا میدونه.منم چون دلم نیومد بکشمش یه تیکه کاغذ برداشتم و انداختمش توش و کاغذ رو هم تا کردم.از اون موقع که فکر کنم یک ساعت میگذره و من و این کرم سبز سخت کوش با هم درگیریم!خیلی زبله این کرم خانمون واسه خودش.در عرض ۷-۸ دقیقه خودشو به راحتی از تو کاغذ بیرون میکشه.حالا به هر طریقی.از جویدن کاغذ بگیر و سوراخ کردنش بگیر تا بیرون کشیدن بدن کوچولوش از لای تاها و چین های کاغذ! آزادی٬این همون چیزیه که این کوچولو داره واسش تلاش میکه.
۲:امروز بعد چند ماهی با این فکر که نهار چی درست کنم از خواب بیدار نشدم و چقدر لذت بخش بود این حس ناب!شاید بخندین به این جمله ولی شیرینی این حس رو فقط اونایی که با این مشکل مواجه شدن میتونن درک کنن.به خدا یکی از بزرگترین معضلات زندگیم شده.احساس میکنم همه ی غذا ها رو تازه درست کردم و تکرارین و بعضی وقتا دیگه به مرز جنون میرسم از فکرش.دیشب به پیشنهاد شووری شروع کردم به نوشتن لیستی از غذاهای که میشه درست کرد.حدود ۷۰ تا شده تا حالا. در پی همین کار رفتم و یکمی هم تو سایتای آشپزی چرخیدم که نتیجه جالب بود!به یکسری غذا برخوردم که تا حالا اسمشونم نشنیده بودم مثل ونوشک پلو! ۳:دو روزه مشغول کشیدن یه تابلو ام واسه خونمون.۹۰ درصدش تموم شده و یکمی جینگولک کاری توش مونده.وقتی تموم شد و قابش کردم عکسش رو میذارم تا شما ها هم فیض ببرید از ديدنش! ۴:نماز و روزه هاتونم قبول.
+
خط خطي شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:50 توسط سارا
|
سلام سلام
این پستم یکمی تصویری هستش همش عکس گل و گلدونامو گذاشتم که هفته پیش با شووری رفتیم خریدیم.از اون روز تا حالا انقدر انرژی تو خونمون زیاد شده که نگوووووووووووو!انقده دوسشون دارم که یه شب که خونه نبودیم همش حواسم بهشون بود که نکنه خراب بشن!ندید بدیدم دیگه این اولیه یه کاج کوچولوئه که واسه اون گوشه ی خالی سالن گرفتیم اینم قفسه جدیدمونه که الان دیگه این شکلی نیست که میبینید و یه تغییراتی کرده.ولی خوب هنوز توش پره کاکتوسه ٬البته موقتیه! اینم همون گلدون بزرگه تو قفسه هستش که توش پره از کاکتوس.انقده دوستش میدارم که نگووو از اونجایی که من دوستم نمیره تو شومینه از این جینگولکیا بذارم رفتم واسش یکی از این گلدونای اویز گرفتم.البته هنوز آویز نیست و رو زمینه!ولی خیلی نازه آخرشم که داشتیم میومدیم یه دسته گل گنده ی رز قرمزخریدیم و اوردیم خونه.همشونو خودم تمیز کردم و تیغ هاشونو زدم.انقده کیف داشت.حالا قراره با شووری بریم گل فروشی بزنیم از بس ماهر شدم من تو این کار! خلاصه که این بود گزارش تصویری از من و گلهام
+
خط خطي شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 2:11 توسط سارا
|
همیشه وقتی از پشت پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکردم نا خودآگاه چشمم میوفتاد به خونه روبروی و اون اتاق و اون پنجره!به پیرمردی که همیشه روی تخت تک و تنها افتاده و حرکتی نداره.همیشه فکر میکردم که تنها تر از اون کسی نیست اما...این روزا فهمیدم که منم مثل اونم ٬با این تفاوت که اون به خاطر ناتوانیش مجبور به تنها بودنه و من بخاطر..نمیدونم!واقعا نمیدونم من بخاطر چی انقدر تنهام؟!
فکر کنم بهترین راه حل اینه که از فردا برم پیشش تا تنهاییمونو با هم قسمت کنیم! پ.ن فوری: دوستان شرکت همسر خان اینا میخوان که منشی جدید استخدام کنن با شرایط زیر: دونستن زبان در حد معمولی ٬کار با کامپیوتر در حد تایپ و ایمیل و این چیزا اگه آشنایی کسی رو دارید که شرایطش میخوره و دنبال کار میگرده لطفا برام کامنت بذارید که بیشتر توضیح بدم در مورد کار. البته اینا یکمی هم عجله دارن واسه همین اگه کسی میخواد زودتر بهم خبرشو بده.
+
خط خطي شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:13 توسط سارا
|
کاشکی میشد همه ی حرفا رو گفت.کاشکی میشد همه ی دلتنگی ها رو بیرون ریخت.کاشکی میشد همه چیزا رو از اول شروع کرد.کاش زمان مثل ساعت بود٬به همون راحتی که ساعتو عقب میبری ٬زمانم میبردی عقب...کاش این حس لعنتی باز نمیومد سراغم...کاش ...کاش...کاش...
+
خط خطي شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:47 توسط سارا
|
حدودا ۳-۴ ساعت دیگه عازمیم و من سرخوشانه نشستم پای نت و دارم وبلاگ میخونم و کامنت میذارم!خدایی خیلی پررو ام.این روزا دوباره ساعت خواب و بیداریم بهم ریخته و شبا مثل جغد تا ۲-۳ بیدارم و از اون ور تا لنگ ظهر میخوابم!
امروز بچمون امتحانشو به خوبی داد و منم مثل یه مامان خوب میخوام ببرمش مسافرت تا آب و هوایی عوض کنه و باز بیاد بشیه سر درس و مقشش!! البته نیومدم ازتون حلالیت بطلبم و خداحافظی کنم چون با هواپیما که نمیریم با ماشین خودمون میریم!اینا رو هم نوشتم تا یکمی انرژی مصرف کنم و فسفر بسوزونم شاید خسته شدم و خوابم گرفت و مثل بچه آدم رفتم خوابیدم !البته فعلا که اینجوری نیشستم و چشم دوختم به اینجا پس تا بعد...
+
خط خطي شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:57 توسط سارا
|
هميشه يكي از جالبترين و پيچيده ترين موضوعات تو زندگيم خواب بوده و هست.چيزي كه هيچوقت نتونستم ازش سر در بيارم و بفهمم از كجا نشات ميگيره!واسم جالبه بدونم چرا اصلا خواب ميبينيم و اين خواب هايي كه ميبينيم تا چه حد واقعيت دارن و يا اصلا بر چه اساسي ما اين خواب ها رو ميبينيم.
يه مدت از زندگيم همين خواب يكي از عزيز ترين و بهترين اتفاقات توي زندگيم بود ٬انقدر كه شبا به اميد اينكه خواب ببينم زودتر ميخوابيدم و خدايي چه حس خوبي بود بيداري بعد از ديدن يه خواب خوب.يه رويا كه ميتوني ساعت ها بشيني يه جا و بهش فكر كني و لذت ببري.اما امان از اون روزي كه خوابي كه ميبيني خواب نباشه و كابوس باشه!واي كه چقدر حس بديه.ميتونه به راحتي گند بزنه به روزت و حسابي حالتو بگيره. راستش خواب تو زندگي من جايگاه خاصي داره و تقريبا هر شب خواب ميبينم.واسم خيلي جالبه كه بعضي آدما انقدر كم خواب ميبينن و بيشتر مواقع هم خوابشون رو يادشون نمياد.مثل همين شوور خودمون كه سالي يه بار خواب ميبينه و اونم يادش نمياد چي بوده! ميدونيد چيزي كه جالبه و جاي سوال داره اينه كه چرا بايد خواب كساني رو ببينيم كه اصلا هم بهشون فكر نميكنيم و تو زندگيمونم هم نقشي ندارن اما...!؟اينم خيلي دوست دارم كه بدونم تو خواب چه كسايي ميرم و چه اتفاقاتي ميوفته؟!در كل تمام اين موهبت برام يه علامت سوال بزرگه كه دوست دارم ازش سر در بيارم.
+
خط خطي شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 15:46 توسط سارا
|
بلاخره طلسم شکست و رفتیم درباره ی الی رو دیدیم!نیم ساعت از تموم شدن فیلم نمیگذره و مطمئنم تا یکی دو روز تو جَوش میمونم!میتونم بگم خوب بود از همه نظر.انقدر خوب بازی کردن که حس نمیکردم فیلمه و انگار خودم اونجا بودم و داشتم این اتفاقات رو از نزدیک میدیدم و حس میکردم!صحنه ی غرق شدن آرش خیلی تلخ بود!انقدر که نتونستم جلوی این اشک لعنتی رو بگیرم و تا آخر فیلمم یه بغض گنده تو گلوم بود.با اینکه به قول شوور جان این فیلم ٬فیلم خوبی واسه مردم نیست توی این وضعییت ولی به نظر من حقیقت بود!حقیقتی که داریم باهاش زندگی میکنیم و اتفاقاتی که ممکنه توی زندگی هر کدوممون بیوفته!روابط و برخوردا خیلی واسم جالب بود!دروغایی که از روی مصلحت گفته میشد و هی کارو خرابتر میکرد و در آخرم این که یه علامت سوال گنده واسم باقی موند.سوالی که باید خودم به جوابش برسم.در کل خوشم اومد با اینکه خیلی تلخ بود.
+
خط خطي شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 2:3 توسط سارا
|
ـ به سلامتی و میمنت این کنکور ما هم تموم شد و دیگه انقدر عذاب وجدان نخوندن گریبان گیرم نیست!با اینکه خیلی کم خوندم ولی خوب همش اون حس عذاب وجدانه باهام بود که کنکور دارم و واسه همین با خیال آسوده نمیتونستم به کارای دیگم برسم!مثلا هر وقت میخواستم برم سراغ مجله ای چیزی یه حسی بهم میگفت نه!تو کنکور داری و بجای این چیزا بشین چار تا تست بزن و جون عمم وقتی کتاب رو باز میکردم که یکمی بخونم بعد از ۱۰-۱۵ تایی که تست زدم یا میرفتم تو عالم فکر و خیال یا اینکه خوابم میبرد!
از اون طرف هم یه سوتیه بد دادم تو کنکور!اولا اینکه زبان عمومیش با اینکه فکر میکردم میتونم خوب بزنم افتضاح بود در حد بنز.خیلی سخت بود.معارفشم که فکر کن قران رو اوردن گذاشتن جلوت و میگن تفسیرش کن!همش آیه بود و بس...!ولی ادبیات بدک نبود.اختصاصی ها ٬طراحی و مبانی خوب بود ٬مکاتب افتضاح و سوتی بزرگ بنده این بود که بجای اینکه تستهای گروه ارتباط تصویری رو بزنم تستای هنرهای تجسمی رو زدم که میتونم بگم ۳-۴ تاشم بلد نبودم و بقیشم تو عمرم نشنیده و نخونده بودم!ولی بجاش تستای اون یکی رو که نزدم اکثرش رو بلد بودم!حالا با این وضع و اوضاع با اعتماد به نفس هم پیش خودم میگم که من که قبولم! ـ شدیم مثل این خانواده ها که درگیر بچه مدرسه ایشون هستن و نمیتونن هیچ جا برن!آخه بگو پسر جان سر پیری ـ بازم سقوط هواپیما و بازم کشته شدن یه سری آدم بیگناه و بازم بی خیالی این دولت و .....تا کی میخواد این سریال ادامه داشته باشه خدا میدونه!!! ـ منم خوب مثل این بیکارا افتادم رو دور آپ کردنهای بیخودیا!حسابی خاله زنک شدم واسه خودم
+
خط خطي شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 13:33 توسط سارا
|
چقدر سخته پر از حس نوشتن باشی اما نتونی اون چیزی رو که دلت میخواد بنویسی!
. . . . و هم اکنون اخبار خاله زنکی....
ـ این چند روزه کارم شده چی بپوشم ٬چی بپوشم !!شده عین خاله بازی!هی هر شب هر شب مهمون بازی داریم با قوم شوور!البته تا چند روز دیگه با رفتن برادر شوور جانمان که اومدن یه سری اینورا این خاله بازی هامونم به سلامتی تموم میشه! ـ این همساده بغلیمان چند وقتی رفته بودند فرنگستونو گلدوناشونو سپرده بودن به ما!هم فال بود هم تماشا!هم خونمون پر و سرسبز شده بود هم نشون به اون نشون که تو این چند وقت مراقبشون بودیم سوغاتی نصیبمون شد!اونم از نوع خوشگل و خوشمزش ـ فردا ساعت ۳ کنکورررررررررررررر دارم.از بس خوندم چشام باز نمیشه دیگه! - دلم مسافرت میخواد در حد بنز !از این مسافرتای جک و جوادانه ی لب دریایی!اونم از نوع حاجی بکنده ایش که بری و تا صبح لب ساحل واسه خودت حال کنی و قلییونی بکشی و لبی تر کنی و....!آره ه ه ه ه ه ه
+
خط خطي شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 1:20 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
