|
سلام
من اومدم اما این برفه دیگه نیومد!!! دیدم اگه بخوام بمونم به انتظارش شاید یه چند هفته ای طول بکشه واسه همین بی خیالش شدم!! شما خوبید؟؟؟ من که امروز اصلا خوب نبودم!از اون اول صبحش کلی حالم گرفته بود و احساس میکردم همه چی دست به دست هم دادن تا روزمو خراب کنن!!!اون از اولش که قرار بود با شوشو ساعت ۷ صبح بریم ورزش و بعدشم ۹ کلاس داشتم که خواب موندیم و ساعت ۹ از خواب پا شدیم!!!تند تند حاضر شدم و رفتم کلاس!!تو کلاسم امروز اولین جلسه ی بالاتنه بود!!نمیدونم چرا انقده یه دفعه خسته شدم!!!احساس کردم نمیتونم چیزی یاد بگیرم!!خیلی حس بدی بود!!بعدشم اومدم خونه و شروع کردم کار کردن!!کلی ظرف نشسته داشتم که یه یکساعتی مشغولشون بودم و بعدشم نهار درست کردم و یکمی خونه رو جمع و جور کردم و بعدم که شوشو اومد و نهار خوردیم و اون رفت و منم اومدم یکمی اینورا به بر و بچ سر زدم و بعدش با ناامیدی کامل نشستم سر خیاطی!!!!شروع کردم یکی از شلوارای نیمه تموم و تموم کردن که یه ۲-۳ ساعتی سرش بودم و بلاخره به طور کامل تموم شد!!یه اتو هم بهش زدم و پروش کردم .کلی با دیدن این شاهکاره هنریم ذوق کردم و خوشحال شدم و الان دیگه اون حس بد رو ندارم و یکمی به خودم امیدوار شدم!!حالمم خیلی بهتر شده!بعدش یه استراحت به خودم دادم و گفتم بیام ببینم این ورا چه خبره!!؟؟بعدش که دیدم همه چی امن و امان دیدم وقت خوبیه واسه یه آپ بیخودی و الکی!!! خلاصه این بود جریان امروز من!!! راستی ۵ روز دیگه شب یلداست و چون مامان خانمی تهران نیستن و رفتن مشهد پیش بابائی منم سوء استفاده کردم و دوستامونو دعوت کردم که همه بیان خونمون و دور هم باشیم!فکر کنم خوش بگذره. خوب دیگه من برم تا الان کلی انرژی دارم به بقیه کارای خیاطیم برسم خوب و خوش باشید بای
+
خط خطي شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 17:44 توسط سارا
|
ميخواستم يه پست بذارم اما يه با بند اومدن برف حس منم از بين رفت!!!
اگه برف شروع شد و حسشم بود ميام حتما.
+
خط خطي شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 14:32 توسط سارا
|
بد ترین چیز توی این بعد از ظهرای دلگیر پاییزی اینه که خسته باشی و خوابت بگیره و بعد با یه حالت گیجی از خواب بیدار شی و تو تاریکی نتونی تشخیص بدی کجائی و چه موقعیتی داری!!خیلی خیلی حس بدیه واسه ی من که بدبختانه تو این روزا بد جور آویزونم شده.
این جور موقعا یاد اونوقتا که یه دختر بچه ی ابتدائی بودم میوفتم.وقتی بعد از ظهرا از مدرسه میومدم انقده خسته بودم که لباسامو در نیوورده خوابم میبرد و یه ساعت بعد با همین حس بد از خواب پا میشدم.یادمه اونموقع ها یه روز همینجوری از مدرسه اومده بودم و از خستگی خوابم برده بود.یه دفعه از خواب پریدم و یه نگاه به ساعت کردم و دیدم واااااااااای ساعت ۶ و خورده ای بود و فکر کردم صبح و الانه که ساعت ۷ بشه و سرویسم بیاد و من جا بمونم!!!شروع کردم مامانم و صدا کردن و وقتی دیدم جوابی نمیاد زدم زیر گریه و فکر کردم که همه رفتن و منو یادشون رفته بیدار کنن!!تند تند لباسامو پوشیدم و کیفمو بر داشتم و اومدم دم در که دیدم همه ی بچه ها توی کوچه دارن بازی میکنن!!!!تازه دوزاریم افتاد که ساعت ۶ بعد از ظهر بوده!!! امروزم خیلی خسته بودم و نزدیکای ساعت ۴ خوابم برد و یه دفعه با صدای دزدگیر یه ماشین توی کوچه از خواب پریدم و دیدم همه جا تاریکه!!اینجور وقتا هم خیلی بهتره که تنها باشم چون اگه کسی بهم گیر بده خیلی بد اخلاق میشم پاچه میگیرم!.باید یه یکساعتی بگذره تا حالم بیاد سر جاش و آدم بشم!! الانم کلی حوصلم سر رفته.دلم یه چیزایی میخواد که نمیدونم چیه!!!!از اون وقتاست که دوست دارم کلی غر بزنم و نق نق کنم!!شوشو شانس آورده که هنوز نیومده وگرنه دیوونه میشد از دست غر غرای من!! کلی کار خیاطی مونده رو دستم که اصلا حسشو ندارم!!!دوست داشتم یه یک هفته ای کلاسام تعطیل بود تا میشستم و تمام لباسای نا تمومو تموم میکردم.همینجوری بگذره تا یک ماه دیگه اتاق پر میشه از کیسه ی لباسای نا تموم!!!اکثرشونم یا کمر ندارن یا پایینشون پس دوزی نشده!!!تازه شلوارم یاد گرفتم!واسه ی خودم ۳ تا دوختم که ۲ تاش کاملا قابل پوشیدنه و خیلی هم ماهر شدم!!!قراره یه مغازه ی شلوار تک دوزی بزنم!! خوب دیگه من برم یکمی وبلاگ بخونم که حوصله نوشتن ندارم دیگه!
+
خط خطي شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 18:4 توسط سارا
|
دقیقا یادم نمیاد چند وقت پیش بود اما فکر کنم خیلی وقت پیش بود که توی یه وبلاگی که اونم یادم نمیاد چی بود یه چیزی خوندم که!!این یکی رو یادمه
دیشب که با شوشو رفته بودیم برف بازی و خیابون گردی البته پیاده!همینجوری داشتیم میرفتیم نمیدونم چرا یه دفعه یاد این موضوع افتادم و از شوشو پرسیدم که فکرشو بکن اگه امشب بخوابی و فردا صبح پاشی ببینی که بجز خودمون دوتا هیچکی زنده نیست چی کار میکنی؟؟!! اونم گفت هیچی زندگی میکنم کم کم به این نتیجه رسیدم که چقدر زندگی مسخره میشه!!با اینکه حالا منو شوشو هم با هم باشیم اما همه چی برامون تکراری میشه و فوقش تا یه ماه میتونم دووم بیارم .واقعا خیلی سخت میشه زندگی کردن و خیلی ترسناک.البته به نظر من!چون شوشو گفت اگه من باشم میرم توی یه جایی که فکر کنم از اول هیچ کسی نبوده و هیچ چیزی هم نبوده و زندگیم رو از اول شروع میکنم و کاملا روی پای خودم وای میستم .بعدشم قرار شد همین کار رو بکنیم و تازه یه عالمه هم بچه بدنیا بیاریم حالا تو بگو ببینم اگه شب بخوابی و صبح پاشی ببینی تنهای تنهایی و همه مردن چی کار میکنی؟؟!! پ.ن ۱ـ بارش اولین برف زمستونی رو به همتون تبریک میگم(البته تهرانی ها)!! پ.ن ۲: خیلی کیف میده وقتی داری میتایپی سرتو که بالا میکنی میبینی داره برف میاد پ.ن ۳:بعضی وقتا میری سراغ یه وبلاگ جدید و شروع میکنی خوندن! انقده میری تو نوشته هاش که یه دفعه میبینی کل پستاش رو که بیشتر از ۲ ساله خوندی!! پ.ن ۴:دقت کردید جدیدا آموزش پرورش چقدر کم ظرفیت شد و تا دوتا دونه برف میبینه مدرسه ها رو تعطیل میکنه؟؟ پ..ن ۵:بچه های خوبی باشید و جنبه داشته باشید و زیادی برف بازی نکنید که مجبور بشید یه هفته بخوابید تو خونه!!
+
خط خطي شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 16:4 توسط سارا
|
سلام سلام
خوبین؟؟چه خبرا؟؟؟ تا همین الان کلی چیز میخواستم بیام اینجا بنویسما٬اما یه دفعه همشون یادم رفت.همشم تقصیر این کتابه هستش که خوندم.همون کتابه دیگه!!همونی که برنده شدم دیگه امروزم دقیقا همینجوری شد.البته باید بگم از دیروز بعداز ظهر شروع شد.اصلا قصد خوندنشو نداشتم و فقط میخواستم ببینم راجع به چی هستش.که همین باعث شد یه ۷-۸ فصل از کتابو بخونم و بقیشم که خیلی خسته بودم خوابم برد.دیشب یکمی از موضوع کتاب رو واسه ی شوشو تعیف کردم و امروزم از صبح وقت نکردم که بیام سرش و ساعت حدودای ۱ بود که اومدم باز سرش و تا همین یکربع پیش مشغول خوندنش بودم ولی این کتابه حسابی امروز از کار و زندگی انداختمون!!کلی کار خیاطی دارم که انجام ندادم٬کلی الان گشنمه!!وقت نکردم چیزی بخورم این چند روزه که بابا اومده اکثرا خونه ی اونا بودیم بجز دیشب که نرفتیم!!!البته شوشو خیلی اصرار کرد که بریما اما من قبول نکردم که ای کاش قبول کرده بودم!!آخه نمیدونید چی شد که!! دیشب رفتیم پیش یکی از دوستای شوشو یکمی اونجا بودیم و گفتیم بریم یه شامی بخوریم!!من چون هوس نون سیر دارای بوفالو رو کرده بودم اول رفتیم اونجا که گفتن داریم تعطیل میکنیم!!حالا داشته باشید ساعتو که ۱۰.۲۰ دقیقه شب بود تازه!!شکم سیری هم عالمی داره والا وای چقده حرفیدم!!شرمنه اما دلم خیلی پر بود از دست این دوتا جونور!!خدا نسل هر چی موش و گربه هستو از رو زمین برداره ایشالا.. که جفتشون چندشن!! خوب دیگه من برم که دیگه این روده کوچیکه بزرگرو قورت داد.کلی هم کار دارم تازه مامانینای شوشو هم امروز اومدن و شب باید بریم بهشون سر بزنیم. قربونتون بای
+
خط خطي شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت 15:25 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
