|
سلام
بازم یه بازیه جدید!!!!! اسم این بچه های بیچاره بد در رفته!!!اینجور که معلومه علاقه ی آدم بزرگا به بازی خیلی بیشتره!! خوب بریم سر اصل مطلب! بهترین لحظه ی عمرم:میتونه روز عروسیم باشه٬خیلی خوش گذشت بهم احساس میکردم رو زمین نیستم! بدترین لحظه ی عمرم:روزی که اون اتفاق بد واسه ی داداشم توی تنگه واشی افتاد و یکی دو روز بعدش! بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته:یه پرش حسابی تو زندگی.از همه لحاظ.. بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیوفته:از دست دادن عزیزانم٬چیزی که همیشه ازش میترسم عزیزترین فرد زندگیم:شووری منفورترین فرد زندگیم:هر چی فکر کردم دیدم کسی نیست که ازش متنفر باشم!نمیدونم شاید بیشتر فکر کردم و کسی رو پیدا کردم!!! پ.ن:دلم واسه نوشتن پستای گنده٬ گنده خیلی تنگیده ولی نمیشه دیگه خوب!!!! پ.ن جدید:مرسی آیدا جون که یادم انداختی باید چند نفرو هم دعوت کنم!! خوب اینائی که فکر میکنم دعوت نشدن رو من به این بازی دعوت میکنم:ملودی ٬خانم خونه٬ماریلا٬شیدانه و سیمین و مهمان افتخاریه من سارای عزیز
+
خط خطي شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 20:22 توسط سارا
|
همراه نازنینم٬ سه سال گذشت و من و تو ما شدیم با تمام تجربه های خوب وبد در کنار هم ماندیم٬ با تموم لحظه های سخت!و امروز پر از غروریم ،غرور کنار هم ماندن و عاشقانه ماندن. امروز سالروز پیوند عاشقانه ماست --------------------------------------------------------------------------------- پ.ن:میشه بهم بگید که عکس رو میبینید آیا؟؟!من خودم نمیتونم ببینم!!حتی توی صفحه ی مدیریت بلاگفا عکس برام باز نمیشه! پ.ن:من میخوام هرکی آپ میکنه بتونم بفهمم!!چی کارباید بکنم!کمک پیلیز
+
خط خطي شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 18:37 توسط سارا
|
سلااااااااااااااااام
من برگشتم.معلومه دلتون حسابی برام تنگ شده ها! امروز خیلی خوبم.هوا هم خیلی خوبه.پس شما ها هم خوب باشید.این چند وقته مشغول بودم دیگه.با کارای روزمره و همیشگی.یه چند باری هم خیلی وسوسه شدم بیام و بنویسم اما ترسیدم بیام و ویروسم به شما ها هم سرایت کنه.الانم یکمی بهترم.یعنی خیلی بهترم ولی هنوزم باید بیشتر استراحت کنم.یکی از دلایل اومدن من این بود که حاج باران منو به یه بازی دعوت کرده.بازیه ترس یه چیزیه تو مایه های همون یلدا بازی!فقط باید تو این یکی ۵ تا از چیزائی رو که باعث ترست میشن بگی بعدشم ۵ نفر رو دعوت کنی. البته من خیلی دختر شجاعیم و از هیچی نمیترسم!! ۱:ترس از ارتفاع و سر بالائی های خفن و جاده ی چالوس!به شدت از بلندی و پرت شدن تو دره میترسم.از پل عابر پیاده و خلاصه هر چی که بلند باشه.البته خیلی بروز نمیدم جلوی بقیه!از بچگی هم از سربالائیه اوین میترسیدم!همیشه وقتی میرسیدیم به اونجا زیر صندلیه ماشین قایم میشدم!و همچنین از جاده چالوس.البته الان این آخری خیلی کمتر شده و بیشتر سعی میکنم به زیبائیهاش توجه کنم تا پیچ و خماش ۲:ترس از شنیدن خبرهای بد راجع به نزدیکانم!از این یکی خیلی میترسم و فکرشم اشکمو در میاره و تنمو میلرزونه.همیشه آرزوم این بوده قبل از عزیزانم برم و این روزای سخت رو نبینم. ۳:ترس از انواع و اقسام پرنده و چرنده و خزنده و جهنده و ..مخصوصا ۳ تاشون!!سگ و گربه و موش.با هیچ نوع سگ نمیتونم ارتباط برقرار کنم حتی اون کوچولوهای فانتزیش!!مثه خودشون از خودشون میترسم ۴:از تنهائی و تاریکی و شب جن و روح و مراسم احضار روح.این ترس هم از بچگی باهامه.همیشه وقتائی که تنهام صداهای عجیب غریب میشنوم و فکر میکنم یکی تو خونمونه!یه شب مجبور شدم تنها تو خونه بمونم که تا روشن شدن هوا نتونستم چشامو روی هم بذارم ۵:آخرین ترسم از دعواست.خیلی خیلی میترسم.حتی از یه جر و بحث کوچولو.همیشه هم به شووری گفتم اگه تو خیابون با من بودی عصبانی نشو و دعوا نکن با کسی.چون تو اون لحظه هیچی نمیفهمم و نمیتونم کاری بکنم بجز گریه کردن و جیغ زدن! خوب اینم از ترسای من!حالا منم ۵ نفر رو به این بازی دعوت میکنم!ا ۱:جناب بالتازار ۲:سیمین ۳:گلسا ۴:سارا ۵:عسل
+
خط خطي شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 15:33 توسط سارا
|
نمیدونم من اینجوریم یا این یه حسیه که تو وجود همه هستش!٬یه حس عادت
همه ی چیزا تا وقتی نو و تازه هستن برام یه ارزشی دارن ٬ولی تا یه مدت ازشون میگذره مثه بقیه چیزا عادی میشن و اون شور و شوق اولیه رو که نسبت بهشون داشتم از دست میدم.اینجا هم الان برام اینجوری شده!شایدم نه!نمیدونم.شایدم یه سری دلایل دیگه هستش که نسبت به اینجا سردم کرده!دلایلی که شاید بعدا بهتون گفتم.در هر صورت این حس الان در من بوجود اومده و نمیتونم کاریش بکنم.به یه تنوع اساسی احتیاج دارم .یه تغییر و تحول خوب.با اینکه اینجا رو خیلی دوست دارم و خیلی براش ارزش قائلم اما فکر کنم به چند وقتی دور بودن برام خوب باشه.شاید بازم تونستم اون شور و شوق اولیه رو بدست بیارم.به قول پدر جان این یه مریضیه مخصوص بلاگراست!اینجور که معلومه ایندفعه منو مورد عنایت خودش قرار داده!!خدا کنه هر چه زودتر دست از سرمون برداره. پ.ن ۱:فکر نکنید دارید از دستم راحت میشیدا!!زهی خیال باطل پ.ن۲:اون شمارش معکوسم هیچکدوم نتونستید حدس بزنید چیه!!!گفتم که عمرا نمیتونید حدس بزنید!شمارش معکوس یه رژیم غذائی ۱۳ روزه بود که بسی به ما حال داد! پ.ن۳:میدونم دلتون برام خیلی خیلی تنگ میشه اما خوب ایراد نداره٬این دنیا به هیچکی وفا نکرده!!! پ.ن۴:این یه خداحافظی نیستا!!! پ.ن ۵:برمیگردم......
+
خط خطي شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 16:51 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
