|
ديدي بعضي وقتا هي جيليز و ويليز ميكني كه بياي زودتر آپ كني و اون حرفايي كه تو مخت داره رژه ميره رو توي اين صفحه ي سفيد خالي كني اما وقتي همون صفحه ي سفيد جلو روت باز ميشه انگاري لال شدي و مخت هنگ كرده!الان دقيقا من اين حسو دارم!خوب ايندفعه ديگه بازي نيست!!
راستي سلام!فكر كنم خيلي وقته تو اين بلاگ سلام نكردم!يادمه تو اون قبلي هميشه اوش سلام ميكردم اما از وقتي اومدم توي اين بلاگ اجنبيا مثه خودشون بي ادبم شدم!!!دي خوب از چي بگم!همه چي خوبه و روبه راهه!الانم دقيقا ساعت 11 شبه همسر خان جان يه 2-3 ساعتي ميشه كه خوابيده!منم از اونوقت تا حالا انواع و اقسام كارها رو انجام دادم كه خودمو سرگرم كنم كه نيام پاي اينجا ها اما نشد!آخرش گول خوردم! راستي گفته بودم بهتون چه بچهه خوفي شدم!رو حرفم موندم و رفتم كلاس زبان اسم نوشتم!خيلي خوبه.خيلي بهتر از اوني كه فكر ميكردم.روز اولش كلي استرس داشتما اما از جلسه ي دوم همه چي رله شد.مخصوصا اينكه استادمون همسن خودمه و خيلي ماه.تازه كلي هم سحر خيز شدم!!7 پاميشم كه 8 كلاس باشم بعدشم ميام خونه و به كارام ميرسم.خلاصه كه يكمي برنامه ريزي زندگيم خوب شده.البته در فكر يه فعاليت ديگه هم هستما اكه اونم يواش يواش ايشالا.. رديف ميشه! آره ديگه اينجورياست فعلا چيز ديگه اي نيست كه بگم!اينا رو داشته باشيد تا آپ بعدي
+
خط خطي شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 17:39 توسط سارا
|
يه بازي ديگه! شروع كرديم و به 100 هزار تومن رسيديم!دعا كنيد برنده شم!خوب؟دي 2:قول ميدم دفعه ي بعد ديگه بازي نباشه!
+
خط خطي شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 17:12 توسط سارا
|
اگه خدا بخواد كركره ي وبلاگو بعد از چند وقت ميخوام بدم بالا و كارو شروع كنم!
ميخوام بنويسم مثه اونوقتا!البته بازم اگه خدا بخواد. با يه بازي شروع ميكنم.مدرسه بازي اونم به دعوت خودم! خيلي كوچولو بودم! 5-6 سالم بود كه رفتم كلاس اول!يكي بخاطر اينكه شناسنامم رو بزرگتر گرفته بودن واسم اون يكي دليلشم راستش نميدونم چي بود كه انقده زود رفتم مدرسه!اولا كلي ذوق و شوق داشتم اما خيلي زود خسته ميشدم سر كلاس.تازه بعضي وقتام خوابم ميبرد مخصوصا بعد از ظهراي پائيزي كه هوا زود تاريك ميشد.بچه كه بودم تو خونه و بين دوست آشنا معروف بودم به كم حرف بودن و آروم بودن ولي برعكسش تو مدرسه انقده وراجي ميكردم كه همه معلما از دستم شاكي بودن!كلاس اولمو خيلي دوست دارم.خيلي خوب بود هم معلمش هم دوستام.يادمه زنگ آخر كه ميشد و سر خانم معلممون كه با صحيح كردن دفترا مشغول بود با يكي دو تا از دوستام يواشكي ميرفتيم گچ از پايه تخته ميدزديديم و زنگ خونه كه ميخورد همرو رو ميزامون ميكشيديم!فكر ميكرديم شبا كه جنا ميان اين گچ ها باعث ميشن بچسبن به ميزو ما فردا بتونيم ببينيمشون!واسه خودمون عالمي داشتيم !يه بارم همون كلاس اول جيش داشتم و خجالت مكشيدم از معلمم اجازه بگيرم برم بيرون واسه همين خودمو خيس كردم!!البته هيچكي نفهميد چون تا آخر كلاس شلوارم خشك شده بود ولي خونه كه رفتم مامانم فهميد و كلي دعوام كرد كه چرا اجازه نگرفتم برم دستشوئي!
كلاس دومم يه معلم داشتيم يكمي سنش زياد بود!اين بنده خدا از بس حرف ميزد گوشه ي لبش هميشه تفي بود و سفيد شده بود!!منم انقده دوست داشتم وقتي ميديم حرف كه ميزنه اون سفيديا كش ميان!!!ميرفتم خونه و خميردندون ميزدم كنار لبم تا مثه اون شه!خل بودم واسه خودم!سوم و چهارم رو اصلا دوست نداشتم.مخصوصا چهارم با اون معلم عجوزمون!مثه جادوگرا بود قيافش.تازه يه بارم از كلاس بيرونم كرد بخاطر اينكه ورق واسه امتحان نقاشي نياورده بودم.ولي پنجم اوج شيطنتم بود!با صميمي ترين دوستم كه از 4 سالگي با هم دوست بوديم توي يه كلاس افتاديم.اوايل هم پيش هم ميشستيم اما از بس حرف ميزديم و شيطوني ميكرديم جدامون كردن از هم!يادمه كلاس اول كه بودم كلاس پنجمي ها هميشه بهمون زور ميگفتن.منم آرزوم اين بود كه برم كلاس پنجم و زورم به اوليا برسه!هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو كه رفتم تو كلاس اين اول ابتدائيا و داشتم سر يه موضوعي به يكيشون زور ميگفتم، همچين كشيده اي زد تو گوشم كه انگار برق از كلم پريد!از بدبختيه ما اون بچه كوچيكا انقده پرو شده بودن كه زورمون بهشون نميرسيد! خلاصه كه با اين دوستم كلي فترات كرديم!هميشه ي خدا هم با لباساي خودمون ميرفتيم مدرسه و با لباساي همديگه بر ميگشتيم خونه!حتي كيف و كفشمونم با هم عوض ميكرديم ولي از اونجائي كه خونه هامون روبروي هم بود شبا باز همه چيز بر ميگشت به صاحبش!تازه كاراي خارق العاده ي ديگه هم ميكرديم!جفتمون خل و ديوونه و عاشق عينك و ارتودنسي!!اون عينك مامانشو دودره ميكرد و مياورد و تو راه مدرسه بعدش به نوبت ميزديم به چشممون!تازه واسه خودمون سيم دندون هم درست ميكرديم!از اين جارو چوبيا از خونه برميداشتم و با هم سيماي دور دستشو باز ميكرديم و با قيچي كوچيكشون ميكرديم و بعد ميذاشتيم توي دهنمون!خدا ميدونه چقدر بخاطر اين كار لثه هامون داغون شدن و خون اومدن!خدا رو شكر من آرزو به دل نموندم و آخر هم عينكي شدم هم ارتودنسي كردم ولي اون بيچاره آرزو به دلش موند آخر!اون سال كلي هم سرويسمونو دودره ميكرديم!عشق اين بوديم كه پياده بيايم تا خونه !تو راه چار تا از اين پسر بچه ها بهمون متلك ميگفتن و ماهام كلي احساس بزرگي ميكرديم.اولا مامانا نميفهميدن ولي كم كم گندش در اومد و به رانندمون كه يه پيرمرد بود گفتن مراقب ماها باشه تا پياده نيايم خونه!ولي ما بازم بعضي وقتا زير آبي ميرفتيم!يه بارم بد جور مچمونو گرفت سر كوچمون كه از اون به بعد ميترسيديم اين كارو بكنيم! راهنمائي بدترين دوران تحصيليم بود!افت شديد درسي داشتم!معدلم هميشه 15-16 بود.ولي بجاش كلي تو مدرسه عزيز مدير و ناظم بودم!شده بودم از اون خاش واليساي درجه يك!آدم فروشي ميكردم در حد بنز!!البته نه از اون نوع كه برم بچه هاي كلاسو لو بدما!نه شده بودم انتظامات!ميرفتم به بچه هائي كه كفش لژ دار پاشون بود گير ميدادم .نمي دونم يادتونه يا نه ؟اون سالا يه النگوهايه لاستيكي مد شه بود كه بهشون رينگ ميگفتن ما ها ميگشتيم و توي دست هر كسي ميديديم ازش ميگرفتيم!بعد زنگ آخر بين خودمون تقسيم ميكرديم!!خدا از سر تقصيراتم بگذره!چه نامردي بودم من!دبيرستانم كه ديگه آخرش بود.البته بجز سال اولش كه فوق العاده مزخرف بود!از سال دوم كه رفتم رشت انگار وارد بهشت شده بودم!ديگه خبري از اون سخت گيري ها نبود و مدرسه مثه هتل بود واسمون!هر كي با هر يونيفرمي دوست داشت ميومد مدرسه و بچه ها با صد قلم آرايش ميومدن!همه ابروها برداشته و صورتا اصلاح كرده!اول كه رفته بودم رشت بين همه تابلو بودم!يه مانتوي گشاد و بلند و كتوني با يه من سيبيل و ابرو!!اصلا تو نخ اين چيزا نبودم و برام قابل باور نبود اين موضوع كه انقده رله هستن بچه ها!!ولي كم كم برام جا افتاد و عادي شد.بر عكس اون افت تحصيليم تو راهنمائي، توي دوران دبيرستان درسم عالي شده بود.معدلم هميشه بالاي 19 بود و كلي خر خون شده بودم.البته در كنارش كلي هم شيطوني ميكرديم ولي چون بچه درس خون بوديم چيزي بهمون نميگفتن!يه اكيپ 5-6 نفره بوديم كه الانم تقريبا از حال هم باخبريم و چند وقت يه بار همو ميبينيم. پينوشت 1: خيلي طولاني شد!چشمتون كور تلافي اين چند وقت كه نبودم همشو بايد بخونيد!! 2:اقي جونم ميسي .خودت ميدوني واسه چي.
+
خط خطي شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 17:7 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
