|
1:به نظرتون ارزش داره آدم بخاطر يه بچه 9 ماه تمام كلي سختي و مشقت تحمل كنه!!9 ماه استراحت مطلق و 9 ماه درد و 9 ماه كنار اومدن با يه غده و...
من كه ميگم ارزشش رو نداره!!به نظرتون اون بچه بعدا ميتونه اينهمه از خود گذشتگي رو جبران كنه؟؟؟اصلا قدر اين همه سختي كشيدن رو ميدونه؟؟اين دوستم كه تو پست قبل گفتم پريروز زايمان كرد اونم بعد از 9 ماه سختي كشيدن و استراحت مطلق!از همون يكي دو هفته ي اول بارداري معلوم شد يه غده نسبتا بزرگ كنار بچه توي ر ح م ش وجود داره.نزديك 15-16 تا دكتر عوض كرد و هر كدوم هم يه حرفي رو بهش زده بودن!!اينم ميترسيد اگه بچه رو سقط كنه ديگه باردار نشه و يه عمر پشيمون بمونه كه چرا اين كارو كرده!نميدونم والا!خيلي سخته تا توي اين شرايط نباشم نميتونم درك كنم!!توي اين 9 ماه از سختي هائي كه كشيد خبر داشتم و حتي يكي دو بار بخاطر اين موضوع بيمارستان بستري شد و زير تيغ جراحي هم رفت!ولي تصميمشو گرفته بود كه بچه رو نگه داره تا آخرش!اون غده هم با رشد بچه داشت بزرگ ميشد و دكترش احتمال اينو داده بود كه توي ماه هاي آخر شايد جلوي تغذيه بچه رو بگيره و مجبور بشن كه اونو سقط كنن!!خيلي سخته!فكر كن 7-8 ماه بچه رو نگه داري و يكدفعه بهت بگن بايد اونو از بين ببري!!!اين روزاي آخر ديگه شمارش معكوس داشت!!دكترش گفته بود اگه بتونه تا آخر آبان نگهش داره ميتونه بدون اينكه توي دستگاه بذارش بدنيا بياردش!خدا رو شكر كه تا روز آخر هم مشكلي براي بچه پيش نيومد و به سلامتي زايمان كرد!بنده خدا هم بايد بچه رو بدنيا مياورد هم اون غده رو خارج ميكرد هم ر ح مش رو باز ميكرد!! فكر اين كه بخوام 9 ماه اين شرايط رو تحمل كنم هم وحشتناكه برام!!نميدونم!همونجور كه گفتم شايد تا وقتي توي اون شرايط نباشم نتونم درك كنم احساس دوستم رو!ولي من كه ميگم ارزشش رو نداره!شما رو نميدونم؟؟ 2:ديديد بعضي وقتا ميايد واسه يه نفر كار كنيد اصلا دستتون نميره به اون كار!!بعضي وقتا هم نه، همچين كار يه نفرو سريع رديف ميكنيد كه خودتونم نميفهميد چه جوري رديف شده!!!حالا اين شده حكايت من با مانتوي مادر شوهر جانم!!2-3 هفته هستش كه شروع كردم به دوختن ولي نميدونم چرا تموم نميشه!!اصلا فكر نكنيد چون مادر شوهره كارش تموم نميشه ها!!نه به جون خودم!سوسك شم اگه دروغ بگم!واقعا به اين اعتقاد دارم كه كار بعضيا سبكه و بعضيام نه!از صبح به خودم قول دادم امشب حتما تمومش كنم كه فردا بدم پرو كنه!تا الان كه نشده ولي بعد از پست كردن اين نوشته ميخوام برم به قولم عمل كنم!!!به جون جد اقليما راست ميگم!!دييييييييي 3:داشتم يه وبلاگ ميخوندم كه راجع به بستني خوردن نوشته بود!هوس كردم و رفتم از توي فريزر ظرف بستني 3-4 روز مونده رو كه يه بار هم آب شده بوده و بعدش دوباره سفت شده رو در آوردم و شروع كردم به خوردن!!فكر كن يه خط مينوشتم و يه قاشق بستني ميخوردم و يكمي ميلرزيدم از سرماي ظرفش و دوباره يه خط نوشتن و ... بستني قاطي شده با طعم موز و نارگيل و نسكافه اي و شاتوت و ماست فكر كن چي ميشه!!تازه به همه ي اينا بوي فريزرم اضافه كن!!!بوووووووووووووووع 4:فردا يه روز بسيار بسيار شلوغ پلوغ و پر كاري دارم!كلي خريد و كلي كار خونه!پنجشنبه و جمعه مهمون دارم!شب اول جاري از فرنگستون اومده رو دعوت كردم و شب بعدشم كه شب يلداست تمامي اراذل و اوباش خونمون هستن!مهمونياي فاميلي اصلا حال نميدن ، مخصوصا خونه ي مامان بابا ها !!هيچ فرقي با شباي ديگه نداره!ولي مهمونياي دوستانه هميشه خوش ميگذره!خلاصه كه يكي دو روزي نيستم 5: ممنون از همه ي دوست جوناي خوبم براي پست پائين
+
خط خطي شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:18 توسط سارا
|
الان خيلي زياد به دعاي همتون براي سلامتي دوستم نيازمندم!
الان توي اتاق عمل هستش و سه تا عمل مهم داره ازتون ميخوام براي سلامتي خودش و بچه ش دعا كنيد
+
خط خطي شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 18:18 توسط سارا
|
ماشين و پارك ميكنم تو پاركينگ و به بهانه خريد نون و چندتا خنزر پنزر ميزنم بيرون!آخ كه راه رفتن زير اين نم نم بارون چه كيفي داره .3,2,1,....3،2،1......3،2،1.....سعي ميكنم قدمهامو شمرده تر و آرومتر از هميشه بگذارم!راهي رو كه هميشه در عرض 5-6 دقيقه ميرفتم 10 دقيقه طول ميدم.ميذارم ريه هام پر شه از اين هواي باروني
خريد كه ميكنم ميزنم از اون يكي كوچه ميام كه بيشتر طول بكشه.چه حالي ميده چيك چيك كردن قطرات بارون از روي مقنعه و سر خوردنشون روي صورت.عاشق اين رنگين كموناييم كه روي زمين درست ميشه.انقده كيف داره با پا اونا رو دنبال خودت بكشي! از كنار خونه ها كه رد ميشم نگام ميوفته به پنجره هائي كه پرده هاشون كشيده هستن!حيف نيست اين همه قشنگي پشت اين پرده هاي كلفت گم بشه؟دلم ميگيره و زودي ميام خونه و همه ي پرده ها رو باز ميكنم و يه دونه پنجره ي كوچولو رو هم باز ميكنم تا بوي بارون بپيچه تو اتاق.واقعا كه وقته عاشقيه اين فصل!همه چي قشنگتره و هيچ چيزي آرامش بخش تر از راه رفتن زير بارون نيست اونم تنهائي!دوست دارم پرت شم توي افكار خودم و كسي هم نباشه كه سكوتو بشكنه. صبح وقتي بيدار شدم و پرده رو زدم كنار كه ببينم چه خبره،با ديدن برف روي كوها و خيسي زمين كلي سرحال شدم.الانم بعد از يه پياده روي كوچولو و خيس شدن زير بارون با كلي انرژي اومدم خونه و هوس كردم بيام اينجا و از اين حس خوب بنويسم! همين راستي جواب كامنتاي پست قبل هم دادم! باي
+
خط خطي شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 18:16 توسط سارا
|
ديروز در پي يك اقدام خيلي غير منتظره همسر خان به خودشون مرخصي دادن و موندن خونه و منم از فرصت استفاده كردم و ماشين و برداشتم كه كاراي عقب افتاده رو انجام بدم!بعد از انجام همه ي كارا وقتي برگشتم خونه حس خر مشت حسن بهم دست داد!!از بس كه مثه دور از جون خر، بار كشيده بودم با خودم اينور و اونور!!!از خريد تره بار گرفته تا خريد از شهروند و ..ولي در كل با اينهمه خستگي كلي سرحال و پرانرژي بودم.شووري كه ميگه وقتي خريد ميكني بعدش كلي سرحالي!راست ميگه فرقي هم نميكنه چه نوع خريدي باشه!در هر صورت بعدش كلي سر حالم!حالا دليلش چيه خدا ميدونه..
** منم آن موج بي آرام و سركش... مستي يم درد منو ديگه دوا نميكنه..... كه سرگردان به درياي فريبم!! غم با من زاده شده، منو رها نميكنه منو رها نميكنه!!!.....ميرم با چشماي خيس و قلبي بي گناه...هر چي غصه س به سر منو اومده..... ميرم حتي نميندازي به من يك نگاه...... عاقبت باز كردن چندتا وبلاگ آهنگ دار و يه ك...! گشاد براي قطع نكردن صداي اسپيكر همين ميشه ديگه! *** ميدوني بعضي وقتا يه چيزائي ميشنوي كه ميخواي از شدت عصبانيت سرتو بكوبوني به ديوار!پريروزا جائي بوديم يه بنده خدائي برگشته ميگه:پريشبا توي يه مجلسي يه حاج آقائي از اينائي كه خيلي حاليشه و خيلي با خداست بر گشته گفته خانومايي كه تازه بچه دار شديد ،بچتونو دست خانماي مانتويي نديد!!!!خوب آخه آدم برگرده چي بگه به طرف!همون بهتر ديدم سكوت كنم!اونجوري بهتر بود.بعد همين آدم كه خيلي هم ادعاي مسلمونيش ميشه بدون اينكه واقعا مطمئن باشه پشت سر مردم خيلي حرف ميزنه!مثلا ديروز برگشته ميگه فلاني گفته اين همسايه ما شبا بيدارن هميشه و صبح ميخوابن!ايشونم ميگه كه ببين معلوم نيست شب تا صبح چي كار ميكنن!حتما ميشينن پاي ماهواره ديگه تا صبح!قيافه ي دختراشم بايد ببيني!از اينان كه قيافه هاشون عجيب و غريبه!!!خوب باز چي بايد بگي به همچين آدمي!!!كاش وقتي ادعاي مسلمونيمون ميشه يكمي رفتارمونو درست ميكرديم!دلم واسه اين ديني ميسوزه كه اينا مدعيش هستن!! **** 2 روزه كلاسم تموم شده و ترم جديد از دوشنبه شروع ميشه!خدا رو شكر تاامروز كه كلي كار ريخته بود سرم و وقتي نداشتم واسه اينكه حوصلم سر بره!امشب هم عروسي دعوتيم!اونم چه عروسيي!!فردا هم كه خونه ي يكي از دوستان دعوتيم و شبشم قرار شده بريم سينما!اين از اين.بقيشم تا دو شنبه خدا بزرگه ***** برم كه كلي كار دارم و بايد زود حاضر شم!وبلاگاي همتونو خوندم اما كامنت... شرمنده اولين فرصت ميام واسه همه كلي كامنت ميذارم!تازه بقيه جواباي كامنتا رو هم ميدم.قول ميدم!سوسك شم اگه دروغ بگم فعلا
+
خط خطي شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 18:8 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |