|
امروز از ساعت 1 تا ساعت پنج و نيم تو خيابون ولو بودم!البته ولي ولو هم نه ها!!واسه ي يه كاري بايد ميرفتم فردوسي.البته تهنا نبودم و با يكي از دوستام رفتيم.اونجا ميخواستيم بريم ساختمون اصلي علمي كاربردي .براي اينكه ببينيم دفترچه كارداني به كارشناسي كي مياد و شرايطش چه جوريه!كه دست از پا درازتر برگشتيم.البته برگشتم بهتره چون دوستم به نتايج خوبي رسد ولي منه بيچاره نوچ!خوب دليلشم اينه كه تا پارسال اين رشته ي منو فقط 2 تا شهر داشتن.يكي همدان يكي هم انزلي كه خوب منم در هيچ صورتي نميتونم برم ديگه!!البته اگه دست خودم بود ميرفتما ولي خوب همسر خان جان مطمئنم صد در صد مخالفه!شايدم حق داره!ولي خيلي خوب ميشد اگه ميتونستم برم.حالا دعا كنيد امسال تهران هم گذاشته باشن.بديش اينه كه دفترچه آذر ماه مياد.خوب من اگه از الان بشينم خر بزنم بعد اونوقت آذر ماه معلوم شه كه تهران نذاشتن چي كار كنم؟؟حالا بذار شب به همسر گرام بگم ببينم چي ميگه.حالا تا اينجا كه خوب بود همه چي.اومديم سوار مترو شديم و اومديم ميرداماد.دوستم ميخواست بره آموزشگاه زبان و منم ميخواستم بيام خونه.داشتم ميرفتم طرف ايستگاه تاكسي كه دوستم گفت تو چرا با اتوبوس نميري!؟منم ديدم خوب راست ميگه .من 2-3 ساله دارم چند روز يه بار اين مسيرو ميرم هنوز نميدونم اتوبوسم داره يا نه.واسه همين تصميم گرفتم با اتوبوس بيام.از اونجائي كه بنده يه مدت خيلي زياديه كه سوار اين وسيله ي نقليه نشدم مثه اين خنگولا از همه ميپرسيدم كه چه اتوبوسي بايد سوار شم؟خلاصه يكي گفت بايد ماشيناي تجريشو سوار شي كه سر ظفر ايستگاه داره!منم با اعتماد به نفس فراوون و اينكه تونستم 250 تومن صرفه جوئي كنم رفتم و سوار شدم.بازم واسه ي اينكه مطمئن بشم از يه خانمي هم پرسيدم كه مقصد تجريشه كه گفت بله.يكمي كه رفت پيش خودم گفتم چه باحال.ميره از ونك ميره!!بعدش ديدم نخير از جردن سر در آوردم!گفتم لابد ميره اونجا و دور ميزنه از سر ميرداماد ميره!ديدم نخير مسيرش به سمت وليعصره!!خلاصه اتوبوس سوار شدن همانا و سر از تجريش در آوردن همانا!!خندم گرفته بود به خودم كه از كجا سر در آورده بودم!!جونه عمم مثلا ميخواستم خيلي خانم بشم و يه بار اتوبوس سوار شم كه اين بلا به سرم اومد!نشون به اون نشون كه ساعت 4 كه بايد خونه ميبودم شد ساعت 5 و نيم!اينم از جريان ما و اتوبوس سواريمون!نتيجه ي اخلاقي اين داستانم اين بود كه هيچ وقت سعي نكنيد زيادي خانوم بشيد و مثلا صرفه جوئي كنيد!چون بجاش ضرر هم ميكنيد.هم زماني هم پولي
پ.ن:امتحان خياطي خوب بود،يعني از اين خوب معموليا بود!ولي قبول ميشم
پ.ن:ديگه به دعاي شما نيازي نيست! خودم قبول شدم!.ديييييييي
پ.ن:محل امتحانم يافت آباد بود!اسم اون خيابونه جاده ساوه بود!!!خوب به من چه!!من فكر كردم بايد بريم توي اتوبان ساوه امتحان بديم
پ.ن جديد:دارم يه 3-4 روزي ميرم رشت .قول بديد كه بچه هاي خوبي باشيد و شيطوني نكنيد!سعي كنيد زيادم آپ نكنيد تا من برگردم.بعدشم شما جناب باران خان!از امشب بجاي من شيفت شب واي ميستي و همه جا رو كنترل ميكني!آفرين.سعي ميكنم جاي شماهام خوش بگذرونم!!دييييييييييييي
+
خط خطي شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 16:35 توسط سارا
|
خدائي آدم پررو تر از منم ديديد!!تا 1 ساعت ديگه بايد برم براي امتحان و الان مثه بز نشستم پاي اينجا و دارم وبلاگ ميخونم!!تازه كامنتم ميذارم!!!فك كن.حالا فكر نكنيد امتحان خياطيه و هيچ پخي نيستا!باور كنيد خيلي سخته.باور نميكنيد؟؟خوب حق داريد.منم جاي شما بودم عمرا باور ميكردم كه خياطي هم سخت باشه امتحانش.البته الان امتحان تئوريه و عملي بعد از قبول شدن اين امتحانه ها!!ولي جدا خيلي سخته.همش اصطلاحه.اونم از اين كلمه قلمبه سلمبه ها!!مثلا وتاژ،كرسله،ففيله،ولولورت و...از اين چرت و پرتا.بعدشم يه عالمه مواد مختلف براي لكه بري رو بايد ياد بگيرم! اونا خودشون به تنهائي فاجعه هستن.اميدوارم كه يادم نره چي خوندم.شماهام برام دعا كنيد.هر كي دعاي بهتري برام بكنه براش يه دست لباس مجاني ميدوزم
خوب ديگه من الان به شدت استرس امتحان گرفتم و نميتونم ديگه چيزي بگم!!!به قول مرحوم آيدا(صلوات)هاهاها تازه اينا همه يه طرف محل برگذاري امتحانم همن طرف!فكر ميكنيد كجاست؟؟بگم باور نميكنيد!جاده ساوه!!فكر كن.تو اين گرما!!! پ.ن:اگه براي قبوليم دعا نكرديد بجاش براي اينكه از اونجا سالم برگردم دعا كنيد پ.ن :از امتحان برگشتم ميام ميگم چه كردم پ.ن آخر:جواب كامنتاي 2 تا پست قبل رو تو همون جا دادم.
+
خط خطي شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 16:27 توسط سارا
|
امشب بعد از چندين سال دلم به شدت خواست كه بچه بشم.وقتي كنار زمين اسكيت بازيه بچه ها رو نگاه ميكردم دلم هوس بچگي كرد.هوس دنياي كوچيك بچگي!هوس روياهاي بچگي.واقعا از ته دلم اين هوسا رو كردم.انقده دوست داشتم ميتونستم خيلي راحت كفش اسكيتامو كه فكر كنم الان پوسيده شدن ديگه پام كنم و برم قاطيه بچه ها.انقده هوس اون لحظه هاي زمين خوردن رو كردم كه بعدش بي خيال و راحت بلند ميشدم!انقده دلم خواست كه برم توي زمين بازي بچه ها و تاب سواري كنم و از سرسره بالا برم و اله كلنگ بازي كنم
امشب دلم وواسه خودم سوخت كه چرا انقدر زود بزرگ شدم.
كاش ميشد زمان رو همين الان نگه ميداشتم تا چند سال ديگه افسوس اين لحظه هام رو ديگه نخورم
.
.
چه شد اي پاهاي من؟؟
چه شد كه دگر ناي رفتن نداريد؟؟
نكند شما را نيز به تيغ سكوت بريده اند؟؟
چه شد پاهايم؟؟
هان؟؟
+
خط خطي شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 16:20 توسط سارا
|
مهمون ناخونده اونم از نوع مادر شوهرش باعث میشه که جنگل یکدفعه تبدیل به قصر بشه!!
اونم با سرعتی بیشتر از سرعت نور!راستشو بخواین طبق معمول روزای دیگه ساعت نزدیکای ۱۱ در خواب ناز بودم که تلفن زنگ خورد!منم خوابالو خوابالو شماره رو نگاه کردم و فکر کردم مامانمه!!نگو ای دل غافل که اون یکی مامانمه!!زودی صدامو صاف کردم که نشون نده خواب بودم و یه سلام علیکی کردم .بعدش مامی جون شووری گفتن خواب بودی؟؟!!من:نه مامان جون!!ساعت ۱۱ مگه وقته خوابه!! بعد از خداحافظی نفهمیدم که چه جوری خونه رو مرتب کردم!!!در عرض ۵ دقیقه لباسای رو مبلا رو جمع کردم و تا کردم گذاشتم تو کمد و اتاق وسطی رو که پر از وسایل خیاطی و پارچه بود مرتب کردم و رو تخت رو مرتب کردم و یه حالی به اتاق دادم و یه دستی به سرو گوش سالنم زدم و رو میز رو مرتب کردم و دست و صورتم و شستم و لباسم و عوض کردم و مهم تر از همه٬گازمو که ۲ روزی بود تنبلی اجازه نمیداد تمیزش کنم در عرض ۳ سوت تمیز تمیز کردم!!!اونم منی که ۳ ساعت طول میدم این کار رو!خودمم هنوز در عجبم که چجوری این همه کار رو در عرض چند دقیقه انجام دادم.خوشبختانه کارم تموم شده بود که زنگ در زده شد. حالا خدا رو شکر دیشب قبل از اینکه برم خونه ی مامانم ظرفا رو گذاشته بودم تو ماشین و ظرف کثیف نداشتم خلاصه این بود جریان امروز ما که ورود سر زده ی مامی شووری باعث شد خونمون تمیز بشه !! حالا شماها هم اگه دلتون میخواد در کمتر از چند دقیقه خونه ای تمیز و مرتب داشته باشید به من خبر بدید که زنگ بزنم به مادر شوهراتون و یه حال و احوالی باهاشون بکنم!!
+
خط خطي شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 14:1 توسط سارا
|
از همون اوايل ترم اول كم و بيش ميشناختمش.اولا اصلا ازش خوشم نميومد.احساس ميكردم از اين آدماي الكي خوشه !!از اينا كه هميشه در حال خنده هستن و هميشه ي خدا شادن.يه بار نشد با قيافه ي گرفته و در هم ببينمش.دوست صميمي و هم رشته اي ليلي بود،واسه همين با اينكه اتاقش پائين بود همش تو اتاق ما بود.كاري به كارش نداشتم،دوستيمون در حد يه سلام و عليك بود و بس.كم كم با اكثر بچه هاي اتاق صميمي شد و ديگه شبا هم تو اتاق ما ميخوابيد.يكي از اخلاقاي جالبش،عادتاش بود.عادت داشت هر شب 30-40 تا درازنشست ميرفت!فرقي هم نميكرد تو چه شرايطي باشه!در هر صورت بايد اين كارو انجام ميداد.با گذشت چند هفته كم كم به بودنش و به سر و صداش وخنده هاش عادت كرده بودم.اگه يه 2-3 روزي ميرفت خونشون نبودشو كاملا تو اتاق حس ميكردم و يه جورائي دلم براش تنگ ميشد.بعد از چند وقت الميرا همون دختري كه يه روزي ازش بدم ميومد شد يكي از صميمي ترين دوستام.همه جا با هم ميرفتيم و همش پيش هم بوديم .بودنش برام عادت شده بود.هيچ وقت فكر نميكردم اين دختر ظريف و با نمك بشه يكي از دوستام.فقط يه اخلاقي داشت كه بعد از يه ترم نتونسته بودم بهش عادت كنم!اونم شيطنتاي بيش از حدش بود.با هركي كه بهش ميخنديد زودي دختر خاله ميشد و ....!!!هر كاري هم كردم نتونستم تركش بدم.هميشه هم وقتي بابت اين مسائل ازش ناراحت ميشدم خودشو برام لوس ميكرد و قيافشو مثه قورباغه ميكرد!!!ميدونست من عاشق اين كارشم و خندم ميگيره!!
ترم اول تموم شد.اونوقتا ما رشت زندگي ميكرديم و اونا تهران بودن.توي اون1 ماه يه 4-5 باري باهم صحبت كرديم.روزي كه ترم جديد شروع شد با ذوق و شوق به طرف ساري راه افتادم به اميد ديدن بچه ها!ميدونستم بچه هاي رشته ي نقاشي يكي دو روز زودتر از ما اومدن واسه همين خيالم راحت بود كه الميرا هم اومده.ساعت 3-4 بعد از ظهر بود كه رسيدم.وارد راهرو كه شدم يكي از بچه ها رو ديدم!ازش پرسيدم بچه هاي اتاق ما اومدن كه يكمي من و من كرد و يه جواب بي سر و ته داد و رفت!خودمو سريع رسوندم به اتاق و رفتم تو!ولي با ديدن قيافه ها فهميدم كه يه چيزي شده!!كم كم موضوع و بهم گفتن!انگار خواب بودم.هيچي نميفهميدم!فكر ميكردم همش يه شوخيه بي مزه هستش!ولي نه!!واقعي بود همه ي اون صحنه ها و لحظه ها!الميرا مرده بود.
دو روز پيش با يكي از دوست پسراش با ماشين ميرن اطراف ساري بگردن!هوا بد بوده و بارون ميومده!نزديكاي دانشگاهمون كه بودن يه ماشين گشت بهشون گير ميده و اونا هم ميترسن و بجاي اينكه بايستن سرعتشونو زياد ميكنن كه فرار كنن!اما جاده ليز بوده و ماشين سر ميخوره و ميوفته تو كانال آب كنار جاده!!پسره در جا ميميره ولي الميرا تو آب خفه ميشه و .....!!باور كردنش خيلي سخت بود.ولي سخت تر از اون اين بود كه دانشگاه حتي يه پيام تسليت كوچيك هم از خانوادش دريغ كرد.تو خوابگاه نذاشتن حتي يه اعلاميه كوچولو بچسبونيم يا يه مراسم ياد بود بگيريم!!انگار كه اين آدم جرم كرده بود!!اونم چه جرم بزرگي كه مستحق يه همچين رفتاري بود
.
چند روزيه بد جوري ياد اون روزا و ياد الميرا ميكنم.امشبم يكي از اون وقتا بود.اميدوارم روحش توي اون دنيا مثه اين دنيا هميشه خندان و شاد باشه
+
خط خطي شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 16:17 توسط سارا
|
زمان ديروز عصر-مكان مطب سونوگرافي و راديولوژي
دختر بچه:مامان سونوگرافي چه جوريه؟؟
مامان:با استفاده از يه دستگاهي كه مثله گوشيه معاينه ي دكترا هستش يكسري امواج ميفرستن توي بدن...و
من:ليوان به دست در حال خوردن آب!!!؟
دختر بچه وسط حرف مامانش:مامان امواج چيه؟؟
مامان:امواج همون فركانس هستش كه
من:در حال ريختن دوباره ي آب توي ليوان!!؟
دختر بچه وسط حرف مامانش:مامان فركانس چيه؟؟
مامان:فركانسها همون امواجي هستن كه وقت صحبت كردن از دهن ما خارج ميشن
من:ها........؟؟؟؟
.
.
.
زمان:چند دقيه بعد
دختر بچه:مامان راديو لوژي يعني چي؟؟
مامان:راديوگرافي يعني عكسبرداري
من:در حالي كه شكمم پر آب شده و دلم درد ميكنه دارم به حرفاي اين دو تا گوش ميدم
دختر بچه:يعني چيكار ميكنن؟؟
مامان:با استفاده از يه دستگاهي يكسري امواج ميفرستن
دختر بچه وسط حرف مامانش:مامان امواج چيه؟؟
مامان:امواج همون فركانسه!!
بچه:مامان فركانس چيه؟
مامان:فركانس همون امواجيه كه......
من:دارم منفجر ميشم!هم از دل درد هم از دست اين مامان و بچه
.
.
.
زمان:چند دقيقه ي بعدتر
دختر بچه:مامان سونوگرافي با راديولوژي خيلي فرق داره؟؟
مامان:آره عزيزم سونوگرافي يكسري امواج رو كه ....
دختر بچه:مامان امواج چي بود؟؟
با يه نگاه غضبناك در حالي كه رو به انفجار بودم به بچه هه فهموندم اگه لالموني نگيره خودم لالش ميكنم!!بيچاره از ترسش ديگه از جاشم تكون نخورد.شانس آور نوبتم شد وگرنه يه گوشمالي حسابي داده بودم بهش
-----------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:در عجبم از اين جواباي فيلسوفانه ي مامانه و وراجي ها و خنگ بازي هاي بچهه!!خدا به داد بچم برسه كه اگه يه بار بخواد از اين سوالاي زيادي بپرسه ميزنم داغونش ميكنم!!!اهههههههه چه معني داره بچه انقدر كنجكاو و خنگ باشه
پ.ن:فردا نيستم.هر كي آپ كنه خيلي نامرده
پ.ن:پيشاپيش روز زن و مادر رو به همه ي خانماي گل بلاگستان تبريك ميگم.به آقايونم دستور ميدم برن يه چيز خيلي توپ واسه خانوماشون بخرن و دست و پاشونو ببوسن!!دييييييييييييي
پ.ن:ممنون بابت دلداريهاتون و راهنمائيهاتون در رابطه با پست قبل.ديگه بهش فكر نميكنم و اعصابم رو خراب نميكنم.فقط آويزه ي گوشم ميكنمش به عنوان يه تجربه ي بزرگ كه ديگه انقده ساده نباشم
+
خط خطي شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 15:47 توسط سارا
|
خوب به سلامتی و میمنت طلسم این خونه ی بیچاره ی من شکست و من طی یک عملیات انتحاری (انطحاری-انتهاری
از خدا که پنهون نیست از شماها چه پنهون از اون روزی که کلاس خیاطیم تموم شده خیلی تنبل شدم!!توی همه چی!نه ۱ صفحه از اون جزوه ی بدبخت رو خوندم نه یه دونه از لباسای نصفه نیمه رو تموم کردم نه رفتم کلاسی چیزی ثبت نام کردم نه کتابی خوندم نه وبلاگی آپ کردم!نه به اون لیستی که نوشته بودم و میخواستم زنگ بزنم زنگ زدم!خلاصه که کلی تنبل و .. شدم! ولی امروز تصمیم گرفتم که به این تنبلی خاتمه بدم.از اینجا هم شروع کردم!تازشم بعدش قراره بشینم سر جزوه ی خیاطی و کلی خر بزنم این چند وقته یکمی مهمون داشتم!جمعه ی پیش خونواده ی شووری رو دعوت کردم.یه ۱۵-۱۶ نفری میشدن.از ۲ روز قبلش داشتم مثه خرمش حسن کار میکردم این چند وقت از بس دلم عروسی خواسته بود هی ٬خدا یه دفعه دلش سوخت و کلی عروسی ریخت رو سروکلمون!!۱۵ مرداد که عروسیه ۲ تا پسرای دوست مامانمه.تو تابستون که عروسیه دوست شووریه٬البته سنندج.سومی هم که بعد از ماه رمضون عروسیه یکی دیگه از دوستای شووریه!حالا من موندم و این همه عروسی و بی لباسی خوب از اونجائی که خدا رو شکربنزینم سهمیه بندی شد ما دیگه شرمنده ی خودمون شدیم و یکی از تفریحات سالممون کنسل شد خوب بسه دیگه٬کلی نوشتم.اینم به تلافیه اینهمه مدت که نبودم برمیگردم ...
+
خط خطي شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 13:9 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
