امروز تولده تولد يه فرشته ي مهربون كه از جونم هم برام عزيزتره و يه عالـــــــــــــــــــــــــــــــمه دوست ميدارمش شووري جونم تفلدتو تبريك ميگم.باور كن كه از ته ته ته ته ته قلبم دوست دارم ممنونم ازت بخاطر همه ي خوبيات منونم ازت بخاطر اينكه همه جا و همه وقت در برابر مشكلات پشتم هستي ممنونم ازت بخاطر اينهمه گذشتي كه در مقابل من داري ممنونم ازت بخاطر اينكه اينكه بدي هامو تحمل ميكني ممنونم ازت بخاطر اينهمه مهربوني و منو ببخش اگه خانوميه خوبي واست نيستم منو ببخش اگه نميتونم خوبياتو جبران كنم منو ببخش بخاطر همه ي اذيت كردنام اينم يه عالمه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس ماله تو
+
خط خطي شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 13:21 توسط سارا
|
نمیدونم از کجا شروع کنم.یه جورائی دلم گرفته.فضای خونه خیلی بده امشب.یه سکوت بد که خیلی ازش متنفرم.نمیدونم شاید تقصیر من باشه شایدم نه!!ولی هر چی هست دوست دارم زودتر تموم شه.امروز از اول صبح خوب نبودم زیاد .شاید دلیلش دیشب باشه و اون اتفاقای مسخره!!نمیدونم چرا بعضی وقتا یه جوریم میشه.دیگه حس میکنم خودم نیستم.میشم یه آدم مغرور که خیلی بده!!امروز دوست داشتم واسه خودم باشم.دلم واسه تنها بودن تنگ شده بود.البته از ظهر این حس اومد.واسه خودم پا شدم رفتم شهر کتاب و یه ۲ ساعتی اونجا بودم و کلی همه ی کتابا رو زیرو رو کردم و یه چندتائی هم خریدم.بعدش زدم بیرون اومدم سر میرداماد.از اونجا هم سوار ماشین شدم و رفتم طرف تجریش.دلم هوای امام زاده صالح و کرده بود.وقتی رسیدم بجای اینکه از تو خیابون اصلی برم زدم از تو بازار رفتم و کلی یاد بچگیام افتادم.خیلی خوبه که بافت بازار تجریش هنوزم مثه اونوقتاست.منم که عاشق حال و هوای دم عید اونجا.بعدش رفتم تو حرم و یه ساعتی واسه خودم خلوت کردم.خیلی سبک شدم وقتی اومدم بیرون.فقط خیلی خوابم میومد.آخه ۲ تا از قرصای آرامبخشمو که خواب آورن خورده بودم.با اینکه منگ منگ بودم اما کلی واسه خودم تو بازار گشتم و کلی خرده ریز خریدم و آروم آروم اومدم سمت خونه.اهان یه ماهی کوچولوی قرمزم واسه خودم خریدم.تو راهم کلی گوشیم زنگ خورد اما نمیتونستم جواب بدم.میدونستم شاید نگران شده باشه اما نمیدونم چرا جوابشو نمیدادم.وقتی هم که رسیدم دمه در خونه دیدم داره از پارکینگ میاد بیرون و کلی عصبانی و نگرانه.کلی هم دعوام کرد اما هیچی در جوابش نداشتم.گیجه گیج بودم و فقط میخواستم بخوابم.نمیدونم چرا نمیتونم یه روز واسه خودم باشم.همه ی دنیا فهمیدن که من غیبم زده.دوست ندارم انقده محدود باشم که نتونم بی خبر جائی برم.اونم فقط واسه ۳-۴ ساعت.الانم تازه بیدار شدم.رفتم دیدم رو مبل خوابیده.کلی دلم گرفت.بخاطر همه چیز.بخاطر حماقتای خودم.بخاطر دیوونگیام.بخاطر .....دلم میخواد امشب زودتر تموم شه.همین...
در این اتاق ساکت و تاریک٬ هر گاه٬ من نگاه تو را شعر میکنم نوری٬به تارو پود هوا٬رنگ میزند از تاج آفتاب خدا٬ زرنگار تر! در این اتاق دلگیر٬ وقتی که من ـ لبالب ـ این صبر تلخ را٬ با یاد وعده های تو سر میکشم٬ـ صبور ـ دانم٬که در جهان نفشانده ست دست عشق٬ در کام کس٬ شرابی ازین خوشگوارتر! ای خفته بر پرند٬ سبکبال٬ بی خیال! در این اتاق درهم دستی٬ تمام خواهش٬ قلبی تمام عشق٬ چشمی تمام شوق تماشا شب های انتظار تو را صبح میکنند تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو هر روز٬ از نسیم سحرخیز بیقرارتر! دیوانگیست٬ ـ دانم ـ دیوانگی٬ که بخت٬ از سوی تو٬ نوید امیدی نمی دهد. در این اتاق غمگین٬ اما من٬ هر نفس به مهر تو امیدوارتر! یک روز٬ ـ بی گمان ـ ٬ خواهد رسید دمی که برآیم بر آسمان٬ ـ (( كاي آفريدگار! در اين اتاق كوچك٬ در اين دل شكسته ي نا استوار٬ آه٬ عشقي ست از بناي جهان استوارتر! ))
پ.ن:نیکو و اقلیما و بقیه بچه هائی که توی blogsky هستین:من نمیتونم وبلاگاتونو یکی دو روزه باز کنم!!!چراااااااااااا؟؟؟؟
+
خط خطي شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 23:19 توسط سارا
|
سلام سلام
من بعد از ششتاد روز اومدم!!! چیه!!!؟؟چرا میزنید!!خوب کار داشتم!وقت نکردم بیام! نه حالا جدا بدون شوخی یکمی کار مار داشتم و یکمی هم تنبلی باعث شده بود نیام اینورا!یعنی میومدما اما حس آپیدن نبود.راستی الان یه هفته ای میشه کلاس خیاطیمم تعطیل شده خوب این چند وقته که نبودم اتفاق خاصی نیوفتاده.مشغول خونه تکونی بودم.البته هنوزم ادامه داره ها!الان اوضاع ظاهریه خونه ایفتیضاحه این هفته کلی کار دارم.کلی خرید و کلی جاهای مختلف واسه کارای مختلف باید برم.اگه خدا بخواد هفته ی دیگه همچین روزی میریم به سمت یزد.یعنی فکر کنم الانه دیگه باید رسیده باشم.فرداشم میریم به سمت بند عباس و قشم و دوم دوباره بر میگردیم طرف یزد و یه ۲-۳ روزی اونجائیم و چهارم٬پنجم تهرانیم. راستی یه سوال:کسی میدونه چهار شنبه سوری این هفته است یا هفته ی دیگه؟؟!آخه بعضی ها میگن همین هفتس و بعضی ها هم میگن هفته ی دیگه!! خوب سال ۸۵ هم که داره کم کم تموم میشه و بازم یه سال جدید و بازم کارای جدید و اهداف جدید.منو شوشو چند روز پیش تصمیم گرفتیم اهدافمون رو در سال ۸۶ مشخص کنیم.من که هدفم اینه که خیاطی روتموم کنم و درسم رو اگه خدا بخواد از مهر ماه شروع کنم و دست از تنبلی بردارم و برم کلاس زبان ثبت نام کنم.همین دیگه!اینا خودش کلی کاره خوب!شووری هم تصمیم داره کارش و گسترش بده و ماشینش رو عوض کنه و یسری کارای دیگه ...!به نظر من این کار خیلی خوبه که آدم بدونه سال بعد چی کار میخواد بکنه.اینجوری هدفشو هی واسه خودش تکرار میکنه و باعث میشه تلاشش بیشتر بشه واسه رسیدن به اون هدف. خوب همین دیگه!!من برم یه نهاری درست کنم که الان شووری میاد.آخه یه مشکلی تو شرکت پیش اومده رفته یه سر اونجا و زودی بر میگرده.تازه یکمی کارم دارم که باید بشینم انجامشون بدم. راستی پنجشنبه تولد شووریه(تو نخون) امروزم که هوا دلگیره و هر چی حس کاره از آدم میگیره!!من که دلم میخواد فقط بخوابم! خوب بسه دیگه من برم خوب و خوش باشید
+
خط خطي شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 13:29 توسط سارا
|
راستشو بخواید ۱ سال پیش این موقع واقعا یادم نمیاد واسه ی چی اینجا رو ساختم!!یعنی میدونما اما دقیقه دقیق نه!یه مقدار از روی تنهائی بود٬یه مقدار از بیکاری بود٬یه مقدار از دلتنگی بود و خلاصه که هر چی بود درست شد!!اولاش دوست داشتم اینجا بشه جزو یواشکیام!!اما خوب نشد دیگه!!ایرادیم نداره چون در هر صورت هنوزم یه جور یواشکیه بین خودم و شووری!!مهم اینه که توی این جا که الان واقعا مثه خونم میمونه راحتم و هر چی دلم بخواد مینویسم.مهم اینه که یه عالمه دوست پیدا کردم که یه دنیا برام ارزش دارن ٬مهم اینه که اگه یکی دو روز نتونم بیام اینجا بی طاقت میشم و بدن درد میگیرم!!٬مهم اینه که دلم واسه دوستام تنگ میشه و اگه چند روزی ازشون خبر نداشته باشم نگرانشون میشم و... واقعا فکر نمیکردم یه روزی به این اتاق کوچولوی سبز رنگ انقده عادت کنم!!حتی به این قالب زشتش که الان برام دیدنش عادت شده و نمیتونم عوضش کنم!!فکر نمیکردم که اینهمه دوست پیدا کنم!!فکر نمیکردم که وارد اینهمه ماجراهای مختلف بشم !!و امروز که ۱ سال از اون روز میگذره دارم میبینم که همه ی این فکر نمیکردما به حقیقت پیوسته!و چقدر اینا برام لذت بخشه. مرسی از اینکه توی این ۱ سال تحملم کردید و مرسی از اینکه دوستای خوبی واسم بودید.دوست دارم و امیدوارم که بتونم تا جائی که بشه اینجا رو ادامه بدم .
پ.ن:راستش سعی کردم این پست رو تو روز تفلد بلاگم بنویسم اما چند دقیقه دیر شد انگاری و تو تاریخ هفتم ثبت شد!
+
خط خطي شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 0:29 توسط سارا
|
سلام خوبيد؟؟
امروز از اون روزائيه كه خوبه خوبم.كلي پر انرژي و سرحالم.نميدونم شايد بخاطر هوا باشه شايدم نه ٬بخاطر يه چيزه ديگه اس!!! ميدونيد چيه از ديشب تا حالا يه جوري شدم.دلم هواي درس خوندن كرده.اونم همون رشته ي خودم كه دوسش ميدارم.دلم هواي شيطنتاي دوران دانشجوجوئي رو كرده اين چيزا هم همه از يه جائي آب ميخورن!!ديشب كه همينجوري تو تخت دراز كشيده بودم و ميخواستم بخوابم داشتم نگاهي هم به اين مجله ي تبليغاتي ميكردم!!شانسي چشمم افتاد به اين دانشگاه فراگير پيام نور.قبلا هم يسري تحقيقات راجع بهش انجام داده بودم اما دلم نبود كه برم توش درس بخونم.آخه رشته ي گرافيك رو نداشت و چندتا رشته خاص داشت كه علاقه اي به هيچكدوم نداشتم.ديشبم همينجوري شروع كردم به خوندن رشته هاش كه ديدم آخرش گرافيك هم اضافه شده!! خوب اين از اين.امروز كلي دختر خوبي شدم و زودي نهارم رو درست كردم .جاتون خالي خيلي هوس قيمه بادمجون كرده بودم كه الان غذام در حال جا افتادن هستش و بوش تو خونه پيچيده و منم مست شدم منم ميام خونه و يكمي به كار ماراي خياطيم ميرسم.اگه خدا بخواد ۱۴ اسفند هم كلاس تعطيل ميشه و بايد مشغول خونه تكوني بشم و خونه رو يه حال اساسي بدم.قرار شده كه ۲۷ هم بريم مسافرت يه چيزه جالب !چند وقتي بود كامي جونم حسابي قاط زده بود.از اون قاط هائي كه شوشو اصلا نميتونست سر در بياره چيه مشكلش خوب خيلي حرفيدم.برم ديگه.راستي ميخواستم تو اون پست قبل تره عكس بذارم كه حسش نبود.بعدش گفتم اين پست ميذارم كه الان حسش نيست اما اگه حسش بود حتما تا شب ميام ميذارم!! خوش باشيد
+
خط خطي شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 11:36 توسط سارا
|
چند روزیه اصلا دستم به نوشتن نمیره.یه حس خاصی نمیذاره بیام طرف این صفحه.نمیدونم چیه!!؟
میگم انگاری خوشیه زیاد بهم نیومده!خدا چند وقت یه بار یه تابلوی ایست میگیره جلوم و نگهم میداره و میگه خوشی بسه!! از خوشیا دورم میکنه میندازتم تو یه دنیای دیگه٬ دنیای غم!اما خدا رو شکر که زودی دوباره برم میگردونه به همون دنیای خوب خودم.میدونم این واسه ی اینه که قدر زندگیمو بدونم.خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم که خوشبختم و سالم.که شوهره خوبی دارم و سالمه.که خانواده هامون همه کنارمونن و سالمن.دوستائی دارم مهربون و سالم.و باز هم خدا رو بخاطر این سلامتی که به هممون داده شکر میکنم. امروز دوباره مجبور شدم برم همون جائی که ازش فراریم.۲ بار در یک ماه.خدا سومیشو به خیر بگذرونه!امیدوارم دیگه تا سالیان سال پام اونجا باز نشه که خیلی حسه بدیه!نمیتونم بیان کنم.مخصوصا اینکه بخاطر دفن کسی بخوام برم. دیروز زن دائیه مامانم بعد از ۲ سال مبارزه با سرطان دیروز دیگه راحت شد.خدا رحمتش کنه خیلی این آخریا زجر کشید بیچاره.یه ۱۰ روزی دیگه تو کما بود و دکترا کاملا قطع امید کرده بودن و با دستگاه نگهش داشته بودن .خانوادشم راضی نمیشدن که دستگاه ها رو بردارن و هنوز امید داشتن که مامانشون خوب بشه٬اما پریروز دیگه قبول کردن که دستگاه رو قطع کنن و بعد از قطع دستگاه دیدن که خودش داره تنفس میکنه و یکسری عکس العمل نشون میده .همه خیلی خیلی خوشحال شدن و دیروز تصمیم گرفتن ببرنش خونه که همونجا یه پرستار ازش مراقبت کنه که بعد از یکی دو ساعت خیلی راحت تو خونش تموم کرد.امروزم مراسم دفنش بود و از صبح سر گرم همین کارا بودیم.خلاصه که اینجوریا! ولی خدائی وقتی فکرشو میکنم میبینم که خیلی سخته آدم بخواد واسه مرگ و زندگیه عزیزترین کساش تصمیم بگیره!خدا کنه که هیچکی توی همچین موقعیتی قرار نگیره. دوست نداشتم یه همچین پستی بذارم اما نمیدونم چرا دستم به نوشتن این جملات رفت!شرمنده! شووری خوابیده و منم تا الان مشغول درست کردن کیک بودم.آخه فردا میخوام برای بچه های کلاس خیاطی کیک ببرم.بیکارم دیگه!! خوب دیگه برم که فردا صبح باید زود پاشم خوب و خوش باشید و بخاطر سلامتیتون خدا رو شکر کنید.
+
خط خطي شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 1:17 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
