|
رضا 53 پیشنهاد داده که به تبعیت از حاج باران یه پست تکراری بذاریم تو وبلاگمون!یه پستی که دوستش داریم.منم این پست رو که یه بازی در مورد خاطره ی مدرسه هستش خیلی میدوستم چون با خوندنش پرت میشم تو اون دوران خوب .واسه همین اینو میذارم
خيلي كوچولو بودم! 5-6 سالم بود كه رفتم كلاس اول!يكي بخاطر اينكه شناسنامم رو بزرگتر گرفته بودن واسم اون يكي دليلشم راستش نميدونم چي بود كه انقده زود رفتم مدرسه!اولا كلي ذوق و شوق داشتم اما خيلي زود خسته ميشدم سر كلاس.تازه بعضي وقتام خوابم ميبرد مخصوصا بعد از ظهراي پائيزي كه هوا زود تاريك ميشد.بچه كه بودم تو خونه و بين دوست آشنا معروف بودم به كم حرف بودن و آروم بودن ولي برعكسش تو مدرسه انقده وراجي ميكردم كه همه معلما از دستم شاكي بودن!كلاس اولمو خيلي دوست دارم.خيلي خوب بود هم معلمش هم دوستام.يادمه زنگ آخر كه ميشد و سر خانم معلممون كه با صحيح كردن دفترا مشغول بود با يكي دو تا از دوستام يواشكي ميرفتيم گچ از پايه تخته ميدزديديم و زنگ خونه كه ميخورد همرو رو ميزامون ميكشيديم!فكر ميكرديم شبا كه جنا ميان اين گچ ها باعث ميشن بچسبن به ميزو ما فردا بتونيم ببينيمشون!واسه خودمون عالمي داشتيم !يه بارم همون كلاس اول جيش داشتم و خجالت مكشيدم از معلمم اجازه بگيرم برم بيرون واسه همين خودمو خيس كردم!!البته هيچكي نفهميد چون تا آخر كلاس شلوارم خشك شده بود ولي خونه كه رفتم مامانم فهميد و كلي دعوام كرد كه چرا اجازه نگرفتم برم دستشوئي!
كلاس دومم يه معلم داشتيم يكمي سنش زياد بود!اين بنده خدا از بس حرف ميزد گوشه ي لبش هميشه تفي بود و سفيد شده بود!!منم انقده دوست داشتم وقتي ميديم حرف كه ميزنه اون سفيديا كش ميان!!!ميرفتم خونه و خميردندون ميزدم كنار لبم تا مثه اون شه!خل بودم واسه خودم!سوم و چهارم رو اصلا دوست نداشتم.مخصوصا چهارم با اون معلم عجوزمون!مثه جادوگرا بود قيافش.تازه يه بارم از كلاس بيرونم كرد بخاطر اينكه ورق واسه امتحان نقاشي نياورده بودم.ولي پنجم اوج شيطنتم بود!با صميمي ترين دوستم كه از 4 سالگي با هم دوست بوديم توي يه كلاس افتاديم.اوايل هم پيش هم ميشستيم اما از بس حرف ميزديم و شيطوني ميكرديم جدامون كردن از هم!يادمه كلاس اول كه بودم كلاس پنجمي ها هميشه بهمون زور ميگفتن.منم آرزوم اين بود كه برم كلاس پنجم و زورم به اوليا برسه!هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو كه رفتم تو كلاس اين اول ابتدائيا و داشتم سر يه موضوعي به يكيشون زور ميگفتم، همچين كشيده اي زد تو گوشم كه انگار برق از كلم پريد!از بدبختيه ما اون بچه كوچيكا انقده پرو شده بودن كه زورمون بهشون نميرسيد! خلاصه كه با اين دوستم كلي فترات كرديم!هميشه ي خدا هم با لباساي خودمون ميرفتيم مدرسه و با لباساي همديگه بر ميگشتيم خونه!حتي كيف و كفشمونم با هم عوض ميكرديم ولي از اونجائي كه خونه هامون روبروي هم بود شبا باز همه چيز بر ميگشت به صاحبش!تازه كاراي خارق العاده ي ديگه هم ميكرديم!جفتمون خل و ديوونه و عاشق عينك و ارتودنسي!!اون عينك مامانشو دودره ميكرد و مياورد و تو راه مدرسه٬ بعدش به نوبت ميزديم به چشممون!تازه واسه خودمون سيم دندون هم درست ميكرديم!از اين جارو چوبيا از خونه برميداشتم و با هم سيماي دور دستشو باز ميكرديم و با قيچي كوچيكشون ميكرديم و بعد ميذاشتيم توي دهنمون!خدا ميدونه چقدر بخاطر اين كار لثه هامون داغون شدن و خون اومدن!خدا رو شكر من آرزو به دل نموندم و آخر هم عينكي شدم هم ارتودنسي كردم٬ ولي اون بيچاره آرزو به دلش موند آخر! اون سال كلي هم سرويسمونو دودره ميكرديم!عشق اين بوديم كه پياده بيايم تا خونه ٬تو راه چار تا از اين پسر بچه ها بهمون متلك ميگفتن و ماهام كلي احساس بزرگي ميكرديم.اولا مامانا نميفهميدن ولي كم كم گندش در اومد و به رانندمون كه يه پيرمرد بود گفتن مراقب ماها باشه تا پياده نيايم خونه!ولي ما بازم بعضي وقتا زير آبي ميرفتيم!يه بارم بد جور مچمونو گرفت سر كوچمون كه از اون به بعد ميترسيديم اين كارو بكنيم!
راهنمائي بدترين دوران تحصيليم بود!افت شديد درسي داشتم!معدلم هميشه 15-16 بود.ولي بجاش كلي تو مدرسه عزيز مدير و ناظم بودم!شده بودم از اون خاش واليساي درجه يك!آدم فروشي ميكردم در حد بنز!!البته نه از اون نوع كه برم بچه هاي كلاسو لو بدما!نه شده بودم انتظامات!ميرفتم به بچه هائي كه كفش لژ دار پاشون بود گير ميدادم .نمي دونم يادتونه يا نه ؟اون سالا يه النگوهايه لاستيكي مد شه بود كه بهشون رينگ ميگفتن ما ها ميگشتيم و توي دست هر كسي ميديديم ازش ميگرفتيم!بعد زنگ آخر بين خودمون تقسيم ميكرديم!!خدا از سر تقصيراتم بگذره!چه نامردي بودم من!دبيرستانم كه ديگه آخرش بود.البته بجز سال اولش كه فوق العاده مزخرف بود!از سال دوم كه رفتم رشت انگار وارد بهشت شده بودم!ديگه خبري از اون سخت گيري ها نبود و مدرسه مثه هتل بود واسمون!هر كي با هر يونيفرمي دوست داشت ميومد مدرسه و بچه ها با صد قلم آرايش ميومدن!همه ابروها برداشته و صورتا اصلاح كرده!اول كه رفته بودم رشت بين همه تابلو بودم!يه مانتوي گشاد و بلند و كتوني با يه من سيبيل و ابرو!!اصلا تو نخ اين چيزا نبودم و برام قابل باور نبود اين موضوع كه انقده رله هستن بچه ها!!ولي كم كم برام جا افتاد و عادي شد.بر عكس اون افت تحصيليم تو راهنمائي، توي دوران دبيرستان درسم عالي شده بود.معدلم هميشه بالاي 19 بود و كلي خر خون شده بودم.البته در كنارش كلي هم شيطوني ميكرديم ولي چون بچه درس خون بوديم چيزي بهمون نميگفتن!يه اكيپ 5-6 نفره بوديم كه الانم تقريبا از حال هم باخبريم و چند وقت يه بار همو ميبينيم. پينوشت 1: خيلي طولاني شد!چشمتون كور تلافي اين چند وقت كه نبودم همشو بايد بخونيد!!
+
خط خطي شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 14:47 توسط سارا
|
ـ آقا یکی بیاد منو جمع کنه از توی این بلاد کفر!!!!به جون بچم ٬فردا و پس فردا دو تا ایل گنده مهمون دارم و امشب هم که مهمونی تشریف دارم!!اصلا هم انگار نه انگار که کلی کار دارم !!دارم واسه خودم از این وبلاگ میرم تو اون یکی و کلی وبلاگ جدید کشف میکنم و تازه میشینم با حوصله بیشتر پستهاش رو هم میخونم و تازه کامنت هم میذارم!!!من دیگه عجب پررویی هستم
ـ میگم سحر خیزی هم عالمی داره واسه خودشه!!یکی از مزایاش اینه که تو اکثر وبلاگها اول میشی!! ـ خدا پدر و مادر این همساده های خوب رو بیامرزه و یک در دنیا و صد تا تو اون دنیا بهشون بده که ما رو هم شامل الطافشون قرار دادن و الان ما یه آدم با شخصیت هستیم که اینترنت سرعت بالای شبانه روزی داریم!!!فقط خواهشا جمعه ها که شرکت تعطیله٬ لطفا اینترنتتون رو از برق نکشید که ما تو خماریش بمونیم!!!! ـچند روزیه سیم کشی داخلیم قاطی کرده بود و همه سیما چسبیده بودن به هم !!بدجوری مخمون رفته بود تعطیلات تابستانی!بنده خدا شووری تنها کاری که میتونست بکنه تحمل این هاپو بود که کافی بود حرفی بشنوه تا پاچه بگیره!!خدا رو شکر انگار مرخصی تموم شده و این مخمون برگشته سر خونه زندگیش!البته فکر کنم ها ـ امروز داشتم به این فکر میکردم که اون وقتا که اینترنت نبود چی کار میکردیم!!!!مثلا وقتی یه چیزی میخواستیم باید در به در میگشتیم اینور و اونور شاید که پیدا میکردیم!!ولی الان سه سوت میای گوگل یا به قول شووری گوگله ـمن دیگه میرم!!بخوام اینجوری پیش برم فردا پیش خونواده شوور آبروم میره خواهر!با اجازه فعلا پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل عرض شد
+
خط خطي شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 11:45 توسط سارا
|
همیشه خوندن دفترای خاطرات قدیمی و مرور کردن خاطرات واسم جالب بوده و کلی حال میکردم با یاد آوریشون.این وبلاگ هم یه جوری دفتر خاطرات منه و خوندن نوشته های پیشینش کلی جالبناکه واسم و از اون جالبناک تر تر٬ خوندن کامنت های قدیمیه!خیلی حال میده مثلا بری ببینی سال گذشته تو این موقع ها چه حال و هوایی داشتی و چیکار میکردی و خوندن کامنت ها هم خالی از لطف نیست!این کاریه که چند وقت یه بار انجام میدم و با خوندن نوشته ها کلی یاد گذشته میوفتم .چند وقت پیش تصمیم گرفتم برم از اول آرشیوم رو بخونم البته با کامنتهاش!کار وقت گیری بود ولی میارزید.کلی حال کردم!با خوندن بعضی هاشون انقدر خندیدم که اشکم در اومد و بعضی هاشون رو هم فراموش کرده بودم و خوندن بعضی هاشونم دلتنگم کرد.دلم میخواست اون دایره دوستا هنوزم بودن و هنوزم مینوشتن!با اینکه اکثرشون دیگه نمینویسن ولی یادشون همیشه هست و مهمتر از همه کامنتاشونو دارم و هر وقت دلم واسشون تنگ شد میتونم برم بخونمشون. دریا پری ٬سارا ٬ نیکو ٬ مدیر یا همون حاجی واشنگتن خودمون٬مشتی ماشالا..٬الهام ... همه همه جاشون خالیه و نبودشون کاملا حس میشه!مطمئن هستم همشون دوباره یه روزی برمیگردن !آیدا و علی هم که برگشتن به سلامتی و میمنت
خلاصه نشستم مثل این آدمای بیکار کامنت ها رو خوندم .واسم جالب بود ببینم از چه زمانی دوستیهام برقرار شد و اولین کامنت شماها توی وبلاگم چی بود!همه رو ثبت کردم.البته آدمای زیادی اومدن و رفتن ولی اینایی که موندگار شدن همینایی هستن که لینکشون کنار وبلاگمه!واسه خودم که جالب بود امیدوارم واسه شماها هم جالب باشه!به ترتیب زمانی هستن این پایینی ها ـ سلام سارا جون.عزیزم ممنون از لطفت و از این که وبلاگ منو خوندی.من یکی از دوستام به شوشو گفت شوشو خوشم اومد از اون موقع ميگم شوشو (خنده).مسافرت خوش بگذره.همیشه شاد و موفق باشی. ملودی ۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ ـ سلام سارا جان خاطرات قشنگت رو یکی یکی خواندم سالگرد عقدتون مبارک امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوشبخت بشید. گلسا ۱9 اردیبهشت ۱۳۸۵ ـ سلام.من بار اول میام اینجا. اما خیلی باهات احساس نزدیکی کردم اونم هویژوری. ـمی بینم که هر جا میرم یه سارا دیگه هست.... ـ سلام.احوال شما؟ممنون كه بهم سر ميزنين.قرار نيست اپ كنين؟ مرد زندگی ۲۱ خرداد ۱۳۸۵ ـ سلام بر سارا جون جونی!خوبی؟چه خبر امتحان دادی؟آهان یادم اومد دفعه پیش برات کامنت گذاشتم این بلاگفای....گند زد به کامنتم.میخواستم بگم دلمه براش درست کن .تو فرانسه یه ایتالیاییه برامون دلمه بادنجون و سیب زمینی و گوجه و فلفل درست کرد بهش میگفت فاغسی(میدونی که ر ندارند)ما میگفتیم بابا این دلمس اونی هم که تو میگی فارسی که باز یعنی این یه غذای ایرانیه.این ایتالیاییها خیلی مثل ایرانیا هستند خیلی هم خونگرمند.امیدوارم خوش بگذره.بوس.بوس. نیکو ۲۷ خرداد ۱۳۸۵ ـ ورود یک آسیستانت جدید برای عزرائیل عزیز را گرامی میداریم . مدیر ۳ تیر ۱۳۸۵ ـ سلام. آدرس وبلاگت من رو به یاد آهنگ مرد تنهای فرهاد انداخت. با صدای بی صدا/ مث یه کوه بلند/ مث یه خواب کوتاه/ یه مرد بود یه مرد.... .حاج باران ۲۵ تیر ۱۳۸۵ ـ سلام. خوشحالم کردی که به خانه ام آمدی. از آن مهمتر از اینکه ابراز علاقه کردی که پستی با عنوان پنج سال بعد بنویسی، خوشحالم کردی. ازت ممنونم و منتظر می مانم که نوشته ات را بخوانم. رضا۵۳ ۱۹ مرداد ۱۳۸۵ ـ سارا.... ـ یا اله ما داریم می آییم... کسی چادر سرش نباشه !!! ـ منم برات خوشحالم قد یه عالمه!!!!!!!!!!!!!!! ـ من مشهد زندگی می کنم. به بابا جونت بگو در خدمتیم. کاری داشتن بگن سه سوت براشون انجام بدیم. منم دلم برف می خواد. اینجا برف اومد اما رو زمین ننشست .عسل ۲ اذر ۸۵ ـ سلام سارا خانومممممم ـ سلام سارا خانوم ـ آی گفتی. منم کاملا اخلاقم ربط به هوا داره یعنی وقته بده من مزخرف میشم و وقتی خوبه معمولی هستم!!! الهام سبزينه 19 بهمن 1385 ـ سالروز عشقتون مبارک . امیدوارم همیشه خوش باشید و عاشق بمانید. ـ سلام خانومی... ـ سلام ـ سارا جان سلام ـ سارا خانوم سلام .. ممنونم از اینکه دوبار سر زدید .. من خیلی بی معرفت نیستم کم بی معرفتم !!! ـ ایول به این مادر شوهر..ایول به این جذبه! مادمازل ايكس 29 تير ـ آهان حالا ... دست دست ... بیا ...
ـ اینجا پلمپ شده یا تو هم مثل اون یکی سارا پسووردتو گم کردی؟ علي رنگ شراب 11 مهر 1386 ـ دو هفته پیش این نوشته رو اولین بار خوندم و بعد هم دق و دلی خودم و تو و بقیه رو رو سر حاجی خالی کردم . ای دلم خنک شد .... افق 11 مرداد1387 ـ سلام این کامنت هم خیلی واسم جالب و خنده دار بود!اصلا یادم نمیومد این کامنت!نوشتم شماهام یکمی بخندین!!! ـ دختر تو چقر جلفی. من ديگه از دست مهسا دارم ميمیرم به مهسا تماس بگيريد01233245212.روح الله عشق شکست خورده مهسا!!
+
خط خطي شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 15:39 توسط سارا
|
بعضی وقتا بدجوری تو حکمت کارای این بالا سری میمونم! بعضی وقتاحتی نمیدونم چه جوری دعا کنم!!مثل همین الان که موندم دعا کنم واسه بهم خوردن یه زندگی یا واسه درست شدن یه زندگیه دیگه!!حس خیلی بدیه وقتی نتونی به کسی که دوستش داری و یه روز و روزگاری میشه گفت بهترین دوست بوده واست حالی کنی که این راهی که میروی به ترکستان است...
خیلی حس بدیه وقتی شنونده ی یه حرفایی باشی که از شنیدنشون بدنت مور مور بشه و نتونی به طرفت بگی و مجبوری همه چی رو عادی نشون بدی!!چرا چون طرف چشماش کور شدن و گوشاش کر واسه شنیدن حقایق! یکی از دوستان تقریبا صمیمیم وارد یه رابطه ی احساسی بد شده!رابطه ای که این وسط تنها متضرر خودشه و خودش!رابطه ای که پایانی جز ضربه ی بد روحی واسش نداره!!بیشترین چیزی که اعصابمو بهم میریزه اینه که این دوست نسبتا محترم بنده قبلا هم درگیر یه رابطه ی احساسی شده بود که البته شرایط به بدی این یکی نبود و امید بیشتری توش بود ولی خوب میشد توش مورد سوء استفاده قرار گرفتن رو به خوبی دید.هر چی هم که بهش تذکر میدادیم و راه و چاه رو نشونش میدادیم اما همون کاری رو کرد که نباید میکرد و میشه گفت زندگیشو به پای این رابطه گذاشت و هر چی داشت و نداشت رو فدای این رابطه کرد و در اخر هم نتیجه یک دوره طولانی افسردگی بود که اثراتش هنوزم تو زندگیش هست!و این خیلی جالبه که اون شکست بزرگ واسش تجربه نشد و دو سه ماهیه که رابطه ی جدیدی رو شروع کرده البته با یه آقای متاهل و بچه دار!که دقیقا داره همون کارایی رو میکنه که قبلا هم انجام داده بود!اوایل که متوجه شدم همش میگفتم از روی سادگیه زیادشه اما امروز که باهاش صحبت کردم فهمیدم نخیر کار از سادگی گذشته و زده تو راه دیوونگی!!همچین با آب و تاب از این رابطه و قول و قراراشون تعریف میکنه که دو تا شاخ گنده رو سرم در میاد!از اینکه این دختر! انقدر احمقه که نمیتونه تفاوت و عشق و سوء استفاده رو بفهمه!!مثل روز روشنه برام که طرف داره ازش سوء استفاده میکنه و چند وقت بعد مثل یه دستمال کثیف میندازتش دور و میره سراغ یه احمق دیگه!بر طبق گفته های خودش قراره آقا تا دو سه ماه دیگه همسرش رو طلاق بده چون اصلا با هم تفاهم ندارن و دوستش نداره و بعدشم بیاد این دوست منو بگیره و در کنار هم زندگی عشقولانشونو شروع کنن!البته به همراه دخترشون!تازه قرار گذاشتن بچه دار هم نشن و همون یه دونه دختر رو بزرگ کنن!!واقعن نمیدونم چی بگم بهش.با توجه به تجربه ای که دارم ٬هیچی بهش نمیگم٬چون میدونم هیچ اثری نداره و هیچی حالیش نمیشه و فقط میگم امیدوارم مثل دفعه ی قبل دیر سرت به سنگ نخوره چون ایندفعه پای یه زندگی در میونه که تو میتونی نقش ویران کننده رو توش داشته باشی!همین و بس.ولی تو دلم دعا کردم خدا چشماش رو باز کنه و زندگی خودش رو با این کار تباه نکنه!
+
خط خطي شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 19:47 توسط سارا
|
چند روزيه بد جور دلم واسه اين صفحه ي سفيد و سبز تنگ شده!ولي نميشد بيام !امروز بعد از ۵-۶ روز تونستم و وقت كردم به نت وصل بشم.يكمي سرم شلوغه!كارا كه رديف شد زودي ميام به همتون سر ميزنم و آپ ميكنم.
فعلا
+
خط خطي شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 19:13 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
