|
امروز روز خوبیه...................................................................................................
تا چند وقت پیش اصلا به اینکه خود آدم میتونه باعث بشه که روزش خوب یا بد باشه و یا در مورد انرژی مثبت و منفی که آدم میتونه به اطرافیانش بده اعتقاد نداشتم.اما یه چند وقتیه واقعا خودم حس کردم که یه همچین چیزایی هست و کاملا بهش اعتقاد پیدا کردم.روزایی هست که وقتی پا میشم کاملا بی حالم و احساس میکنم چه زندگیه یکنواختی دارم و ......اون روز تا آخر شب همش یه حس بدی دارم و کسل هستم و اون روز اصلا روز خوبی برام نیست ولی کافیه وقتی صبح از خواب پا میشم یکمی انرژیه مثبت از خودم در وکنم اینجوری دیگه تا آخر شب سرحالم.اون روز انگار همه چی دست به دست هم میدن تا من همینجوری خوشحال و سرحال بمونم. امروز هم یکی از اون روزاست.از صبح کلی خانم خوبی بودم.اولش که پاشدم بعد از عمری واسه شوشو جونم صبحانه آماده کردم.بعدشم که شوشو رفت مشغول کارای خونه شدم٬ بعدشم نهار درست کردمو منتظر شوشو شدم .ولی از اونجایی که معده ی شوشو امروز در رابطه با صبحانه کلی تعجب زده شده واسه همین زنگ زدن که من دارم میرم ماشین رو بدم برای سرویس و ساعت ۳میام برای نهار.منم دیدم وقت خوبیه گفتم بیام آپ کنم.احتمالا فردا صبح هم داریم میریم مسافرت.یه ۳-۴ روزی میریم طرفای مازندران.هم میریم یه آب و هوایی عوض کنیم هم اینکه میخوام برم ساری مدرکم رو بگیرم البته اگه حاضر باشه!! این چند روزم کلی سرم شلوغ بود.اول که دختر خالم اومده بود خونمون و کلی با هم رفتیم پاساژ گردی الانم که ساعت نزدیکای ۳ .کم کم شوشو پیداش میشه .من برم میز رو بچینم تا شوشو نیومده. دیروز و پریروز سعی کردم به همتون سر بزنم.یه چند روزی نیستم اما قول میدم برگردم زود زود بیام به همتون سر بزنم. دلم واستون تنگ میشه قربونتون بابای
پ.ن: از دست اين بلاگفاي مسخره كه ديوونه ميكنه آدمو!!!!يه بار تايپيدم ولي نميدونم چرا پريد
+
خط خطي شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 16:11 توسط سارا
|
سلام
و باز دچار عقب ماندگیه اینترنتی شدم !!!! وای که من چقدر تنبل شدم٬اصلا حس اینو که بیام آپ کنم ندارم.حتی دیگه خیلی کمتر اینورا میام.حتی خیلی وقته به بعضی از دوستا سر نزدم٬وقتی هم یه وبلاگی رو باز میکنم میبینم که کلی عقب موندم!!! همینجا از تمامی بروبچ عذرخواهی میکنم بابت اینکه خیلی بی معرفت شدم!!قول میدم که در اولین فرصت جبران کنم. باور کنید از اون روزی که اومدم تهران کلی کار پیش اومده .انگار یه چند ماهی خونه نبودم.همه چی یه جور دیگه برام شده بود.شوشو هم که گرما زده شده بود و حالش زیاد خوب نبود الانم شوشو رفته ماشین و بشوره منم از فرصت استفاده کردم و گفتم بیام یه سری به بچه ها بزنم.نهارم خونه ی مامانینای شوشو هستیم و دیگه حالی به حولی!!!! راستی گواهینامم اومد* خب دیگه ساعتم ۱۲ شد٫من برم دیگه برم حاضر شم که شوشو اومد بریم. راستی انگار این چند روزی که من نبودم این بلاگفا بدجوری اذیت کرده که همه فرار کردن و از اینجا رفتن!بعد هی میگن فرار مغزها!!!همینه دیگه وقتی امکانات در اختیارمون قرار نمیدن میزاریم میریم دیگه!! از همینجا هم به دریای عزیز بخاطر فارغ التحصیلیش تبریک میگم کلی.ایشالا.. توی مراحل بعدیه زندگیتم موفق باشی مادر!! خب دیگه ما رفتیم امروز که نیستم اما قول میدم فردا به همتون سر بزنم. قربونتون بابای
+
خط خطي شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 12:8 توسط سارا
|
سلام سلام صدتا سلام
وای که دلم کلی واسه ی همتون تنگیده من الان از یه کافی نت توی رشت دارم می آپم یه ۳-۴ روزیه از شوشو مرخصی گرفتم اومدم رشت پیش دختر خالم که اینجا دانشجو هستش امروز دیگه کلی دلم واسه وبلاگم تنگیده بود گفتم بیام یه سری بهش بزنم بیچاره از تنهایی دق نکنه!! وای جای همتون کلی خالیه هوا کلی گرمه و بدتر از اون شرجیه!!!! زیاد خوشحال نباشید که من فردا دارم برمیگردم!!!!!! دلمم کلی واسه ی شوشو جونم تنگیده خب دیگه بسه٬ من برم . ممنون از همتون که به يادم بوديد. قربونتون باباي
+
خط خطي شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 18:59 توسط سارا
|
تا حالا شده حس كني چقدر تنهايي؟؟؟تا حالا شده حس كني كه يادت رفته خودتم هستي؟؟؟تا حالا شده دلت بخواد حرف بزني و كسي نباشه كه بتوني باهاش ۲ كلوم حرف بزني؟؟؟ واي كه چه حس بديه.ولي بدتر اينه كه وقتي كسي هست كه ميتوني راحت باهاش حرف بزني اين زبون لامصبت قفل كنه و يه كلمه هم از دهنت خارج نشه!!اينارو واسه اين گفتم كه چند روزه اين حس رو پيدا كردم.البته موضوع حرف نزدن من كه خيلي قديميه ولي اين هوس و حس حرف زدنه چند روزيه مثل خوره افتاده تو جونم.خيليم بد جوره و ول كنم نيست!!يه ۲ـ۳ روزه دم دماي غروب كه ميشه بد جوري هوس ميكنم يه گوش مفت پيدا كنم و تا جون دارم حرف بزنم اما حيف كه هيچكسي رو پيدا نميكنم!!نه اينكه كسي نباشه ها نه٬زيادم هستن اما كسي كه بتونم باهاش راحت باشم يا بهتر بگم كسي كه باهاش حال كنم رو پيدا نميكنم!!شايدم نگشتم ولي يه حسي بهم ميگه كسي نيست.از يه طرف ديگه ام وقتي شوشو مياد خونه با اينكه دلم ميخواد حرف بزنم ولي واقعا نميتونم!!حس ميكنم حرفي براي گفتن ندارم.اين مشكل هم تازگي نداره .بطور كلي من يه عادت خيلي بد دارم اونم اينه كه نميتونم حرف بزنم.شايدم دليلش بر گرده به گذشتم.چون اونوقتا هيچوقت كسي رو نداشتم كه باهاش درد دل كنم واسه همين سعي كردم حرفامو واسه خودم بگم و از خيلي سال پيش شروع كردم به نوشتن.انقدر مينوشتم تا كاملا احساس سبكي ميكردم و همين باعث شد ديگه اينجوري عادت كنم و حتي بعدها هم كه چند تا دوست خيلي نزديك داشتم هيچ وقت نشد كه با يكيشون راحت باشم و بتونم باهاش حرف بزنم.اون وقتا اصلا فكر نمي كردم كه اين مشكل بزرگي باشه ولي بعد از ازدواج ديدم كه خيلي واسم دردسر شده و كلي تو زندگيم مشكل ايجاد كرد.اين كه نتوني با نزديكترين آدم تو زندگيت راحت باشي و حرف بزني خيلي درد بزرگيه.اين كه نتوني احساستو بهش بگي يا اينكه نتوني حتي وقتايي كه دلت گرفته واسش درد دل كني تا شايد يكمي آروم بشي خيلي سخته.هم خودت عذاب ميكشي هم طرف مقابلت رو عذاب ميدي.ولي بخدا دست خودم نيست.خيلي سعي كردم با خودم كنار بيام و مثل آدم بتونم حرف بزنم .نميگم نتيجه نداشته٬نه .خودم كه احساس ميكنم نسبت به يكي دو سال پيش خيلي بهتر شدم و خيلي راحتتر ميتونم حرف بزنم اما هنوزم اوني نشده كه خودم دلم ميخواد. اصلا نميدونم چرا اينا رو گفتم!!گفتم كه چند روزه اينجوري شدم و خيلي بد جور دلم ميگيره .امروز از صبح كه پا شدم سعي كردم به خودم تلقين كنم كه خيلي خوبم و اصلا هم كسل نيستم كلي هم تا يكي دو ساعت پيش خوب بودم اما نميدونم چرا دوباره همونجوري شدم.شايد بخاطر هوا باشه كه ۲-۳ روزه اينموقع ها ابري ميشه و بارون ميگيره شايدم بخاطر چيز ديگه باشه.ولي هر چي هست خيلي عذابم ميده.الانم اصلا قصد نوشتن نداشتم ولي ديدم بهترين جا واسه اينكه يكمي خالي كنم خودمو همينجاست!!
+
خط خطي شده در یکشنبه 11 تیر1385ساعت 19:48 توسط سارا
|
سلام
روز جمعه ی همتون بخیر آقا عجب هوای گرمی شده ها!این کولره هم دیگه جواب نمیده. الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت ٬۱۷ ۲۰ دقیقه ی روز جمعه هستش و منم که کلی بیکار گفتم بیام به آپم.البته شوشو خیلی اصرار داشت که بیام آپ کنم!!والا نمیدونم چرا؟؟؟!!! بزار از دیروز بگم که کلی مهمونی خوب بود و خوش گذشت .میتونم بگم شاید اولین مهمونی بود که توی این چند وقته به خودم خوش گذشته و اصلا خسته نشدم و کلی هم پیش مهمونا نشستم بیشترین چیزی که خیلی خوب بود این بود که سر خوردن غذا اصلا عجله نداشتن!یعنی حدودا ۱تا ۱.۳۰ ساعت سر میز نشسته بودیم و غذا میخوردیم.این خیلی برام جالب بود چون اصولا ماها از صبح توی آشپزخونه داریم غذا درست میکنیم بعد در عرض ۱۰ دقیقه غذا رو میخوریم و پا میشیم!!ولی دیشب خیلی خوب بود.آخر شب هم چون ماشین نیاورده بودن رفتیم رسوندیمشون و اونا هم ما رو برای آخر هفته دعوت کردن که بریم پیششون!!خاله بازیه خوبیه ٬دوست دارم!!! دیشب هم بعد از اینکه رسوندیمشون رفتیم یکمی خیابون گردی!!ولی خیابونا عجیب غریب شلوغ بود. با اینکه ساعت ۱.۳۰ شب بود اما همه ی خیابونا کلی ترافیک بود ما هم دیدیم اینجوری حال نمیده برگشتیم خونه و لالا کردیم. صبح هم ساعت ۱۰ پاشدیم .بعدش با شوشو اومدیم یکمی اینترنت گردی و بعدشم من مشغول وبلاگ گردی شدم و شوشو هم قربونش برم اینجوریا دیگه..... راستی یه چیزی!هفته ی دیگه که قراره بریم خونشون نمیدونیم چی براشون بگیریم؟؟؟من میگم یه چیزی بگریم که براشون یادگاری بمونه.آخه شهزاد قراره ۲.۳ هفته ی دیگه بره سوئد و شایدم دیگه برنگرده .حالا باید کلی فکر کنم که چی بهتره واسشون بخریم!!! خب دیگه من برم که شوشو الان میاد و من هنوز در حال فک زدن!! روز خوبی داشته باشید بابای
+
خط خطي شده در جمعه 9 تیر1385ساعت 18:10 توسط سارا
|
سلام
صبح همگی بخیر امروز کلی سحرخیز شدم٬البته از سحر خیزی هم گذشته و نصفه شب خیزی شده! از ساعت ۵.۳۰ صبح بیدارم الانم که پشت کامی جون نشستم سرم بدجور درد میکنه و چشمامم داره بسته میشه دلمم کلی واسه شوشو تنگیده.آخه برای یه کاری رفته خارج از تهران.البته زیاد دور نیستا یه ۲.۳ ساعتی با تهران فاصله داره تازه بعد از ظهر هم برمیگرده از صبح هم که شوشو رفت دیگه نتونستم بخوابم.اولش رفتم رو تخت دراز کشیدم دیدم خوابم نمیره بعدش کلی کتاب خوندم دیدم فایده نداره وسوسه شدم بیام اینجا و یکمی وبگردی کنم!از شانس رفتم سراغ یه وبلاگی که از خوندنش شاخام داشت د میومد و چشمهام چهارتا شد این گواهینامه ی ما هم که فکر نکنم حالا حالا ها بیاد.فعلا که باید در حسرت رارندگی باشم این مربیه بهم گفت که ۱۵ روز که گذشت میتونی بری شهرک آزمایش خودت گواهینامت رو بگیری!حالا نمیدونم راست گفت یا نه؟؟اصلا میدن به خودم یا نه؟؟؟شوشو که میگه بذار خودشون برات میفرستن اما من که نمیتونم صبر کنم!!! خب دیگه من برم٬سرم خیلی درد میکنه.اگه الان نخوابم تاشب سر درد دارم و نمی تونم به کارام برسم روز خوبی داشته باشید
+
خط خطي شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 8:27 توسط سارا
|
سلام
ممنون از همتون بابت تبریکاتون این چند روزه نشده که بیام آپ کنم٬یعنی نمیدونم چرا تمایلم به نوشتن خیلی کم شده!!شاید بخاطر این باشه که راحت نمیتونم حرفامو بگم!!شایدم....... اصلا شاید دیگه اینجا رو تعطیل کردم!!!شایدم نکردم!!!نمی دونم ؟؟؟؟خودمم نفهمیدم آخر چی کار میخوام بکنم!!! شماها جدی نگیرید!!!عوارض بی خوابیه!!!همینه دیگه٬ وقتی نصفه شبی بجای خوابیدن میام اینجا و آپ میکنم نبایدم کسی بفهمه که چی میگم!!!! این چند روزه بدک نبوده٬چند شب پیش که مهمون داشتم کلی کار کردم و جون کندم!!!خیلی خسته شدم!! جدیدا نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم و بدنم کرخت و بی حس میشه!!!خیلی بده٬وقتی اینجوری میشم هیچ کاری نمیتونم بکنم!!!احساس میکنم هر چی بردارم از دستم میوفته!!راه هم درست نمیتونم برم!!! خلاصه مهمونیم خوب برگزار شد اما خستگیش برام موند.با اینکه شوشو کلی بهم کمک کرد اما خیلی خسته شدم!! دیشب هم با بچه ها رفتیم بیرون!!چند وقت پیش با شوشو داشتیم خیابونگردی میکردیم که یه دفعه از یه پارک خوشدل سر در آوردیم توی کوچه پس کوچه های نیاوران!!خیلی جای توپیه!!دنج و ساکت خلاصه دیشب هم با برو بچ رفتیم اونجا و تا نصفه شب اونجا بودیم!!!خلاصه کلی خوش گذشت ولی آخرش من همون حالت بهم دست داد و یه دفعه بی حال شدم!!!و دیگه اومدیم خونه!!!اینجوریا دیگه!! آخر هفته هم مهمون دارم!!همون مهمونی که کنسل شده بود!!کار خاصی ندارم.این چند روزه کلی خانم خونه شدم وخونه رو تمیز کردم.فقط یه خرید کوچولو دارم با برنامه ریزی واسه ی شام!!! امروز یه روز مسخره بود!!!بازم دارم بیکار میشم!!!بازم حوصلم سر میره و همون احساسای بد میاد تو ذهنم!!!باید تا دیر نشده یه کاری بکنم و خودم رو مشغول کنم!!!امشبم بد جوری بی خوابی زده به سرم!!!شوشو هم ساعت ۹ اومد و رفتیم خونه ی مامانش اینا و ساعت ۱۱ هم اومدیم و شوشو خسته بود خوابید منم بعد از مدتها هوس نوشتن تو دفترم رو کردم و یکمی نوشتم و یکمی هم مجله خوندم و بعدشم اومدم اینجا به بچه ها سر زدم و الانم که در خدمت شما هستم!!!(البته فکر کنم الان همه خواب باشن!!) راستی وبلاگ مرد زندگی هک شده!!!!وای امان از این هکرا!!!آدم تو اینجا هم آسایش نداره!!!!آخه بگو مگه آزار دارید که این کارا رو میکنید؟؟؟؟؟خیلی دوست دارم بدونم چرا اینکار رو میکنن؟؟!!!! خب دیگه برم که خوابم گرفته شب همگیتون بخیر خوب و خوش باشید بااااااااااااااااااااااااااای
+
خط خطي شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 1:17 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
