|
به علت یکسری مسائل امنیتی این پست تعطیل میباشد!!!!!!!
+
خط خطي شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 17:34 توسط سارا
سلام
ببخشید که یه کمی دیر دارم آپ میکنم. این چند روزه یکمی کارام زیاد بود وقت نمیکردم بیام آپ کنم. الانم باید تند تند بنویسم و برم. آخه کلی کار دارم.باید وسایلم رو جمع و جور کنم حاضر بشم ٬ آخه بعد از ظهر با شوشو داریم میریم رشت. شوشو بخاطر کاری داره میره رشت منم دیدم که موقعیت خوبیه که برم یه سر به دوستام بزنم و دختر خالم هم که دانشجوی اونجاست ببینم. واسه همینم الان اومدم آپ کنم و برم به کارام برسم. کلی کار دارم:اول باید برم وسایلم رو جمع کنم ٬ بعدش یکمی ظرف نشسته دارم از مهمونیه دیشب که خدا رو شکر کمه!!! آخه دیشب خیلی زرنگ شده بودم!!بعد از شام تند تند همه ظرفا رو شستم!!(این کار از من بعیده واقعا)!!! بعدشم باید برم غذا درست کنم واسه این دختر خاله ی لوسم!!!آخه بچه آلبالو پلو خیلی دوست داره بهش قول دادم واسش درست کنم ببرم!!!! بعدشم دیگه همین دیگه باید بشینم تا شوشو بیاد و حرکت کنیم. نهار هم دارم کلیییییییییییییییی!!!!!! من نمیدونم چرا همیشه با این غذای مهمونی مشکل دارم!!!!! همش احساس میکنم وقتی مهمون دارم غذام کمه!!!! واسه همین کلی غذا همیشه بعد از مهمو نیام اضافه میاد!!!الانم کلی غذا تو یخچال دارم!! خب دیگه بسه !! باید برم... اما زوده زود میام احتمالا جمعه برمیگردیم. اگه خوش گذشت جای همتونو خالی میکنم. مواظب وبم هم باشید.هی تند تند بیاید بهش سر بزنید تا احساس تهنایی نکنه !!! خوب؟؟ مرسی راستی ممنون از همتون که بهم سر میزنید. قربونتون بای
+
خط خطي شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 12:18 توسط سارا
|
سلام عرض میکنم خدمت برو بچ گل چطورید؟؟؟ آخر هفته خوش گذشت؟؟؟؟ به من که کلی خوش گذشت...... اصلا هم جای هیچکسی هم خالی نبود!!!!!! کلی با شوشو خوش گذروندیم اونم چی؟؟؟؟؟ دو تایی....... پنجشنبه بعد از اینکه من اون پست رو نوشتم و گذاشتم تو وبلاگم رفتم و مشغول کارام شدم که شوشو اومد خونه و بهم گفت که حاضر باشم فردا بریم کاشان!!!اونم چی ۲ تایی...... من که احساس میکنم یا شوشو حس ششم اش خیلی قویه یا اینکه وبلاگم رو میخونه!!!!! نمیدونم والا!!!!!!!!!!!!!! شوشو میدونه من وبلاگ دارم چند بارم اومدم بهش نشون بدم اما نمیاد ببینه!!! وقتیم بهش میگم چرا نمیای وبم رو ببینی میگه اونجا یه جای شخصیه و دلیلی نداره من بیام بخونمش !!!!!!! نمیدونم والا!!!!!!!!!!!!!!! اگه من بودم که تا حالا از فضولی مرده بودم...!!! اونروزم گفتم شاید رفته وبم رو خونده که اینجوری میگه!!!اما ازش پرسیدم اونم گفت نه نخوندم!!!!! بگذریم....... خلاصه قرار شد صبح ساعت ۶ بریم به سمت کاشون!!تا آخر شب هم برنامه ریزیامونو کردیم اما یه دفعه آخر شب که از بیرون اومدیم خونه نظرم عوض شد و هوای شمال زد به سرم!!!! به شوشو گفتم اونم گفت که برای من هیچ فرقی نمیکنه هر کجا تو دوست داشته باشی میریم...!!!!!!!! خلاصه قرار شد بریم یوش بلده زادگاه نیما یوشیج که توی جاده چالوسه.آخه شوشو قبلا برام کلی از اونجا تعریف کرده بود بهم قول داده بود که میبرم اونجا... شب هم من وسایل مورد نیازمون رو جمع کردم و صبح زودم حرکت کردیم به سمت یوش........ جاتون خالی(الکی گفتم) در هر صورت رفتیم اونجا و خونه ی نیما رو هم دیدیم و یه فاتحه ای هم واسش خوندیم آهان راستی یه چیزو یادم رفت بگم رفتنی که توی جاده چالوس بودیم یه سرم رفتیم دشت لاله ها رو دیدیم اینجوریا دیگه...در کل مسافرت یک روزه ی بسیار عالیی بود به من که خیلی خیلی خوش گذشت...... بهتون سفارش میکنم اگه نرفتید یوش حتما یه سفر برید واسه یه بار دیدن جای خیلی قشنگیه مخصوصا جاده ش.. اینم از مسافرت ۲ تاییمون.........حالا برم فکر کنم که دیگه راجع به چی به شوشو گیر بدم ممنون از همه ی دوستای عزیزم که راهنماییم کردن دستتون درد نکنه.بخاطر همین چیزاست که من انقدر اینجا رو دوست دارم دیگه!!تا یه کمکی بخوای همه هواتو دارن و کمکت میکنن. خب دیگه من باید برم کلی ظرف نشسته دارم که باید برم به جنگشون !!!!!!!! قربون همتون بای
+
خط خطي شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 17:36 توسط سارا
|
سلام
چطورید؟ میگم نمیدونم چرا چند روزه حس و حال آپ کردن رو ندارم!! یه جوری شدم.... الانم همینجوری اومدم اصلا هم نمی دونم چی میخوام بنویسم؟؟!!! راستي ببخشيد اگه نتونستيد اون عكس رو ببينيد!! آخه من هنوز تازه كارم كسي هم ندارم كه بتونم ازش كمك بگيرم هنوز دقيقا نميدونم چه جوري بايد عكس بزارم تو اينجا؟؟ يه كارايي كردم اما شايد همش درست نبوده كه باز نمي شده؟؟؟!!!! بگذريم................................................... ميگم اين هفته هم نشد كه بريم سنندج امروزم كه پنجشنبه است و بايد تا ظهر فقط سر كار باشه اما چون يه سري كاراش مونده بود اومد خونه نهار خورد و رفت سر كار.....منم كه امروز كلي از صبح حوصلم سر رفته واسه همين الان از سر بيكاري اومدم دارم چرت و پرت مينويسم...................... الان كلي دلم هوس يه مسافرت كرده....اونم يه مسافرت دو تايي!!! خيلي وقته 2 تايي نرفتيم مسافرت....اين چند وقته هر جا رفتيم يا مامانينا باهامون بودن يا با دوستا رفتيم... اينجوريم خوبه اما آخه ميدونيد چيه اونجوري نميتونيم راحت باشيم كلي از هم دوريم!!! واسه همين به من كه خوش نميگذره تازه اعصابمم خورد ميشه و همش بيخودي به شوشو گير ميدم و هي از دست هم دلخور ميشيم..... واسه همين دوست دارم تهنايي بريم مسافرت.... امروزم به شوشو گفتم بيا فردا بريم كاشان(آخه مراسم گلاب گيري شروع شده) شوشو هم گفت خوب باشه با مامانينا بريم!!! منم گفتم نمي خوام دوست دارم 2 تايي بريم(البته يكمي با خشانت بايد اين جمله رو بخونيد!!) كه شوشو هم فكر كنم يكمي ناراحت شد و گفت من گفتم شايد اونجوري بيشتر خوش بكذره!!! خيلي بد شده!!خيلي خانواده هامون بهمون وابسته شدن... اگه يكي دو روز نريم ببينيمشون از دستمون دلخور ميشن!!!! مخصوصا مامانيناي خودم كه ديگه خيلي حساس شدن!!!اگه يه روز با مامان تماس نگيرم كلي از دستم شاكي ميشه يا توقع داره هر شب بريم خونشون!!!! ميدونم او نا هم تنهان و حوصلشون سر ميره اما خوب اصلا درك نميكنن كه مثلا ما هم واسه خودمون زندگي داريم... اينم از عواقب بچه ي كمه ديگه!!!حالا اگه يكي 2 تا ديگه بچه داشتن ديگه انقده از ما انتظار نداشتن!!!(حالا هي بگيد 2 بچه كافيست)!!! اينجوريا ديگه!!!! ببخشيد اگه سرتونو درد آوردم اين حرفا رو بايد ميگفتم البته نه به شماها!!به مامانينا!!! اما خوب نميشه ديگه!!!! بايد باهاشون كنار اومد و يكمي دركشون كرد اميدوارم كه اگه ما يه روزي بچه دار شديم هيچوقت باعث ناراحتيش نشيم و ازش توقع بيجا نداشته باشيم!!! راستي ممنون بخاطر اينهمه لطفي كه بهم داريد و هيچ وقت تنهام نميزاريد... قربونتون باي
+
خط خطي شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 17:0 توسط سارا
|
سلااااااااام به همه ی دوست جونای خودم که انقده خوبن و همش از خودشون عشقولانه در وکنن!!!!! ممنون بخاطر همه ی محبتاتون و مرسی از اینکه تو جشن مون شرکت کردید.خیلی خیلی خوشحالمون کردید. فقط شرمنده من میزبان خوبی نبودم و یادم رفت که دیشب بهتون کیک بدم!!!!! خب ایرادی نداره میزارم اینجا هر کی خواست بیاد بخوره!!!!!
بفرمائید... تعارف نکنید!!!! راستی دیشب خیلی خوب بود.یه شب بیادموندنی شد برامون.یه عالمه هم خاطرات ۲ سال پیش رو با هم مرور کردیم.... بگذریم............... امروز داشتم کمدم رو مرتب میکردم یه دفعه چشمم خورد به دفترچه خاطراتم....نا خود آگاه رفتم سرش و نشستم از اول تا آخرشو خوندم!!!آخرین تاریخشم تقریبا مال ۳-۴ ماه پیش بود.پیش خودم فکر کردم که از وقتی این جا رو درست کردم و دارم توش مینویسم دیگه سراغ دفترم نرفتم..... دقیقا همون حسی رو که قبلا ها نسبت به دفترام داشتم الانم نسبت به اینجا پیدا کردم.فقط اینجا یه خوبیه داره که دفترم نداشت!!!! من اینجا تونستم یه عالمه دوستای خوب پیدا کنم که خیلی برام ارزش دارن خلاصه من اينجا يه چيزايي رو پيدا كردم كه تو دوستياي دنياي بيرون ديگه نمي تونم بببينم... واسه همينه كه ميخوام قدر اين چيزايي رو كه دارم بيشتر بدونم و واسشون ارزش بيشتري قائل بشم خودمم نمي دونم چرا اينا رو گفتم!!!!! اون اولا فقط بخاطر خودم و دلم اينجا مينوشتم اما الان خيلي خوشحالم كه يه انگيزه ي خوب پيدا كردم كه بخاطرش مينويسم. به هر حال ممنون از همتون كه باعث ميشيد بخاطر شماها بيام اينجا...
خوب و خوش باشيد هميشه و همه جا.... باي
+
خط خطي شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 16:2 توسط سارا
|
سلام من اومدم................. چی فکر کردید؟؟؟؟هااااااااااااااا فکر کردید به این راحتیا میتونید از دست من خلاص بشید؟؟؟؟!!!!! آره؟؟؟؟؟؟ خب اشتباه فکر کردید!!!!!!! من حالا حالا ها در خدمتتون هستم!!!!! الانم حالم کاملا خوبه و شادو سرحال اومدم که وبلاگم رو آپ کنم و بگم که من هنوز زنده ام!!!! خدایی میبینید چه دوره زمونه ای شده؟؟؟؟!!!! آدم هنوز نمرده اینجوری میکنن!وای به حال روزی که بمیرم!!!!! یکی ارثیه پسورد وبمو میخواد اون یکی هنوز نه به باره نه به دار فاکتور خرید خرما و حلوا تحویلم میده!!! اون یکی لطفش خیلی زیاده میگه حیف شد دیگه کسی نیست بیاد تو وبلاگمون نظر بده!!!! آیییییییی خدااااااااااااااا من با این همه ابراز احساسات چی کار کنم؟؟؟؟!!!!! ولی حالا گذشته از شوخی ممنون از لطف و محبت همتون که نگرانم شدید و برام دعا کردید. و همین دعا هاتون باعث شد که زوده زود خوب بشم من امروز خیلی خوشحالم یه حس خاصی دارم درست شدم مثل ۲ سال پیش میگن وقتی به آدم خوش میگذره زمانم براش زود میگذره! واقعا راست میگن. این ۲ سال خیلی برای من خوب بود شاید یه سری مشکلات هم توی این مدت برام پیش اومده باشه اما همون مشکلاتشم برام شیرین بوده.و همه ی اینا بخاطر یه چیزه.... بخاطر حس آرامش و امنیتیه که عزیزترینم بهم هدیه داده. از همینجا میخوام ازش تشکر کنم بخاطر این همه خوبی و مهربونی و میخوام بدونه که خیلی دوسش دارم. امیدوارم همینطور که این ۲ سال برای من خیلی خیلی لذت بخش بوده برای اونم سالهای خوبی بوده باشه. ما امشب به مناسبت دومین سالگرد عقدمون یه جشن کوچولو داریم قربون همتون بای
+
خط خطي شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:50 توسط سارا
|
walk with me in love عاشقانه همراه من گام بردار
+
خط خطي شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:44 توسط سارا
|
سلام عرض میکنم خدمت دوستای گلم
حال و احوال چطوره؟؟؟ امیدوارم همتون آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشید و امروزم سرحال و شاد اولین روز هفتتونو شروع کرده باشید. من که حالم اصلا خوب نیست امروز صبح یه دفعه از خواب پریدم و احساس کردم نمی تونم نفس بکشم!!! حالم خیلی بده....گلوم چرک کرده بدنم درد میکنه تازه دلم هم درد میکنه احساس میکنم مسمومم شده باشم!!!!! صبح قبل از رفتن شوشو باز بهتر بودم اما یه یکساعتی هست که حالم خیلی بد شده.... شوشو که میگه بخاطر ساندویچ دیشب اینجوری شدی..آخه خیلی چرب بود.تازه سر صبحی هم گشنم شد رفتم بقیه غذای دیشبم رو که مونده بود خوردم حتما الان میگید مجبورم مگه با این حالم اومدم دارم آپ میکنم!!!!! خب حقم دارید!!!.ولی اومدم فقط بگم اگه من دیگه آپ نکردم بدونید حالم خیلی بد شد و ....... دیگه هر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید!!!!! مواظب وبلاگمم باشید چون اون بعد از من دیگه کسی رو نداره!!!!! من دیگه میرم.... قربونتون بای
+
خط خطي شده در شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 11:18 توسط سارا
|
سلامو صد سلام خدمت همه ی دوستای خوبم که این چند روزی رو که نبودم به وبلاگم سر زدن و تنهاش نذاشتن!! میگم منم عجب چشمای شوری دارما!!! تو پست قبلی بد جور خودم رو چشم زدم!!!از بس که گفتم بیکارم بیکارم!! خدایی این چند روزه انقده کار داشتم که وقت سر خارو ندن هم نداشتم چه برسه به اینکه بیامو آپ کنم!! کلی هم دلم واسه اینجا و شما ها تنگ شده بود البته بعضی وقتا از زیر کارا در میرفتم و یه سری به اینجا و وبلاگ بچه ها میزدم امروزم بعد از چند روز که صبحا زود پا میشدم تا ساعت ۱۱ خوابیدم آخه میدونید از اون روزی که از مسافرت برگشتم شدم یه کدبانوی حسابی و یه عالمه کار واسه خودم درست کردم. آره خلاصه اینجوریاست دیگه ما هم این چند روزه حسابی مشغول کار بودیم !! راستی جای همتون خالی .مسافرت ۲ روزه به اصفهان بدک نبود خوش گذشت.فقط یکمی تو راه خسته شدم چون امروز رفتیم فرداشم برگشتیم ولی در کل واسه عوض کردن آب و هوا خوب بود.تازه یادتونه قرار بود بریم کردستان!!خوب دیگه نمیریم آخه شوشو میگه من کار دارم نمیشه بریم راستی ممنون از بعضی از دوستان که چند تا قالب وبلاگ نشونم دادن. بازم میگم اگه کسی رو میشناسید که میتونه در این رابطه کمکم کنه ممنون میشم بهم بگید. و بازم ممنون از همتون که بهم سر میزنید. موفق و پیروز باشید......همیشه و همه جا بای
+
خط خطي شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 16:21 توسط سارا
|
سلام
احوال شما؟؟خوبید ما رو نمیبینید که؟؟ یه سوال؟ میگم تا حالا آدم به بیکاریه من دیدید؟؟ جدی میگم!! آخه من تا حالا آدم بیکار ندیده بودم!!!! ولی امروز صبح که از خواب پا شدم تو آینه دیدم!!!! خدایی که خیلی بیکارم!! آخه یکی نیست به من بکه خانم نسبتا محترم!!شما مگه کارو زندگی ندارید که همش نشستید پای این کامپیوتر و دارید شبانه روزی وب گردی(بر وزن ولگردی) میکنی؟؟!! حالا که کسی نمیپرسه خودم به خودم میگم!! خب بزارید جوابم بدم دیگه؟؟ نه ندارم!!!!یعنی زندگی دارم اما کار ندارم! باور کنید تو خونه کار خاصی ندارم.یعنی دارما اما حسشو ندارم!! داشتم میگفتم آره دیگه حسش نیست خدایی!!اگه بخوام بیوفتم به کار کلی کار هستا اما خوب .....دیگه!! نه شوخی کردم بابا!انقدرا هم بی خیال نیستم که فکر میکنید( یه وقت فکر نکنید تنبلما!!) نه بخدا کارامو انجام میدم بعدش میام اینجا.الانم که میبینید نشستم اینجا کار خاصی ندارم.دیشب مهمون داشتم یه عالمه غذا زیاد اومد واسه همین نهار دارم.خونه ام که مرتبه فقط یه مقدار(البته از یه مقدار بیشتر!!) خب خیلی حرف زدم!! اینم بگم که من یه ۲ـ۳ روزی نیستم دارم میرم مسافرت آگه آپ کردید خبرم کنید که اومدم حتما بهتون سر بزنم.میگما این چند روزه که نیستم هوای وبم و داشته باشیدا!!تنهاش نذارید.آخه گناه داره بیچاره یکمی مثل خودم ترسو هستش.اینو گفتم که این ۲ـ۳ روزه بهش سر بزنید که در نبود من احسلس دلتنگی نکنه!!! خوب؟؟......آفرین آهان راستی یه چیزه دیگه:من چند وقته میخوام قالب وبلاگمو عوض کنم و یه قالب خوب واسش بسازم اما خودم که بلد نیستم کسی هم نمیشناسم که بتونه کمکم کنه.....شما ها اگه کسی رو میشناسید که بتونه دراین مورد کمکم کنه بهم معرفی کنید ممنون میشم. در آخرم تشکر میکنم از همه ی دوستای گلم که محبت دارن و بهم سر میزنن و ممنون از تبریکای عشقولانتون. خب دیگه من باید برم فکر کنم یکمی زیادی فکم کار کرد!!! خوب و خوش باشید....همیشه و همه جا به امید دیدار..
+
خط خطي شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 11:50 توسط سارا
|
سلام به همه ی دوستای گلم که انقدردوسم دارن. همشون داوطلب کتک خوردن شده بودن
شرمنده که اینهمه عصبانی بودم آخ جونم بازم اردیبهشت اومد و منم کلی دارم ذوق مرگ میشم!!! نمیدونم چرا من اینقده اردیبهشت رو دوست دارم؟اصلا میدونید چیه؟؟!!چی میشد توی هر فصلی یه اردیبهشت باشه؟؟؟!!!! وایییییییییییییییییی که چه عالی میشد.با اینکه من تو فصلا پائیز رو از همه بیشتر دوست دارم اما این ماه اردیبهشت یه چیز دیگه یه.همیشه ام اتفاقایه جالب و بیاد موندنی تو این ماه واسم میوفته.شایدم بخاطر اون اتفاقایی که تو این ماه افتاده و واسم خاطراتشون شیرینه این ماه رو دوست دارم.نیدونم خب!!!!(خودمم گیج شدم)!! در هر صورت می خوام بگم که این ماه رو خیلی دوست دارم. تازشم ۱۷ روزه دیگه ام دومین سالگرده نامزدیمونه اگه بدونید یاد چی افتادم. بزارید یه چیزی واستون نعریف کنم:۲ سال پیش همین موقع ها بود که دیگه قرار مداره نامزدیمونو گذاشته بودیم خلاصه منم اومدم خونه و یه روز قرار شد که شوشو بیاد شناسنامم رو بگیره.وای اگه بدونید کل اتاقمو زیر و رو کردم همه ی وسایلامو گشتم ساکم رو زیر و رو کردم اما نه پیدا نشد.انگار آب شده بود رفته بود تو زمین.مطمئنم بودم که از خوابگاه آوردمش.آخه میدونید چیه؟!!از اونجایی که من خیلی آدمه تنبلیم هیچ وقت خودم ساکم رو جمع نمی کردم.خونه که بودم مامانم جمع میکرد خوابگاهم که بودم دوستم جمع میکرد!ایندفعه هم که داشتم میومدم خونه همه ی وسایلم و البته شناسنامم رو دادم بهش که بزاره تو ساکم.خلاصه هر چی گشتیم پیدا نشد.قیافه ی مامان بابام این زمان دیدنی بود. خدایی شانس رو حال میکنید ؟؟حالا همیشه مثل ... جلوی چشمم بودا اما حالا که موقعیتم پیدا شذه بود و یکی و پیدا کرده بودم آویزونش بشم!!! خلاصه یه یکهفته ای دانشگاه رو بیخیال شدم و افتادم دنبال کارای المثنی.و بازم از شانس خوب من شناسنامم صادره از خرم آباد بود!!میدونید چیه؟؟آخه من اونجا بدنیا اومدم واسه ی اینکه اونموقع مامان اینام بخاطر کاره بابا چند سالی اونجا زندگی میکردن و منم تا ۲ سالگی اونجا بودم و دیگه از اون به بعدم اونجا نرفته بودم!!آره دیگه مشغول کارای شناسنامم بودم که یه آشنا توی ثبت احوال ساری پیدا کردم که اون آقا هه هم چند سالی خرم آباد زندگی میکردو کارامو درست کرد.فقط کافی بود یه سر برم خرم آباد و شناسنامم رو بگیرم.اولش قرار شد خودم برم که آقای شوهر یه مقدار غیرتی شدن و گفتن لازم نکرده تهنایی بری منم باهات میام!! اینجوریا شد که ۳ تایی عازم سفر شدیم.جای همتون خالی(الکی گفتم)کلی هم این سفر ۲ روزه خوش گذشتواونجا هم شناسنامم رو زود بهم دادن و اومدیم.ولی این گم شدن شناسنامم هم بد نبود.خوبیه اولش این بود که من بعد از ۱۸ سال زادگاهم رو دیدم!! خوبیه دومشم این بود که این سفر خیلی واسه جفتمون خوب بود با اینکه فقط ۲ روز بود اما کلی تونستیم با اخلاقای هم بیشتر آشنا بشیم(آخه نه اینکه ما اصلا همو نمیشناختیم و با هم زیاد برخورد نداشتیم؟؟!!!!) آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ............. چقدر فک زدم نه ببخشید منظورم این بود که چقدر نوشتم!! ببخشید اگه خسته شدید از این شر و ورای من.آخه این ماجرا واسه ی من خیلی شیرین و به یادموندنی بود.هوینجوری عشق کردم که بنویسمش.به من چه میخواستید نخونید!!!!! خب دیگه بسه واسه ی امروز.. خوب و خوش و سلامت باشید...همیشه و همه جا بای
+
خط خطي شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 18:57 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
