|
سلام
خوبین؟؟؟ اول از همه به خودم خسته نباشی میگم که امروز کلی خانم شدم و از صبح!!البته صبح که نه ساعت ۱۱ که بیدار شدم تا همین الانه الان داشتم کار میکردم راستی یه خبر!!البته میدونم که دیگه اکثرتون میدونید و تکراریه.ولی من هنوز تو کف اش موندم!!این چند وقته همه یا نی نی گولو بدنیا آوردن یا تازه نینی گولو دار شدن!!خوب نمیگن که انقده هی از نی نی گوگولی هاشون میگن مردم حسودیشون میشه و هوس میکنن!! دیگه همین دیگه!خبر خاصی نیست .هوا هم این دو سه روزه فوق العاده سرد شده و سوز بدی داره.تازه پریشب اینجا هم برف اومد(قابل توجه جناب آب معدنی که پزه برفاشونو دادن!! آهاااااااااااااااااا یه خبر فردا باباییم بعد از یک ماه داره از مشهد میاد.خوب شماها که خبر ندارید آخه!!باباییم یه۲-۳ ماهی هست برای کارش رفته فرودگاه مشهد.یه ۲-۳ ماه دیگه هم کارش تموم میشه و میاد.این وسطم ماهی یه بار میاد تهران.کلی دلم واسش تنگیده خوب خوب دیگه خیلی حرف زدم. خوب و خوش باشید و مراقب خودتونم باشید. بای
+
خط خطي شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 14:32 توسط سارا
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
من بازم اومدم خوبین؟؟؟چه خبرا؟؟خوش میگذره ما رو نمیبینید؟؟!البته من که همیشه هستم!! اصلا قرار نبود امروز بیام و آپ کنم یعنی حسشو نداشتم اما ۲ تا اتفاق باعث شد کلی انرژی بگیرم و بیام اینجا رو آپ کنم. اول از همه یه خبر خوب..امروز یه فرشته ی کوچکولو به جمعه وبلاگ نویسا اضافه شد دومیشم مربوط میشه به چند دقیقه پیش که من توی یه مسابقه برنده شدم همینا باعث شد کلی انرژی بگیرم بیام آپ کنم!!(البته خودتون که میدونید اینا همش بهانه است!) خوب بگذریم!!منم که فعلا مشغولم با خیاطی.این هفته دیگه دامن تموم میشه و میریم واسه ی یاد گیریه شلوار دیگه همینا دیگه.روزا دارن میگذرن و منم مشغولم با همین کارا.هوا هم که این چند روزه کلی سرد شده و اگه یکمی مراقب نباشید زودی سرما میخورید.پس مراقب خودتون باشید تا مریض نشید. خوب و خوش باشید بای پ.ن:نیکو جونم کلی قدم نو رسیده رو بهت تبریک میگم.از قیافش معلومه که از اون آتیشپاره هاست.دعا میکنم که همیشه سالم و سلامت باشه.
+
خط خطي شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 15:13 توسط سارا
|
سلام سلام
من اومدم...فقط یه کوچولو دیر اومدم!!! خوبین شما؟؟؟؟!!!من که خیلی خوبم.ایشالا.. شما هم خوب باشید. یه ۱۲-۱۳ روزی هست که نیومدم اینورا.یعنی بودما اما حس آپیدن رو اصلا نداشتم !!تنبل شدم بدجوووووور.... راستی عیدتون مبارک دیگه اینجوریاست دیگه!!!امروزم شوشو رفته یه مسافرت کاری یه روزه وای بازم دارم پر حرفی میکنم انگاری واسه امروز بسه.دیگه قول میدم که مثله ایندفعه انقده دیر نیام تا شماها هم خسته بشید. راستی یه تشکر گنده خدمت همه ی دوستای گلم بابت تبریکاتون تو پست قبلی و مرسی از لطفی که به من و شوشو دارید. خوب و خوش باشید.از زندگیتون هم لذت ببرید. فعلا...
+
خط خطي شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت 9:1 توسط سارا
|
سه سال گذشت و چقدر زود گذشت.....
وقتی بهش فکر میکنم اصلا باورم نمیشه.یه موقعی که اصلا انتظارشو نداری یه دفعه زندگیت از این رو به اون رو میشه.انگار همین دیروز بود که دوستم بهم زنگ زد که به مناسبت عقدش میخوان به چندتا از دوستای خودشو شوهرش یه سور بدن و منم حتما باید باشم.تو دوران هنرستان با هم آشنا شده بودیم و توی اون ۲-۳ سال دوستای خیلی خوبی واسه ی هم شده بودیم.اون سال من دانشگاه قبول شدم و اون نتونست قبول بشه ولی بجاش ازدواج کرده بود!اون روزا ترم ۳ بودم و یک ماهی میشد که کلاسام شروع شده بودن ولی بخاطر حس کنجکاویم که ببینم شوهرش کیه از درس و دانشگام زدم و یه چند روزی از ساری اومدم خونمون که البته اونوقتا رشت بودیم.شبش ساعت ۱۰ رسیدم و قرار بود فرداش که پنجشنبه بود صبح ساعت ۱۰ دم خونشون باشم که همگی بریم یه جایی اطراف شهر پیک نیک.صبح شد و منم حاضر شدم و رفتم . اونجا یکی دیگه از دوستام هم اومد و منتظر شدیم که دوستای شوهرشم بیان.بعد از چند دقیقه رفتیم سر کوچشون و دوستای شوهرشم اومدن.۲ تا پسر و یه دختر که دوست دختر یکیشون بود.۷ نفر بودیم و یه ماشین! که قرار شد دوستم و شوهرش با آژانس بیان و ما هم با ماشین اون پسره!!رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم.تو راه اون دوستشون که با دوست دخترش بود کلی شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد.منم که اونروز اصلا حوصله ی این چیزا رو نداشتم اصلا عکس و العملی از خودم نشون نمیدادم.خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه جایی که بدک نبود.خوبیش این بود که خیلی دنج بود .زیر یه پل که رودخونه هم از کنارش رد میشد البته این مکان بعدها به پل عاشقان بین خودمون معروف شد آخه روی یکی از پایه های پل نوشته بودن پل عاشقان!!خلاصه که شروع کردن بساط آتیش و راه انداختن و در همین بین هم کلی مسخره بازی در آوردن و کلی هم منو اذیت کردن!!منه از همه جا بی خبرم مونده بودم که اینا چرا اینجوری میکنن نگو که اینا از قبل واسه منه بیچاره نقشه کشیده بودن!!خلاصه که وقت نهار شد و اینا هم مشغول درست کردن جوجه ها!!این وسط همه به من بیچاره گیر میدادن که برم کمک اون آقا پسره!!!که داره زحمت میکشه و جوجه ها رو درست میکنه!منم که حسسساسس!!اصلا بروی خودم نمیاوردم ولی اینقدر که اینا اصرار کردن دیگه از رو رفتم و رفتم یکمی کمکش کردم!!خلاصه نهار حاضر شد و نشستیم به خوردن.اینو بگم که قبل از نهار بحث قورباغه پیش اومد .آخه اون رودخونه کلی قورباغه داشت و از اونجاییکه منم یکمی به این جانور علاقه دارم قرار شد برام چندتا قورباغه بگیرن تا بخورم!!خلاصه سر نهارم یکمی کل کل شد سر اینکه من رو حرفم هستم که قورغابه بخورم یا نه که اون دوستشون که یکمی زیادی هم پرو بود هی میگفت بچه تو آفتاب نشسته یخش وا شده!!اون پسره هم طرف من در میومد و به دوستش میگفت که اذیتم نکنه!!(این پسره بعدا اولین باری که اومد ساری دیدنم یه قورغابه برام خریده بود جای اونایی که قرار بود اونروز برام بگیره و نگرفته بود) بعد از غذا هم هر کس رفت یه طرفی و من و اون پسره موندیم که اونم بساط قلیون رو راه انداخت و اومد کنار من نشست و یکمی حرف زدیم و یکمی ازم راجع به رشته و درس و اینا پرسید خلاصه که بقول همون بچه پروئه یخامون یکمی وا شدن!!دیگه همینجوری گذشت و تا بعدازظهر که نشستیم ورق بازی کردن منم کنار همون پسره نشسته بودم و جام هم زیاد خوب نبود و یکمی شیب داشت و منم واسه اینکه تعادل پیدا کنم بدون هیچگونه قصدی دستم رو تکیه دادم به پای اون پسره!!و بعلههههه پسره ی قصه ی ما دیگه از همونجا ... خلاصه هوا تاریک شد و دیگه پا شدیم که بر گردیم و قرار شد هممون با همون ماشینه برگردیم!فکرشو بکنید ۷ نفر توی یه رنو!!!!!ولی نمیدونم چرا انقدر راحت نشستیم و هیچکسی هم اذیت نشد!منم دقیقا پشت سر همون پسره که راننده هم بود نشسته بودم و از اونجایی هم که دیگه بچه یخش خیلی آب شده بود همش میگفت قبول نیست هاله ی من کنارم نیست و پشت سرمه!!من که اصلا جدی نمیگرفتم این حرفا رو.خلاصه رسیدیم رشت و من گفتم که اگه زحمتی نیست منو دم یه آژانس پیاده کنید که همون پسره گفت مگه من مردم(دو از جون!!)که شما با آژانس برید!!قرار شد اول دوستم و برسونیم و بعدش منو برسونن.نزدیکایه خونه ی ما هم که شدیم یکمی حرف زدیم که الان دقیقا یادم نیست چیا بود فقط یه چیزایی راجع به اینکه برم تهران و اینا.آهان راستی یادم رفت که بگم این دوستای شوهر دوستم از تهران اومده بودن رشت.خلاصه دیگه اینا منم رسوندن و خداحافظی کردیم و اومدم خونه.اونشب خیلی شب بدی بود.البته بد که نمیشه گفت یه جوری بود.یه حس خاصی داشتم .شبش باز بادوستم تلفنی صحبت کردم و گفت که این پسره!! خیلی ناراحت بوده و گفته که چرا منو باهاش آشنا کردن!!و به دوستم گفته که فردا برنامه بریزیم بریم با هم بیرون.من که اولش گفتم اصلا دیگه حرفشم نزن ولی کلی رو مخم کار کرد تا آخر راضی شدم و قرار شد فردا صبح بیان دنبالم.شبش با کلی فکرای جورواجور گذشت و فرداشم رفتیم طرفای انزلی یه ساحلی به اسم ساحل قو و اونجا منو اون پسره رفتیم با هم کلی حرف زدیم و کلی قدم زدیم و خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مثله ۲ تا دوست معمولی با هم رابطه داشته باشیم تا با اخلاق هم بیشتر آشنا بشیم!فرداشم این پسره و دوستش رفتن تهران و با تلفن در تماس بودیم تا اینکه منم برگشتم ساری و اونجا دیگه ارتباطمون زیاد شد و من هر روز بهش زنگ میزدم و اونم شبا بهم زنگ میزد و یکی دو ساعت حرف میزدم و کم کم به خودمون اومدیم و دیدیم وااااای چقدر به هم وابسته شدیم!!تا یه چند بارم این پسره اومد ساری و همدیگرو دیدیم و منم یه چند بار رفتم تهران و خلاصه دیدیم که چقدر بهم نزدیک شدیم و چقدر همدیگرو دوست داریم.همه ی اینا در عرض ۲-۳ ماه اتفاق افتاد و به این نتیجه رسیدیم که میتونیم با هم زندگیه خوبی داشته باشیم و بدونه همم نمیتونیم زندگی کنیم(البته این احساس من بودا اونو نمیدونم بهترین یادگاری هم که از اون روز دارم یه فیلم و چندتا عکسه که هنوزم که نگاهشون میکنم قلبم تند تند میزنه و یه جورایی حس اونروز وجودمو پر میکنه.شوشو جونم میخوام ازت تشکر کنم بخاطر اینکه توی این سه سال با صبرت بدی هامو تحمل کردی و بازم تشکر کنم از اینکه خوشبختی رو بهم هدیه دادی.دوست دارم
پ.ن ۱: گفته بودم برمیگردم با یه پست طولانی!!شرمنده اگه خسته شدید از خوندن این پست.اون چیزایی رو که تو ذهنم بود نوشتم.البته با سعی کردم کلی خلاصش کنم.نمیدونم چه جوری شده دیگه پ.ن ۲:این چند روزه کلی سرم شلوخ پلوخه و اصلا وقت وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی ندارم.ولی فرصتی اگه برام پیش بیاد میام و یه سر کوچولو به همتون میزنم.ایشالا.. بعد از ماه رمضون وقتم آزادتر میشه و تلافیه این چند وقتو در میارم. پ.ن ۳:خیاطی خوب داره پیش میره کلی واسه خودم دامن دوختم .ولی فعلا هیچکدوم قابل پوشیدن نیست!! پ.ن ۴:امشب مهمون داشتم مامانینای شوشو و خودم.کلی خسته شدم تازه بهدشم اومدم نشستم سر کارای خیاطیم و اونا رو هم انجام دادم و شوشو هم یکمی کمکم کرد و بعدش خوابش گرفت و رفت خوابید و منم با اینکه کلی خسته بودم و خوابم میومد دیدم بهترین فرصته که بیام اینجا.میگم خوبه حالا خسته بودم و انقدرم نوشتم!! پ.ن ۵:موقع نوشتن این پست یه حس خاصی پیدا کرده بودم.تمام این چیزایی رو که داشتم مینوشتم کاملا میومد جلوی چشمم و یه لحظه خودم روتوی اون روز دیدم!!حس شیرینی بود. پ.ن ۶:هنوزم با اون دوستم که بانیه ازدواجمون بود رفت و آمد داریم و کلی با هم صمیمی تر شدیم حداقل هفته ای یه بار همو میبینیم.اون پسر پروئه هم الان یکی از دوستای صمیمیه من و شوشوئه . پ.ن ۷:خب بسه دیگه اگه همینجوری بخوام بگم فکر کنم جا کم بیارم فعلا...
+
خط خطي شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت 2:2 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
