|
هميشه از اين كلمه ي پنج حرفي ميترسيدم!حتي اسمشم كه ميومد ميتونستم حس كنم دستام يخ كرده و همين كلمه ي پنج حرفي باعث شد امشب يكمي به خودم بيام!شايد بيشتر از 4-5 ثانيه طول نكشيد ولي باعث شد بدنم تا يكربع بلرزه!رو تخت دراز كشيده بودم و جدول حل ميكردم كه حس كردم يكي پريد رو تخت و تخت تكون خورد!از تو هال صداي شوهري رو شنيدم كه گفت بنييييي زلزله......
نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و ساك مدارك و طلاها رو برداشتم !!در عرض پنج دقيقه حاضر شديم و زديم از خونه بيرون!ولي هنوزم ترسش تو وجودم بود!!وقتي سوار ماشين شديم و زديم بيرون يه آن فكر كردم كه چقدر مرگ به آدم نزديكه ها!!!به تنها چيزي كه فكر نميكردم تو اون زمان همين بود!ولي بعد از اون 4-5 ثانيه ديدم نه بابا!از اوني هم كه فكر ميكنم بهم نزديك تره!توي همين چند ثانيه شايد زندگي آدم از اين رو به اون رو بشه و ..... خلاصه كه امشب يه تكوني خورديم!هم جسمي هم فكري.توي اون لحظه فقط عقلم رسيد لباس گرم بپوشم و اون ساك رو بردارم!بعدش كه زديم از خونه بيرون پيش خودم ميگفتم اااِ كاش اون وسيله رو هم برداشته بودم يا كاش فلان چيزم با خودم مياوردم!!!يكي يكي اين وسايل اضافه شد و يهو ديدم اووووووووو!!چقدر به وسايل دورو برم دلبسته شدم !يكدفعه فكرم رفت به اينجا!ديدم كه خدا رو شكر زلزله هم كه بياد انجا محفوظه و هيچيش نميشه!بعد پيش خودم گفتم چه خوب ميشد همه ي زندگي آدم مثله اين صفحه ي مجازي بود و هميشه در امان بود! بعدشم كه رفتيم خونه ي مامي اينا ببينيم اونا فهميدن كه ديديم نخير!نه تنها اونا نفهميدن از هر كسي هم كه ميپرسيديم ميگفت نه!!فكر كرديم خونه ي ما فقط اومده!برگشتنه سر كوچه كه رسيديم به شوهري ميگم بريم ببينيم خونمون سالمه؟!!بعدش ديديم نه!خدا رو شكر انگار سالمه!بعدش گفتم الان ميريم بالا ميبينيم توي كل ساختمون فقط واحد ما خراب شده!فكر كن!!جالب ميشد... امشب ياد چند سال پيش افتادم!حدود 9-10 سال پيش يه شب شايعه كردن كه قراره تهران زلزله بياد!اونشب بابا هم ماموريت بود و بعد از اينكه مامان از سر كار اومد يه چيزي درست كرد و با يكي دو تا از دوستامون رفتيم پارك بالاي خونمون!باور نميكنيد ولي جاي سوزن انداختن نبود توي اون پارك هميشه سوت و كور!مردم رختخواب آورده بودن و كلي وسايل!اصلا يه وضعيتي بود!هر كسي هم ميومد يه چيزي ميگفت و شرايط رو بدتر ميكرد!يادمه تنها چيزي كه با خودم برداشتم عروسكم بود كه اونوقتا بدون اون نميتونستم بخوابم!يكي از دوستاي صميميم كه عاشق خيار بود با خودش 5-6 تا خيار آورده بود!!ميگفت اگه يه وقت زير آوار موندم از بي خياري نميرم!! خلاصه اينجوريا! خدا رو شكر امشب هم بخير گذشت.من كه از ترسم هنوز لباسامو در نياوردم و آماده ي در رفتن از تو خونه ام!!اخبار گفت سمنان زلزله اومده و پس لرزش به تهران رسيده.ايشالا.. كه هيچوقت اين اتفاق توي تهران نيوفته!چون مطمئنم با كوچكترين لرزه همه ي اين شهر داغون ميشه
+
خط خطي شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 18:4 توسط سارا
|
1_ خدائي زجر آورترين چيز اينه كه از خوردن منعت كنن!البته كلي با اعتماد به نفس خودم حال كردم!ارادم توي اين يكي خيلي قويه و ميتونم خوب جلوي خودمو بگيرم.شب جمعه مامي مهمون داشت و ما هم كه عضو ثابت اونجا!فكر كن من چه جوري تونستم از باقالي پلو و دلمه و آلبالوپلو و بادمجون شكم پر بگذرم!از شانس قشنگم هر چي مهمونيه ميوفته توي اين 2 هفته!
2-سرما خوردم بد!!!از اونا كه هي دماغتو ميكشي بالا و چشات سبز ميشه!حالم از فين فين كردن توي يه جاي عمومي مثه كلاس بهم ميخوره!!!خيلي كلافه كننده و آبرو بر هستش!! 3-بعد از نوشتن پست پائين انقده كار ريخت سرم كه 3-4 روزي از اين دنياي مجازي دور بودم!چشم كه نيست لامصب سق سياهه!! 4-خوشم اومده از اين نوع نوشتن!اينجوري هر چي به ذهنم ميرسه رو مينويسم و يه موضوع خاص رو دنبال نميكنم!پس تا اطلاع ثانوي پستهام اينجوريه! 5- به جون خودم و بچم كه هيچي به جون جد اقليما بعد از تموم شدن اين دو هفته تا 1 سال ديگه لب به تخم مرغ و استيك نميزنم!حس ميكنم قيافم شده شبيه مرغ و گوسفند!!! بوع 6-همين امروز از يكي از دوستام شنيدم كه پدر يكي از دوستاي مشتركمون از بلندي افتاده و تو كما هستش!خيلي ناراحت شدم!نميدونم چرا هر كاري ميكنم دستم نميره كه بهش تلفن كنم!!اين جور مواقع اصلا بلد نيستم چي بگم و گند ميزنم به همه چي!حالا به نظرتون من چه كنم؟؟؟ 7-دلم مسافرت ميخواد!الان زيبا ترين جا تو ايران جاده چالوسه!همه جا زرد و نارنجي و قرمز و اكر هستش!هيچ منظره اي زيبا تر از اين تابلوي نقاشي خدا نيست برام!منننننننننن چالوووووووووووووووووووووس ميخواااااااااااااام!! 8-جواب كامنتاي پست قبلو ندادم اما زودي ميدم!من برم كه حالم بد بيده!!!اگه تا فردا براي كسي كامنت نذاشتم بدونيد كه به لقاء الله پيوستم!!راستي تايتل پست رو هم جدي نگيريد!!بذاريد به حساب حال بد و مخ معيوبم!
+
خط خطي شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 18:4 توسط سارا
|
1-اين روزها روزهاي خوبي نيستن!دارن ميگذرن مثل بقيه روزا ،شايدم هر كي از دور ببينه پيش خودش بگه چه روزاي خوبي رو ميگذرونه اما...
يه مشكل هست.يه معضل!!اونم تنهائي و بيهودگيه!نمي دونم بخاطر هواي پائيزيه كه اينجوري دپرس شدم يا نه موضوع جديه!روزام فقط تا دم ظهر خوبن!سر حال و شادم اما از 2-3 به بعد... تنها كار مفيد اين روزام خوندن زبان.اونم كه وقتي ازم نميگيره!يه 2 ساعتي كلاس و يه 2 ساعتي هم مرورش در طول روز.بقيه روز بي هدفم.با ديدن آدماي دورو برم اين بي هدفي بيشتر تو ذوق ميزنه!خيلي فكر كردم اما فعلا نتيجه ي خاصي نگرفتم.حتما بايد خودم يه جوري سرگرم كنم وگرنه ...!شايد از بيرون اصلا كسي نفهمه كه من چه مرگمه اما از درون خرابم!به روي خودم نميارم اما ته ته دلم يه حس بديه!يه جورائي حس بدرد نخور بودن ميكنم!خيلي بده،خيلي... اه!دوست ندارم اينجام غر غر كنم !شرمنده اما حس خوب نوشتنم نمياد! 2-ديدي وقتي از يه چيزي منعت ميكنن چقدر جذب ميشي طرفش!!الان كلي دلم بستني و خورش قرمه سبزي ميخواد!نمييخوااااااااااااام!!! 3-ديروز در پي حس شديد بيهودگي از همسر جان در خواست كردم واسم كار پيدا كنه!ايشونم بعد از كلي تفكر به اين نتيجه رسيدن كه ميتونم با اينترنت مشغول شم و درآمد كسب كنم!!!!حال كنيد اين پيشنهاد رو!!از فردا بجاي اينكه بشينم اين چرت و پرتا رو بنويسم ميرم پول پارو ميكنم تو اينترنت!!!!دلتون بسوزه! 4-ميخوام برم كلاس طراحي وب سايت!كسي يه كلاس خوب سراغ داره؟؟؟؟زود تند سريع .يه جائي ترجيحا تو محدوده ي ونك و شريعتي و وليعصر شمال! 5-آهنگ وبلاگم با كمك همون دوست جون پائيني درست شد!خودم دوسش ميدارم! 6-فردا همه در كانون گرم خانواده هستن و من در كانون گرم تنهائي!شوهر جان جائي نصب شبكه داره!مامان و بابام هم دارن ميرن مسافرت!مامان شوهري هم رفته مسافرت!دوستمم مامانش اومده خونشون و نميتونه بياد پيشم!ديگه هيچكي رو ندارم كه برم پيشش يا اون بياد اينجا!به نظرتون اين روز تعطيلي رو چه جوري بگذرونم؟؟؟كسي مهمون ناخونده نميخواد؟؟
+
خط خطي شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 18:2 توسط سارا
|
ذهنم پره از نوشتن اما نميشه طبقه بنديشون كنم!اصلا كلي خود درگيري داشتيم با هم كه اول كدومشونو بنويسم !اصلا نميتونم ذهنم و متمركز كنم كه چه جوري شروع كنم!واسه همين دارم هر چي كه مياد تو سرم رو تايپ ميكنم!
6-امروز خونمون پارتي داشتيم!جاي شما خالي خيلي خوش گذشت !من بودم و كلي ظرف و لباس و يه خونه ي زلزله زده!كلفت پارتي خوبي داشتيم با هم!كفش و كلاه آهني رو تن كردم و رفتم به جنگ خونه!آخرشم با پيروزي من به اتمام رسيد!البته راستشو بخواين جارو برقي و تي مونده كه اصلا ديگه حس و حالش نبود !تازه الانم كلي گشنم هستش!از صبح فقط 2-3 تا دونه بيسكوئيت خوردم و يه ليوان آب.همسر خان جان هم نهار نمياد،آخه رفته نمايشگاه كامپيوتر .صبح كلي تيپ زده داره ميره بهش ميگم شماره ندي به كسي ها!! بچه پررو ميگه شماره نميدم اما قول نمي دم شماره نگيرم از كسي!خلاصه كه نهار چون تنها بودم حوصله ي درست كردن چيزي نداشتم!الانم هوس يه غذاي حاضر و آماده كردم!اما زهي خيال باطل... 5-از صبح دارم يه آهنگ جديد گوش ميدم مثه ديونه ها!!وقتي گير بدم به يه آنگ ولش نميكنم تا حالم ديگه ازش بهم بخوره!از اين آهنگ مجازا هستش ولي به نظرم قشنگه.اگه تونستم ميذارمش تو وبلاگ فقط به يه دعوت نامه از پرشين گيگ احتياج دارم!هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم! 4- جديدا وقتي بيرون ميرم و يا توي يه جاي خاصي هستم نگاهم به مردم دقيقتر شده!وقتي مثلا تو مترو نشستم ،يكي يكي آدما رو زير نظر ميگيرم و اونا رو با مشخصات دوستاي مجازيم تطبيق ميدم!پيش خودم ميگم اين دختره كه روبروم نشسته شايد يكي از همين بچه هاي اين دنياي مجازي باشه!مثلا هر وقت شبا بيرون هستيم و توي يه ماشين يه خانم ويه ني ني ميبينم ميگم شايد اين نيكو باشه!يا هر وقت ميرم شهر كتاب آرين چشم ميگردونم شايد دريا رو ببينم!يا خيلي چيزاي ديگه..!اينم يكي از محاسن نديدن دوستاي مجازيه!اينجوري ميتونم خودمو با اين بازي سرگرم كنم! 3- ميرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه! ديوار اتاقت از عكسم خسته شه! ميرم تا بارون منو ياد تو نندازه!ميرم يه جاي تازه ميرم يه جاي تازه 2- اين چند روز اصلا حس نوشتن كامنت ندارم!ميرم ميخونم اما بي صدا در ميرم!نميدونم چرا!شايد دوباره بخاطر بيكاري باشه!!چند روزه كلاس زبانم تموم شده ولي خدا رو شكر از فردا شروع ميشه!كلي تو اون 1 ماه سرحال بودم اما همش توي اين چند روزه فنا شد!ايشالا.. از فردا كه برم كلاس دوباره آدم ميشم و تندي ميام براتون ميكامنتم! 1-جواباي كامنتا رو ميدم ها!! پ.ن :دعوت نامه رسيد!مرسي آيدائي .آهنگم گذاشتم فقط فردا فكر كنم درست بشه!الكي كه نيست بايد جا بيوفته تو وبلاگم!مثه قرمه سبزي كه جاميوفته آهنگ وبلاگمم بايد جا بيوفته!!بازم مرسي آيدائي.بووووووووووووس
+
خط خطي شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 17:48 توسط سارا
|
چهار سال گذشت و چقدر زود گذشت.....
وقتی بهش فکر میکنم اصلا باورم نمیشه.یه موقعی که اصلا انتظارشو نداری یه دفعه زندگیت از این رو به اون رو میشه.انگار همین دیروز بود که دوستم بهم زنگ زد که به مناسبت عقدش میخوان به چندتا از دوستای خودشو شوهرش یه سور بدن و منم حتما باید باشم.تو دوران هنرستان با هم آشنا شده بودیم و توی اون ۲-۳ سال دوستای خیلی خوبی واسه ی هم شده بودیم.اون سال من دانشگاه قبول شدم و اون نتونست قبول بشه ولی بجاش ازدواج کرده بود!اون روزا ترم ۳ بودم و یک ماهی میشد که کلاسام شروع شده بودن ولی بخاطر حس کنجکاویم که ببینم شوهرش کیه از درس و دانشگام زدم و یه چند روزی از ساری اومدم خونمون که البته اونوقتا رشت بودیم.شبش ساعت ۱۰ رسیدم و قرار بود فرداش که پنجشنبه بود صبح ساعت ۱۰ دم خونشون باشم که همگی بریم یه جایی اطراف شهر پیک نیک.صبح شد و منم حاضر شدم و رفتم . اونجا یکی دیگه از دوستام هم اومد و منتظر شدیم که دوستای شوهرشم بیان.بعد از چند دقیقه رفتیم سر کوچشون و دوستای شوهرشم اومدن.۲ تا پسر و یه دختر که دوست دختر یکیشون بود.۷ نفر بودیم و یه ماشین! که قرار شد دوستم و شوهرش با آژانس بیان و ما هم با ماشین اون پسره!!رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم.تو راه اون دوستشون که با دوست دخترش بود کلی شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد.منم که اونروز اصلا حوصله ی این چیزا رو نداشتم اصلا عکس و العملی از خودم نشون نمیدادم.خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه جایی که بدک نبود.خوبیش این بود که خیلی دنج بود .زیر یه پل که رودخونه هم از کنارش رد میشد البته این مکان بعدها به پل عاشقان بین خودمون معروف شد آخه روی یکی از پایه های پل نوشته بودن پل عاشقان!!خلاصه که شروع کردن بساط آتیش و راه انداختن و در همین بین هم کلی مسخره بازی در آوردن و کلی هم منو اذیت کردن!!منه از همه جا بی خبرم مونده بودم که اینا چرا اینجوری میکنن نگو که اینا از قبل واسه منه بیچاره نقشه کشیده بودن!!خلاصه که وقت نهار شد و اینا هم مشغول درست کردن جوجه ها!!این وسط همه به من بیچاره گیر میدادن که برم کمک اون آقا پسره!!!که داره زحمت میکشه و جوجه ها رو درست میکنه!منم که حسسساسس!!اصلا بروی خودم نمیاوردم ولی اینقدر که اینا اصرار کردن دیگه از رو رفتم و رفتم یکمی کمکش کردم!!خلاصه نهار حاضر شد و نشستیم به خوردن.اینو بگم که قبل از نهار بحث قورباغه پیش اومد .آخه اون رودخونه کلی قورباغه داشت و از اونجاییکه منم یکمی به این جانور علاقه دارم قرار شد برام چندتا قورباغه بگیرن تا بخورم!!خلاصه سر نهارم یکمی کل کل شد سر اینکه من رو حرفم هستم که قورغابه بخورم یا نه که اون دوستشون که یکمی زیادی هم پرو بود هی میگفت بچه تو آفتاب نشسته یخش وا شده!!اون پسره هم طرف من در میومد و به دوستش میگفت که اذیتم نکنه!!(این پسره بعدا اولین باری که اومد ساری دیدنم یه قورغابه برام خریده بود جای اونایی که قرار بود اونروز برام بگیره و نگرفته بود) بعد از غذا هم هر کس رفت یه طرفی و من و اون پسره موندیم که اونم بساط قلیون رو راه انداخت و اومد کنار من نشست و یکمی حرف زدیم و یکمی ازم راجع به رشته و درس و اینا پرسید خلاصه که بقول همون بچه پروئه یخامون یکمی وا شدن!!دیگه همینجوری گذشت و تا بعدازظهر که نشستیم ورق بازی کردن منم کنار همون پسره نشسته بودم و جام هم زیاد خوب نبود و یکمی شیب داشت و منم واسه اینکه تعادل پیدا کنم بدون هیچگونه قصدی دستم رو تکیه دادم به پای اون پسره!!و بعلههههه پسره ی قصه ی ما دیگه از همونجا ...
خلاصه هوا تاریک شد و دیگه پا شدیم که بر گردیم و قرار شد هممون با همون ماشینه برگردیم!فکرشو بکنید ۷ نفر توی یه رنو!!!!!ولی نمیدونم چرا انقدر راحت نشستیم و هیچکسی هم اذیت نشد!منم دقیقا پشت سر همون پسره که راننده هم بود نشسته بودم و از اونجایی هم که دیگه بچه یخش خیلی آب شده بود همش میگفت قبول نیست هاله ی من کنارم نیست و پشت سرمه!!من که اصلا جدی نمیگرفتم این حرفا رو.خلاصه رسیدیم رشت و من گفتم که اگه زحمتی نیست منو دم یه آژانس پیاده کنید که همون پسره گفت مگه من مردم(دو از جون!!)که شما با آژانس برید!!قرار شد اول دوستم و برسونیم و بعدش منو برسونن.نزدیکایه خونه ی ما هم که شدیم یکمی حرف زدیم که الان دقیقا یادم نیست چیا بود فقط یه چیزایی راجع به اینکه برم تهران و اینا.آهان راستی یادم رفت که بگم این دوستای شوهر دوستم از تهران اومده بودن رشت.خلاصه دیگه اینا منم رسوندن و خداحافظی کردیم و اومدم خونه.اونشب خیلی شب بدی بود.البته بد که نمیشه گفت یه جوری بود.یه حس خاصی داشتم .شبش باز بادوستم تلفنی صحبت کردم و گفت که این پسره!! خیلی ناراحت بوده و گفته که چرا منو باهاش آشنا کردن!!و به دوستم گفته که فردا برنامه بریزیم بریم با هم بیرون.من که اولش گفتم اصلا دیگه حرفشم نزن ولی کلی رو مخم کار کرد تا آخر راضی شدم و قرار شد فردا صبح بیان دنبالم.شبش با کلی فکرای جورواجور گذشت و فرداشم رفتیم طرفای انزلی یه ساحلی به اسم ساحل قو و اونجا منو اون پسره رفتیم با هم کلی حرف زدیم و کلی قدم زدیم و خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مثله ۲ تا دوست معمولی با هم رابطه داشته باشیم تا با اخلاق هم بیشتر آشنا بشیم!فرداشم این پسره و دوستش رفتن تهران و با تلفن در تماس بودیم تا اینکه منم برگشتم ساری و اونجا دیگه ارتباطمون زیاد شد و من هر روز بهش زنگ میزدم و اونم شبا بهم زنگ میزد و یکی دو ساعت حرف میزدم و کم کم به خودمون اومدیم و دیدیم وااااای چقدر به هم وابسته شدیم!!تا یه چند بارم این پسره اومد ساری و همدیگرو دیدیم و منم یه چند بار رفتم تهران و خلاصه دیدیم که چقدر بهم نزدیک شدیم و چقدر همدیگرو دوست داریم.همه ی اینا در عرض ۲-۳ ماه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدیم که میتونیم با هم زندگیه خوبی داشته باشیم و بدونه همم نمیتونیم زندگی کنیم(البته این احساس من بودا اونو نمیدونم !!)خلاصه ماجرا رو با خانواده هامون در میون گذاشتیم و اومدن و سه سوت نامزد شدیم و بعد از ۲-۳ ماه هم عقد کردیم و بعد از ۷-۸ ماه هم عروسی کردیم.امشبم دقیقاچهار سال از اون روز اول آشناییمون میگذره و من هنوزم نمیتونم باور کنم که چهار سال شده.چهار سالی که دیگه این پسره برام این پسره نیست و به عزیزترین فرد زندگیم تبدیل شده(همون شووري خودمو میگم )هنوزم همون احساسی رو که اون روزا بهش داشتم رو دارم و حتی میتونم بگم روز به روز این حس بیشتر میشه و بیشتر احساس وابستگی بهش میکنم.چهار سالی که روزاش چه خوب چه بد٬ با ارزش ترین لحظه های زندگیم هستن ٬ چهار سالی که سرتاسرش پر از عشق بوده برام و خوشبختی رو تو لحظه لحظش حس کردم و حاضر نیستم یه لحظش رو هم با یه دنیا عوض کنم. بهترین یادگاری هم که از اون روز دارم یه فیلم و چندتا عکسه که هنوزم که نگاهشون میکنم قلبم تند تند میزنه و یه جورایی حس اونروز وجودمو پر میکنه.شووري جونم میخوام ازت تشکر کنم بخاطر اینکه توی این چهار سال با صبرت بدی هامو تحمل کردی و بازم تشکر کنم از اینکه خوشبختی رو بهم هدیه دادی.دوست دارم هفتا بوس بوس پ.ن1:اونائي كه پارسال وبم رو ميخوندن حتما فهميدن كه تكراري بود اين پستم!خوب ديروز سرم خيلي شلوغ بود!ميخواستم بيام بنويسم اما نشد!راستش يكمي هم فراموش كردم!در هر صورت شرمنده از اين كه تكراري بود!حس نوشتنم نيومد كه چيز جديدي بنويسم پ.ن2:شوهر خان جان ميدونم كه اينجا رو يواشكي ميخوني !اكشال نداره !ديروز يادم فت بهت تبريك بگم ولي بجاش الان بهت تبريك ميگم 5سالگيمون رو! فردا كه اينجا رو ميخوني خوب! پ.ن3هوا رو داريد!خيلي باحال شده نه؟
+
خط خطي شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 17:44 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
