تبليغاتX
صدای بی صدا























صدای بی صدا

فکر کنم این آخرین پست توی سال نود باشه که اینجا میگذارم!تایپ کردن بدون فونت فارسی هم یکمی سخته برام واسه همین این چند وقت هم حس نوشتن نبوده!الانم بی خوابی زده به سرم و دیدم بهترین کار اینه که بیام و آخرین پست سال ۹۰ رو بگذارم اینجا تا شر این سال هم کنده بشه و بره پی کار خودش!

نمیتونم بگم سال خوبی بود چون انقدر اتفاقات جور واجور افتاد که اصلا فکرش رو هم نمی کردم!البته همش هم بد نبودا!چیزای خوب هم اتفاق افتاد که مهمترینش سلامتی بابا بود که خدا رو شکر و گوش شیطون کر امسال بابا خوب بود و مشکلی براش پیش نیومد!و یکسری چیز دیگه!اما در کل سال جالبی نبود واسه مردم!امیدوارم که سال ۹۱ با خودش بهترین چیزها رو واسه مردمم داشته باشه و این غم لعنتی از دل مردم بره بیرون و همه واقعا از ته ته دلشون شاد باشن.

سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم که سال خوبی باشه واسه همتون و به هم چیزی که دلتون میخواد برسید.

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 3:28 توسط سارا|

نمیدونم چرا با دیدن برفهایی که آروم آروم میان پایین تا برسن رو زمین و آب بشن آرامش پیدا میکنم.حس خوبیه دیدن دونه های برف مخصوصا اگه درشت باشه!زمان هایی هم که برف میاد نا خوداگاه چند لحظه یکبار به پنجره نگاه میکنم که ببینم هنوزم میباره یا نه؟یه ترسی دارم انگار از نباریدن و قطع شدن برف!الانم هر چند دقیقه یکبار هی سرم رو بلند میکنم و با دیدن دونه های ریز برف کلی ذوق میکنم.

بازم کسل شدم این روزا!همش هی دعا میکنم کلاس ها زودتر شروع بشن و بازم سرگرم بشم و یکمی انگیزه پیدا کنم.به خودم قول دادم روزای ۲۶ سالگی متفاوت تر از روزای قبلی زندگیم باشه و دارم تلاش میکنم که به همه چی با یه دید دیگه نگاه کنم و زندگی رو سخت نگیرم و همه چیزا و همه آدما رو دوست داشته باشم.سعی میکنم کارایی که حس بدی بهم میداد رو بذارم کنار و برم دنبال چیزایی که دلم بهم میگه و مهمتر از همه میخوام یکمی بیشتر خودمو دوست داشته باشم.یکمی از وروود به ۲۶ سالگی و رد کردن ۲۵ میترسیدم!یه حس بدی داشتم و اصلا دوست نداشتم ۲۵ تموم بشه و بزرگ تر بشم.همیشه سن ۲۵ واسم بهترین سن بود و اوج همه خوبیها و حس میکردم گذشتن ازش یعنی پیش به سوی پیری!اما سعی کردم به خودم بقبولونم این فقط یه عدد هستش و مهم روحم هست که نباید بذارم پیر بشه!

دیگه اینکه دیروز بعد مدتهای بسیار بسیار زیاد از سر کنجکاوی رفتم به یکی از این مراسم مذهبی خانومانه!نمیدونم اسمش رو چی بذارم نه مولودی بود نه عزا و تلفیقی از این دو بود.خیلی واسم جالب بود دیدن یه سری ادمهای کاملا متفاوت از نظر فکری!انقدر کارهاشون و عکس العمل هاشون برام جالب و بعضی مواقع تعجب آور بود که خودم مونده بودم!!واقعا چی فکر میکنن یکسری ادمها!اصلا فکر میکنن؟؟!با دیدن سادگی بعضیهاشون دلم سوخت !در کل تجربه ی جالبی بود بعد مدتها و فهمیدم دورو برم هنوز هستند ادمهای اینجوری که البته تعدادشون هم کم نیست.

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 11:57 توسط سارا|

الان خیلی خوشحالم چون روزم رو با خوندن یه خبر خوب شروع کردم و کلی افتخار کردم بعد چند وقت به ایرانی بودن خودم.آقای کارگردان عزیز دست گلت درد نکنه که تونستی یکمی از این چهره ی زشت و کریهی که ازمون ساختن توی کشورای دیگه رو پاک کنی و نشون بدی ماها بد نیستیم انقدر که نشون میده!به امید اون روزی که انقدر مردمون افتخار واسه ایران بدست بیارن که یکسری اسم ها و یکسری چهره ها که تا اسم ایران میاد واسه ی همیشه محو بشه از ذهن مردم دنیا!

امتحانات هم به خوبی و خوشی تموم شد و فعلا نمره ۲ تاشو اعلام کردن که بدک نبوده!به نسبت اون امتحانات خیلییییی سخت این نمرات خوبه فکر کنم.به قول یکی ازبچه های کلاس که میگفت من توی این ۳۰ سال عمرم انقدر درس نخوندم که توی این یکی دو هفته خوندم!خدایی من که خیلی تلاش کردم و درس خوندم ولی خیلی سخت گرفتن امتحانات رو.به معنای واقعی طراح سوالاتشون خیلی عقده ای و بدبخت بود 

این روزای بین ترم هم الکی دارن میگذرن و کار خاصی انجام نمی دم و اون همه برنامه ای که واسه خودم ریختم که توی این یکی دو هفته انجام بدم یادم رفت.حتی من که عادت کرده بودم روزای امتحان بعد از ظهر ها بخوابم هم دیگه خوابم نمیبره!حتی یادم نمیاد چه مسائل مهمی بود که در حین درس خوندن همش میومد تو ذهنم و فکرم و درگیر خودش میکرد!الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که لااقل به اونا فکر کنم و یکمی سرگرم بشم!فیلم دیدن و کتاب خوندن هم که بین امتحانات شدیدا بهش علاقه مند شده بودم هم الان دیگه دوست ندارم!خلاصه بگم که همه ی چیزای بی اهمیتی که توی امتحانات واست جالب و جذاب میشن و بعد امتحانات همشون فراموش میشن!  

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 11:0 توسط سارا|

این روزای نیمه ی زمستون هم داره تند و تند میگذره بدون هیچ اثری از برف و بارون!امسال پاییز جوری با سرما و برف و بارون شروع شد که گفتیم خدا به دادمون برسه با این زمستونی که پیش رو داریم!اما انگار نه انگار.حالا ایشالا.. که خدا یه نگاهی هم به تقویمش بندازه و یادش بیاد که زمستونه!

این چند وقت هم سرگرم درس خوندن و امتحاناتم و تا الان که ۳-۴ تاییش رو دادم و از فردا هم به مدت ۳ روز ۳ تا امتحان پشت سر هم دارم و تموم.این امتحانا تموم بشه یکمی مهمونی و مهمون بازی دارم و یه دستی هم باید به سر و گوش خونه بکشیم و اگه شد یه مسافرتی هم این وسط بریم که مسافرت خونمون خیلی اومده پایین!خلاصه تا آخر سال مشغولیم واسه خودمون

این روزا هم که همه چی قاطی پاطی شده و وضعیت هیچی توی این  م م ل ک ت معلوم نیست!ااینم از وضعیت اینتر ترمون که خدا خیرشون بده ما رو یاد خاطرات ۵-۶ سال پیش و دایال آپ و نیم ساعت چشم دوختن واسه باز شدن یه صفحه انداختن !!در هر صورت ما که پررو تر از این حرفاییم و با همین سرعت هم کار خودمون و میکنیم

دیگه همین دیگه برم بشینم سر درس و مقشام که فردا روفوزه نشم!

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 18:5 توسط سارا|

یکی از سرگرمی های چند وقت یکبار من اینه که مثلا توی هر ماهی که باشیم میرم و پست های سالهای گذشته رو میخونم و کامنتهایی هم که برای اون پست ها گذاشته شده رو میخونم!یه حس خوبی بهم میده و بعضی وقتها هم کلی احساساتی میشم و کلی دلتنگ واسه اون روزا و واسه دوستایی که کمرنگ و بیرنگ شدن.خلاصه امروزم همینجوری از روی بیکاری!! نشستم به خوندن پستهای پارسال و ۲ سال پیش و وقتی اومدم به خودم دیدم صورتم خیس خیس شده از اشک!اون حس بد اون روزا اومد توی وجودم  اما با خوندن کامنت های اون پست ها یه لبخند اومد گوشه ی لبم و خدا رو شکر کردن بخاطر داشتن دوستایی که توی اون روزای بد با وجود حرفاشون دلگرم میشدم .

خدا رو شکر میکنم که بعد ۲ سال پاییز آرومی داشتم و اتفاقات بد اون دو سال دیگه برام تکرار نشد!خدایا پارسال هم یه پست گذاشته بودم واسه تشکر ازت اما یه چند روز بعد باز....اما امسال دیگه خواهشا زیادی تحویلمون نگیر و بذار همینجوری روزای آروم مون بگذرن.

اینم آخرین پست توی آخرین روزای پاییز ۹۰

یلداتونم پیشاپیش مبارک

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 17:25 توسط سارا|

میگن آدما با بالا رفتن سنشون اخلاق و روحیاتشونم عوض میشه.در رابطه با من که واقعا درست از آب در اومده!حالا نه اینکه سنم بالا رفته ها نه!!شما به این نکته اش توجه نکنید اصلا شما فقط به تغیر و تحولات دقت کنید

مثلا من کسی بودم که عادت خونه نشینی نداشتم هیچوقت و اگه یه شب بیرون نمیرفتم یا دیوونه میشدم یا دورو بریهامو دیوونه میکردم.اما امسال خانم شدم واسه خودم!نه اینکه دیگه ددری نیستما٬نه هستم هنوز اما خیلی کمتر شده!مثلا اگه ۲-۳ شب هم بیرون نرم از خونه اتفاقی نمی افته.یکی از دلایلش اینه که خوب توی این کشور گل و بلبل جایی نداریم بریم واسه تفریح و سرگرمی درست و حسابی.یا باید بریم رستوران یا پاساژ و خرید یا اینکه خیابون گردی!که همه ی اینا هم پر از اشکال و ایرادن!

اولی که خوب خوبه ولی باید دیگه بی خیال وزن و هیکل شد یا اینکه از اونورم باید کلی خودتو بکشی که هر چی میخوری و بسوزونی!خوب چه کاریه کمتر میریم تا انقده عذاب نکشیم

دومی هم که مایه زجر آقایون مخصوصا شووی ماست!ایشون دوست داره سالی یه بار بره و از هر چی ۱۰ تا بخره که دیگه تا آخر سال نره طرف این پاساژا و مغازه ها!واسه همین ما هم اکثرا بی خیال این تفریح شیرین میشیم 

سومی هم که کلا روانی کننده اس!یعنی با این وضع خیابونا و ترافیک آدم به غلط کردن میافته و پس این یکی هم تعطیل!

خوب دیگه تموم میشه تفریحات٬ هوا هم که سرده و نمیشه رفت پیاده روی و در نتیجه باید بشینی توی خونه!

خوبیه این خونه نشینی هم اینه که میشینی ۴ تا کتاب میخونی و ۴ تا فیلم میبینی و لذتشو میبری!

حالا این جریان کتاب و فیلم هم بمونه واسه یه پست دیگه

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 22:59 توسط سارا|

این شبای آروم و این تنهایی و این آهنگ گوش کردنها و لم دادن کنار شومینه رو دوست دارم

اینکه به بهانه درس خوندن کتاب بگیرم دستم و غرق شم توی فکر و خیال و رویا...

این دلهره های شب امتحان و کارای انجام نداده رو دوست دارم و دارم لذت میبرم ازشون

خوبی دوباره درس خوندن بعد از چند سال اینه که فهمیدم قدر تک تک لحظات این روزا رو بدونم ٬فهمیدم که این روزا دیگه شاید تکرار نشن و از همه چیش لذت ببرم

 وقتی پشت صندلی تکی کلاس میشینم احساس بچه بودن میکنم.نمیدونم این میز و صندلیا چه رمز و رازی دارن که ادم وقتی پشتشون میشینه حس زندگی میاد تو وجودش.البته اینو منی که چند سال دور بودم از درس و کلاس و دانشگاه حس میکنما!وگرنه واسه اون دختر پسری که سال اول دانشگاهشونه و یه سره بعد دبیرستان اومدن دانشگاه این میز و صندلی ها کسل کننده ترین جای دنیاست!

میخوام دوباره شروع کنم به نوشتن .یه جورایی دلتنگ اینجا شدم چند وقتیه.باید دست از تنبلی بردارم !

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 1:18 توسط سارا|

 

دلم پُر است
پُـــرِ پُـــرِ پُـــر.....
آنقــــــدر که گاهی اضافه اش، از چشمانم می چـــــکد !!
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 1:42 توسط سارا|

 

بعضی حرف ها گفتنی است

بعضی نوشتنی

و بعضی هیچ کدام

این روزها به هیچ کدام نزدیک ترم انگار...!
نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 0:12 توسط سارا|

بازم یکسال گذشت و بازم ماه رمضان اومد.شاید واسم خیلی سخت باشه روزای اول ولی با تموم سختی هاش خیلی دوست دارم این ماه رو!یه هیجان خاصی بهم میده در کل.حس خوبی برام داره این روزا.یاد بچگیام میوفتم و روزه های کله گنجشکی و سحری خوردن های زورکی و لحظه شماری های دم افطار!اصلا یه حس خوبیه این روزه گرفتن که هیچ وقت دوست ندارم این روزا رو از دست بدم.شاید در کل به این چیزا خیلی اعتقاد نداشته باشم و فلسفه اش برام مهم نباشه اما برام مهم نیست این چیزاش و مهم اون حس خوب و انرژیی هست که میگیرم ازش.

نمیتونم بگم حس خوشحالیه٬نه!خوشحال نیستم اما یه حس خوبیه که نمیدونم چیه!انقده ذوق زده ام که از الان میز رو چیدم واسه سحری خوردن!اصلا هم خوابم نمیاد و شاید تا سحر هم بیدار موندم!تازه دلم واسه نماز خوندن هم تنگ شده!منی که سال به سال هم این کار رو انجام نمیدم الان شدیدا حس میکنم احتیاج دارم بهش و ارومم میکنه.

امیدوارم اونایی که مثل من دوست دارن این ماه رو بتونن از پسش بر  بیان و اونایی هم که دوست ندارن بجای ما هم بخورن و حالشو ببرن!نماز و روزه هاتون هم پیشاپیش قبول باشه

راستی سر سفره ی افطار دعا برای سلامتی همه ی مریض ها یادتون نره.

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 1:0 توسط سارا|


آخرين مطالب
» آخری در دقیقه 90!
» ببار ای برف زیبای من
» نادر و سیمین طلایی
» صرفا جهت خالی نبودن عریضه!
» پاییز سال بعد
» خانه نشین ها
» این شبهای آروم من
»
» این روزها
» ماه دوست داشتنی من
Design By : Pars Skin