|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چطورید؟؟؟ میگما من دارم میرم مسافرت.یه یکی دو روز نیستم اما زود برمیگردم آفرین بچه های خوبی باشید تا من که برگردم راستی پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم.ایشالا.. این تعطیلی به همتون خوش بگذره. خوب من برم که دیگه الان شوشو میاد میخوایم راه بیوفتیم قلبونتون بوس بوس(این مخصوص خانما بودا!!) بااااااااااااااااااااااااااااااااای
+
خط خطي شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 11:39 توسط سارا
|
سلام سلام من اومدم
مرسی از همتون که نگرانم شده بودید(زیادی خودم رو تحویل گرفتم!!) این هفته که گذشت یکمی کار مار داشتم که وقت نشد بیام اینورا.یکی دو روز اول که حالم اصلا خوب نبود و همش افتاده بودم توی جا.بعدشم که داشتم عکسای قدیمیه مامانینای شوشو رو مرتب میکردم.آخه آلبوماشون دیگه خیلی قدیمی و خراب شده بود و. از اونجایی که منم عاشق عکسای قدیمی هستم دلم بحالشون سوخت و آوردم که درستشون کنم . کلی طول کشید ولی در عوض خیلی خوب شدن و بعدشم که بابای شوشو دیدشون کلی خوشش اومد و دو تا کیسه ی دیگه از عکسای قدیمیش رو داد که اونا رو هم مرتب کنم بعدشم بعد از عمری رفتم خونه ی مامانمینا و شب موندم اونجا .ولی دیگه مثل اون وقتا که مجرد بودم خونه ی مامانینا کیف نمیده.همش دوست داشتم زود تر بیام خونه ی خودمون.البته بیشتر هم واسه کار خودم بود که موندم وگرنه .. پنجشنبه هم که یکی از دوستامون داشتن اسباب کشی میکردن رفتیم کمکشون.شب قبلشم تا ساعت ۲-۳ داشتیم وسایلشون رو جمع میکردیم و یه مقدارشم با ماشین بردیم.فرداشم که از صبح مشغول همین کار بودیم تا ظهر.بعدشم رفتیم خونه ی مامانمینا تا دامنم رو بگیرم که حاضر نبود شوشو هم چون کار داشت رفت و قرار شد من خودم برگردم خلاصه که تا ۷ شب مشغول این بودیم بعدشم من تا اومدم خونه ۹ شده بود از بس که توی این خیابونا ترافیک بود. دیروزم که مهمونی خونه ی داداش شوشو بودیم امروز وقتی بیدار شدم ساعت رو دیدم چشام اینجوری شد خب اینم از پست امروز.اینهمه نوشتم بجای این یکهفته!!!!خوبه؟؟؟ این چند روز نتونستم آپ کنم اما به همتون سر زدم ولی ببخشید که نشد کامنت بذارم.ایشالا.. جبران میکنم. خب دیگه من برم بابای
+
خط خطي شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 16:14 توسط سارا
|
امان از این سرماخوردگی که وسط تابستونم منو ول نمیکنه خب دیگه اینم از پست امروز.فقط اومدم یه حال و احوالی کنم و برم.مواظب خودتون باشید که مثل من تو این گرما سرما نخورید.
پ.ن :دریا جونم رسیدنت بخیر عزیزم. از همینجا بهت زیارت قبول میگم.ایشالا که این سفر همونجوری که فکر میکردی برات بوده باشه و کلی بهت خوش گذشته باشه حاج خانم.
+
خط خطي شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 15:13 توسط سارا
|
پنج سال بعد...
باید بگم امروز کلی بهش فکر کردم و کلی هم به نتایج جور واجور رسیدم.شاید این اولین باری بود که یه زمان انقدر دور رو برای خودم تجسم میکردم.اولش خیلی سخت بود واسه ی همین از شوشو کمک خواستم تا بهم بگه پنج سال بعد کجایم و در چه حالیم؟؟بعد از جواب شوشو یکمی فکر کردم و پیش خودم چند نوع زندگی رو تجسم کردم که احتمالش هست که در اون شرایط قرار بگیرم.مطمئن هستم این چیزایی رو که امروز بهشون فکر کردم ۵ سال بعد بنظرم خیلی مسخره بیان چون دقیقا وقتی به افکار و آرزوهایی که پنج سال پیش داشتم فکر میکنم خندم میگیره.پنج سال بعد یعنی من در آستانه ی ۲۶ سالگی قرار گرفتم .شدم یه خانم ۲۶ ساله با یه عالمه تجربه!!و البته شاید من مامان شده باشم و شوشو هم بابا.به احتمال زیاد یه نی نی گولوی خوشگل به زندگیم اضافه شده و با ورودش تموم زندگیم رو متحول کرده.مطمئن هستم که اون موقع دیدم خیلی نسبت به زندگی عوض شده .دقیقتر بگم شاید پنج سال دیگه وقتی یه بچه هم تو زندگیم باشه دیگه این آدمی نباشم که الان هستم.نمیدونم چه جوری بگم آخه چون تا حالا تجربه نکردم ولی یه حسی بهم میگه که مادر شدن خیلی آدم رو متحول میکنه.باور کنید الان که دارم اینا رو مینویسم یه جورایی دلهره دارم...در مورد کارام هم احتمالا پیشرفتی نکردم و مثل قبل بیکار و بیعار میگردم!!(که امیدوارم اینجوری نباشه) .ولی اینو مطمئن هستم که توی زندگیمون با شوشو به یه ثباتی رسیدیم .یه چیز دیگه هم اینه که دوست دارم همه ی عزیزانم رو پنج سال دیگه همینجوری سالم کنارم داشته باشم. خیلی آرزوها دارم که دوست دارم تا پنج سال دیگه بهشون برسم اما نمیتونم بگم.آخه اون موقع ها که بچه بودم همیشه بهم میگفتن آرزوهات رو نباید به کسی بگی چون برآورده نمیشه!!منم واسه ی همین نمیتونم چیزی نمیگم.
پ.ن ۱:کلی چیز میخواستم بگما اما نمیدونم چرا همشون یادم رفتن!!!فکر کنم همینقدر بس باشه چون پنج سال بعد توی ذهنم واضح تر از این نمیاد. پ.ن ۲:این پست در ارتباط با پست یکی مونده به آخر رضا ۵۳ هستش. پ.ن ۳: دوست داشتین شما هم یه پست با همین موضوع بنویسید.فکر کنم جالب باشه.
+
خط خطي شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت 2:23 توسط سارا
|
سلام سلام
احوال دوست جونای خودم؟؟؟ امیدوارم که تعطیلیه وسط هفته بهتون خوش گذشته باشه.به من که خیلی خوش گذشت.کلی با شوشو خوش گذروندیم. اولش که تا لنگ ظهر خوابیدیم بعدشم دیگه اومدیم خونه و یکمی کادو هاشون رو جینگیلی مستونشون کردیم و اول رفتیم پیش بابای شوشو و بعدشم رفتیم خونه ی بابای من.اونجا هم فیلم عروس فراری رو که تیوی خودمون گذاشته بود رو دیدیم.واقعا که این کارگردانا و نویسنده های ما چقدر تلاش میکنن!!!و البته از حق نگذریم چقدر هنرمند و خلاقند.یارو برداشته فیلمنامه ی همسفر رو گذاشته جلوش و چار تا بازیگر انتخاب کرده و گفته شما جای اینا بازی کنید و همونایی که میگن رو تکرار کنید.فقط چند جای فیلم رو عوض کرده بود اونم اگه میتونست اون صحنه ها رو پخش کنه حتما عوض نمیکرد دیگه اینجوریا دیروزم که یکی از دوستای دوران دانشگاهم که با هم صمیمی هستیم از صبح اومد خونمون و آخر شبم بردیم رسوندیمش.وقتایی که با یکی از بچه های اون دوران هستیم یا همگی دور هم جمع میشیم کلی یاد خاطرات اون دوران میوفتیم و کلی میخندیم.واقعا که دوران خوبی بود.البته تازه قدرشو میدونیم. واه واه ..مثلا اومدم یه سلام کوچولو بگم و برم به کارام برسم!!!ماشالا.. به این چونه ی خانما که وقتی گرم بشه دیگه نمیشه جلوش رو گرفت. من برم. الانه که شوشو پیداش بشه. قربونتون بابای
+
خط خطي شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 13:30 توسط سارا
|
سلام
چه بچه ی زرنگی شدم!!دارم تند تند آپ میکنم الان ساعت ۱.۳۰ شب و فردا روز پدره .البته الان دیگه فردا شده اما فعلا که همه خوابیدن پس کی به کیه میگیم فرداست دیگه!!!(شما جدی نگیرید علائم بی خوابیه!!! الانم اومدم این روز رو به همه ی بابا های دنیا و همه ی اونایی که تا چند سال دیگه بابا میشن از جمله شوشوی خودم شوشو جونم روزت مبارک. عزیزم یه دنیا دوست دارم این گل ها هم تقدیم به همه ی بابا ها و شوهر های مهربون دنیا
+
خط خطي شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:50 توسط سارا
|
سلام
ممنون از همتون که این چند وقته پیشم میاید و واسم انگیزه میشید تا بنویسم.ببخشید که یه چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره.یه جورایی وبلاگ زده شدم یا بقول یکی از دوستان چیزی واسه ی نوشتن ندارم.گفتم یه چند وقتی ننویسم بهتره. شاید خوب بشم و مثل اونموقع ها هر روز آپ کنم شایدم کاملا نوشتن رو کنار بگذارم.اما امروز که بیدار شدم یکدفعه دلم هوای نوشتن کرد و اومدم که بنویسم اما راستش رو بخواین نمیدونم چی بنویسم.دیگه مثل اونموقع ها هم نمی تونم روزانه هام رو بنویسم چون احساس کردم که دیگه خیلی داشت واستون تکراری میشد!!!جور دیگه ای هم که بلد نیستم بنویسم!!خب شما ها بگید آخه من چیکار کنم؟؟؟!!! دیشب که داشتم وبلاگ میخوندم یکی از بچه ها پستی راجع به مرگ نوشته بود که خیلی فکرم رو مشغول کرد.اولش با خوندنش حس خاصی پیدا نکردم اما وقتی دوباره خوندمش نمیدونم چرا ترسیدم و زود کامی جون رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم.اول سعی کردم بهش فکر نکنم که ترسم بریزه اما نشد.هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم!!همینجوری که داشتم بهش فکر میکردم کم کم ترس رفت و یه حس دیگه ای جاش اومد.یه چیزی تو مایه هایه دلهره.میدونید چیه تا حالا مثل دیشب اینجوری بهش فکر نکرده بودم ولی دیشب کاملا به همه چیزاش فکر کردم.به اینکه وقتی بمیرم چی میشه؟؟به عکس العملهای اطرافیانم.به اینکه وقتی آدم روشکلات پیچ کنن و بذارن توی قبر و بعدش همه برن و تنها بشی چه حسی پیدا میکنی؟؟!!و بقیه چیزا..... نمیدونم چرا همینجوری که فکر میکردم یهو گریم گرفت!!داشتم پیش خودم فکر میکردم که چقدر کار دارم که انجام بدم و چقدر آرزو دارم که هنوز بهشون نرسیدم!!!بعدش یاد یکسری از وسایلم افتادم که برام خیلی باارزش هستن و هیچوقت دوست ندارم از خودم جداشون کنم!دیدم که وای چیزایی که دل کندن ازشون انقدر برام سخته رو با مردن خیلی راحت از دست میدم.واقعا که ما آدما خیلی به این دنیا وابسته هستیم و دل کندن ازش برامون خیلی سخته.بعدش به کارایی که در طول این ۲۱ سال انجام دادم فکر کردم.به کارای بد و خوبم. برای اولین بار یه جور دیگه کارهایی رو که انجام داده بودم و سنجیدم .دیدم که واییییی............................. ولی دیگه آخراش اون حس دلهره هم از بین رفت و یه جورایی یه عالمه سوال اومد به ذهنم؟؟که همشون هم بی جواب موند. ولی تجربه ی جالبی بود.(یه جوری میگم انگار مردم و زنده شدم!!!) پ. ن ۱: این پست رو دیروز نوشتم.آخراش که بودم مامان جونم اومدن خونمون و دیگه نشد بیام تمومش کنم و بفرستمش.آخه نمیدونید که دیروز اندازه ی یک ماه٬مامانم ازم کار کشید!! پ.ن ۲:میگم با این چند تا پست آخری که من نوشتم یه دفعه فکر نکنید به یه آدم افسرده که ۲ روز دیگه خودکشی میکنه تبدیل شدما !!!نه بابا مثل همیشه خوب خوبم پ.ن ۳: ۲ روز دیگه روز پدر
+
خط خطي شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 11:43 توسط سارا
|
یه سلام طولانی بعد از حدودا ۱۰ـ۱۲ روز به همه ی دوست جونای خودم احساس میکنم نوشتن یادم رفته.باور کنید شاید ۲-۳ ساعتی باشه که این صفحه رو باز کردم اما دستم به نوشتن نمیره.فکر کنم اولین باریه که این مدت ننوشتم.تقریبا هفته ی پیش بود که از مسافرت برگشتم و خیلی سرحال و با انرژی اومدم که آپ کنم اما گفتم قبلش یه سر به بچه ها بزنم بعد.که همونجور که تو پست قبل نوشتم اون بحثی که توی چندتا از وبلاگ ها پیش اومده بود یه جورایی اعصابم رو بهم ریخت و نتونستم بنویسم.نمی دونم چرا اونجوری شدم ولی اون روز خیلی برام سخت گذشت.ولی فراموش شد!!!بعدشم که اصلا یادم نمیاد چی شد که نتونستم آپ کنم.آخر هفته هم قرار شد با یه سری از دوستامون با تور بریم خارج از شهر یه جایی به اسم تنگه واشی که تا حالا نرفته بودم.پیش خودم قرار گذاشتم که شنبه اول صبح بیام و کلی از اونجا براتون تعریف کنم و کارایی که کردیم.ولی نشد.آخه دیروز اصلا حالم خوب نبود.بخاطر اتفاق بدی که جمعه اونجا برامون پیش اومده بود و استرس شدیدی که بهم وارد شده بود دیروز خوب نبودم و خیلی دلشوره داشتم اما خدا رو شکر که الان خیلی خوبم و هیچ اثری از استرس و دلشوره درم وجود نداره. نمیخوام اصلا چیزی از اون اتفاق بگم چون احساس میکنم با یاد آوریه اون صحنه ها بازم حالم بد بشه ولی فقط اینو بگم که باید در این مملکتمون رو گل بگیرن.نمی دونم اونجا رفتید یا نه؟؟(اگه نرفتید پیشنهاد میکنم نرید که اصلا جای خوبی نیست)یه جاییه که برای رسیدن به دشت باید از یه رودخونه با طول ۳-۴ کیلومتر عبور کرد که بسیار خطرناکه هر لحظه امکان این هست که کسی بیوفته یا لیز بخوره و چیزیش بشه.توی این مملکت خراب شده بجای اینکه بفکر امنیت و سلامتی مردم باشند به فکر این هستن که خدایی نکرده نکنه پای خانمی پیدا باشه یا یه تار از موهای خانمی رو نامحرم ببینه!!!!قدم به قدم برادران مخلص ب س ی ج !!! ایستادن تا جوونای ما به گناه نیوفتن و انواع و اقسام پایگاه ها و ایست های بازرسی در اون منطقه موجود هستش.ولی دریغ از یک پایگاه هلال احمر یا یک چادر کمک ها اولیه تا کیلومتر ها اونور تر!!!!!خیلی دلم از این موضوع پره ولی اصلا دوست ندارم راجع بهش چیزی بگم چون فایده نداره!!!!!!فقط خدا رو شکر میکنم که بهمون رحم کرد.همین...... پ . ن ۱: اولین باری که با دنیای مجازی و وبلاگ آشنا شدم هیچوقت فکر نمیکردم که این دنیا به پستی و کثیفیه دنیای بیرون باشه.احساس میکردم که اینجا هر چی که هست لااقل آرامش آدم رو ازش نمی گیره و بر عکس باعث میشه که آرامش هم پیدا کنی.تا چند وقت پیش همین احساس رو داشتم ولی چند روزیه که کاملا نظرم عوض شده.نمیدونم چرا بعضی از آدما دوست دارن که دیگران رو آزار بدن.چرا باعث سلب آسایش میشن؟؟آخه توی این دنیایی که کسی کسی رو نمی شناسه چرا باید اینجوری با هم رفتار کنن؟؟؟؟سارا(این جین کوک) از این دنیا و از ما آدما که ادعای همه چی داریم فرار کرد.اینجوری لااقل تنها سختی های دنیای بیرون رو بدوش میکشه و تحمل میکنه و از دست همه ی اونایی که یکجوری باعث زجرش شدن و از دست اون همه توهین ها و حرفهای چرت راحت شد.امیدوارم هر جا باشه سالم و خوشبخت باشه. پ . ن ۲: میخوام بدونم برای تو ای که این گونه تهمت میزنی چه فرقی میکنه که سارا,مدیر,سام,الهام یکی باشند یا چند تا؟؟؟؟چرا به خودت اجازه دادی که اینجوری آرامش این دنیا را بهم بزنی؟؟؟؟ پ . ن ۳: خیلی حرفا دارم که بگم اما نمیشه!!این وسط یکسری سودجو دارن از موقعیت سوء استفاده میکنن و بین همه ی بچه ها رو بهم میزنن.امیدوارم که هر چه زودتر اوضاع مثل روز اول بشه . پ . ن ۴: عنوان پست کاملا بی ربطه!! همین جوری اومد!
+
خط خطي شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 15:21 توسط سارا
|
اومدم که آپ کنم اما با خوندن وبلاگ سارا و نیکو و مدیر و بحثشون در مورد یکسری مسایل کاملا حسشو از دست دادم.فکرم و خیلی مشغول کرده!!!! اگه حسشو پیدا کردم میام آپ میکنم. بابای
+
خط خطي شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 16:44 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
