|
از اول صبح وقتي پاشدم و تونستم بعد از چند روز يكسري وبلاگ رو باز كنم و با خوندنشون و با ديدن عكسها و خوندن كامنتاي بچه ها يه بغض گنده گير كرده تو گلوم!دلم پره حرف بوده اين چند روز ولي چه كنم كه با اين فيلترينگ شديد هيچ راهي نبود واسه گفتنشون!فيس بوك و بلاگفا و بقيه بلاگ ها كم بودن مسنجرمون رو هم فيلتر كردن!
اين چند روزه شاهد خيلي چيزا بودم به چشم خودم و خيلي چيزها رو هم از اينور واونور شنيدم!صحنه هايي ديدم كه باور كردنشون تا همين هفته ي پيش واسم غير ممكن بود.دلم ميسوزه واسه خودم و همه ي جووناي كشور خودم كه واسه گرفتن كوچيك ترين حقمون انقدر خارمون ميكنن و به هر چيزي تشبيهمون ميكنن!دلم ميسوزه واسه جووناي بيگناه كشورم كه جونشون رو دارن سر چه مسئله اي از دست ميدن!دلم ميسوزه واسه خانواده هاي اين جوونا كه به عزاي جوونه بي گناهشون ميشينن.چقدر اين روزا و شبا پر بغضم! واقعا حيف اينهمه فداكاري يه سري مردممون كه فداي ارازل بازي و شلوغگري و آشوبگريه يه عده فرصت طلب ميشه كه اين وسط فقط دارن عقده هاشونو با به آتيش كشيدن بانكها و شكستن شيشه ها و سوزوندن ماشينها و... خالي ميكنن . واقعا حيف اينهمه جوون كه دارن به دست يه مشت آدم عوضي و عقده اي كه به اسم اسلام به جاهايي رسيدن كشته ميشن! اين شبا شاهد درگيري ها بودم از نزديك!شاهد آتيش گرفتن ساختمونا!شاهد مقاومت مردممون در برابر حقشون بود و در مقابلم شاهد برخورد بد و بيرحمانه ي ل ب ا س شخ صي ها و ب س ي ج ي ها و گر وه ف ش ا ر يها بودم!شاهد كتك خوردن مردم و مقاومتشون!شاهد تير اندازيهاي بيرحمانشون!شاهد الله اكبر گفتناي از ته دل مردم و خلاصه همه چيزا رو دارم به چشم خودم ميبينم و دلم ميسوزه واسه اينهمه مردم كه اينجوري بازيچه ي دست يه خدا نشناس شدن ! خيلي حرف دارم اما اين بغض لعنتي نميذاره بيشتر ادامه بدم.فقط اميدوارم كه خون اينا همه جوون و مقاومت حماسيه مردم از بين نره و فراموش نشه! به اميد روزاي سبز
+
خط خطي شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 12:56 توسط سارا
|
کلی حرف نگفته دارم اما دستم به نوشتنشون نمیره!انقدر این چند وقته دور بودم از نوشتن که جای کلمات روی کیبورد رو فراموش کردم و اشتباه میزنم!کلی به خودم خندیدم امروز وقتی خواستم کامنت بذارم و از هر ۱۰ کلمه ۹ تاشو اشتباه تایپ میکردم.
چند وقتیه اینترنتمان راه افتاده اما خوب فرصت اینتر نت بازی رو نداشتم و اگرم فرصتش بود حوصلشو نداشتم و وقتی هم حوصله و فرصتش بود بلاگفا باز نمیشد برام!خلاصه که جریاناتی داشتیم با هم دیگه.این مدت خوب بوده همه چی و اوضاع بر وفق مراد بوده.اکثر روزا ورزشم رو میرم بجز این چند روزه اخیر که درگیر کارای تعمیرات و نقاشی خونه هستیم.الان منو فرض کنید روی یه زیر انداز با یه لپ تاپ وسط یه خونه ی خالی از وسیله و پر از خاک!!همه ی وسیله ها رو تو اتاقا جا دادم و مبلا رو هم فرستادم واسه رویه کوبی و خلاصه که جای دوستان خیلی خالی!انقده باحاله وقتی حرف میزنی صدا میپیچه.تا یکی دو روز دیگه احتمالا بتونیم بچینیم خونه رو.البته یه یک ماهی فکر کنم طول بکشیه جا افتادنموم و خرید وسایل که لازم داریم!میگم خیلی جالبه که قدیمی ها انقدر وسایلشون عمر میکرد.واقعا خسته نمیشدن که مثلا ۲۰-۲۵ سال یه چیزو نگه میداشتن؟مثلا خود مامان من الان یکسری از وسایل جهیزیشو هنوزم داره! راستشو بخواین میخواستم راجع به اوضاع و احوال این روزا بنویسم و تب و تاب انتخابات که یادم رفت!بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه .واسه همین میذارم واسه یه پست دیگه توی همین ۲-۳ روزه. الانم برم که کلی کار دارم و مثل این علاف ها نشستم پای کامی و کامی بازی. فعلا..
+
خط خطي شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:45 توسط سارا
|
این روزها پرم از بوی خوش بهاری و صدای پرنده ها.این روزها انقدر انرژی دارم که هرچقدر هم که مشکلات پیش بیاد بازم سرحال و شادم.این روزها دارم مزه ی زندگی رو میچشم و چقدر سرخوشم از این حس خوب.شاید بشه گفت توی این ۴-۵ ساله کم پیش اومده انقدر از خودم و زندگیم و کارام راضی باشم اما این چند وقته از همه چی راضیه راضیم و خدا رو شکر میکنم واسه این نعمت بزرگش.
بعد از ۴-۵ سال تنبلی و گذاشتم کنار و دارم صبحها میرم ورزش و یه یکساعتی میدوم و ورزش میکنم و با انرژی برمیگردم خونه.تازه درس خوندن رو هم شروع کردم و دارم خودمو واسه کنکور آماده میکنم.خلاصه که روزای خوبی رو بعد از یه دوره ی بد بیکاری و بی حوصلگی دارم میگذرونم.انقدر انرژی دارم که همه ی کارهام رو تند تند میکنم و کلی وقت زیاد میارم در طی روز و دیگه بی خودی از بی حوصلگی نق و نوق نمیکنم و همش رو مخ شووری نیستم!تازه کلی هم کدبانو و زن خونه شدم و صبح به صبح نون تازه میخرم و واسه شوورم صبحونه حاضر میکنم!بعد از ۵ سال تازه انگاری االان وقت شوور کردنم هستش!تازه راه افتادم. نمیدونم این اتفاق بده یا خوب ولی یه جورایی اینترنت زده شدم و دوست ندارم وقتم و الکی اینجا تلف کنم!دیگه مثل قدیما حوصله وبلاگ و وبلاگ بازی هم ندارم و فقط ۲-۳ روز یه بار میام یه سر کوچیک به برو بچ میزنم و زودی میرم.امروزم قصد نوشتن نداشتم اما دیدم پست آخریه بد جور رو مخمه و بیام عوضش کنم.خلاصه که خوبم و مشغول!امیدوارم روزای خوب همینجوری بمونه واسم
+
خط خطي شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 9:39 توسط سارا
|
آقا جان این روزا اصلا حوصله هیچی رو ندارم!نه وبلاگ خونی نه وبلاگ آپ کردن نه کامنت گذاشتن !حوصله هیچکی رو هم ندارم حتی خودم!به طور کلی کاملا از دست رفتم !اوضاع و احوال همه چی روبراهه جز خودم که بازم برگشتم به دوران بد بیکاری و فکر و فکر و فکر!هر چقدرم که آدم بیشتر فکر کنه مخش بیشتره قاطی میکنه و...!دفترچه گرفتم و ثبت نام کردم واسه کنکور اما فعلا که هیچی نخوندم ولی خوب نمیدونم چرا حسم بهم میگه اگه بخونم قبول میشم!خدا عالم است.والا من که هنوز تکلیف خودمو نمیدونم و نمیدونم میخوام چیکار کنم!کلی نقشه واسه ۳-۴ ماه آینده گرفتم که با اجرای یکیشون بقیشون بهم میریزه و اینجوریاست که نمیدونم چکار کنم!از یه طرف کلی دوست دارم قبول شم و درسم رو ادامه بدم اما خوب اگه بخوام برم دانشگاه برنامه های دیگم همه منتفی میشه.خلاصه که بدجوری گیر کردم و نمیدونم چه کنم!فردا داریم میریم مسافرت .امیدوارم این ۳-۴ روزه یکمی روبه راه بشم و حالم بهتر بشه.امروز مثلا اومدم شرکت همسر خان که یکمی وبلاگ گردی کنم اما دیدم اصلا حوصله ندارم و نشستم واسه خودم آهنگ دانلود میکنم!
خیلی چرت نوشتم!شرمنده.حس خوبی دیگه به اینجا ندارم و دست و دلم به نوشتن نمیره!یه چند وقتی میخوام یکمی دور شم از اینجا تا حال و هوام عوض شه!بهتر شدم برمیگردم! فعلا بای تا....
+
خط خطي شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 17:17 توسط سارا
|
یه سلام پر از بوی خوش بهار و بوی خوب خاک بارون خورده ی بهاری به همه ی شما دوستای خوبم.امیدوارم که سال جدید تا به امروز براتون پر از خوبی و خوشی بوده باشه و تا آخرشم همینجوری بمونه. این هوای بارونی و این رعد و برقای بهاریش هواییم کرد که بیام اینورا و یه خاکی از این صفحه ی سفید بگیرم و حال و هوای بهاری رو بیارم توش.خدا رو شکر تا امروز که سال خوبی بوده برامون و امیدوارم تا آخرشم همینجوری آروم و خوب باشه.جاتون خالی امسال هم سال رو مثل پارسال کنار ساحل تحویل کردیم البته در کنار دوستامون.یه دو سه روزی هم بودیم و بعدش برگشتیم تهران.هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود و فقط روز آخری که دیگه داشتیم برمیگشتیم هوا عالی شد و ما هم از فرصت استفاده کردیم و کنار ساحل یه والیبالی زدیم تو رگ و خلاصه که مسافرت خوبی بود و خوشمان گذشت بسی!بقیشم که اومدیم تهران و مثلا امسال برنامه ریخته بودیم بریم تهران گردی که نشد و بیشتر به مهمون بازی گذشت و بعدشم جاری جانمان تنهایی و بیخبر اومدن ایران و بسی ما رو سورپرایز نمودند و خلاصه که یکمی درگیر بودیم دیگه.همسر خانمون هم لطف نمودند و سرکار نرفتن و تا روز ۱۴ ور دلمون بودن و حسابی استراحت از خودمون در وکردیم!تا لنگ ظهر که میخوابیدیم و بعدشم نهار میرفتیم اکثرا خونه ی مامانم و بعدشم باز میومدیم خونه و میخوابیدیم و شبم باز میرفتیم مهمونی!روز ۱۳ هم طبق روال این ۲-۳ ساله سنگین و رنگین نشستیم تو خونمون و نرفتیم بیرون که فقط تو ترافیک باشیم و بعدشم از بی جایی بشینیم دم در خونه مردم و نهارمون و بخوریم!! بجاش دوستامون اومدن خونمون و زدیم رقصیدیم و حالشو بردیم.این بود انشای من در مورد اینکه عید خود را چگونه گذراندید! توی این ۱۴-۱۵ روز هم هی من سعی میکردم دوری گزینم از این اینترنت بلای جان ولی خوب اعتیاد شویمان خیلی بیشتر از این حرفاست و هی هر روز میومد نت و خبری اگه بود رو بهم میگفت و یکی دو بار هم اغفالم کرد و اومدم یه سر تندکی زدم و رفتم.ولی خوب از دیروز کلی وبلاگ باز کردم و هنوز مشغول خوندنشونم.ایشالا.. فرصت کردم میام واسه همگی میکامنتم. دیگه همین دیگه بازم براتون آرزوی یه سال خوب پر از سلامتی و پول و نی نی های خوشمل و خبرای خوب خوب دارم. پ.ن:این پست رو دیروز نوشتم اما نمیدونم چرا یادم رفت آپش کنم!!دیشب که از مهمونی برگشتم یادم افتاد و سیوش کردم تا امروز آپش کنم
+
خط خطي شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 10:23 توسط سارا
|
بازم عید داره میاد و بازم من یه جورایی شدم!نمیدونم چرا چند روز مونده به تغییر سال حس بدی پیدا میکنم و یه جورایی دلشوره میگیرم.با اینکه هر سال عاشق اینم که برم تو بازار تجریش بگردم تا دلم باز بشه و حال و هوای عید بیشتر بپیچه تو تنم ولی امروز که رفتم یه دوری زدم دلم بیشتر گرفت!نمیدونم چه مرگمه.
این یک هفته یه چیز جدید تجربه کردم!تنهایی.نه اینکه کم تنها بودم٬ نه!هیچوقت نشده بود تا ساعت ۱۱-۱۲ اینا همه پشت سر هم تنها باشم.دقیقا یک هفته هستش که شبا تا دیر وقت تو خونه تنهام.نه میتونم بگم بد بود نه خوب بود.ولی برام جالب بود.هیچوقت فکر نمیکردم بتونم تنهایی انقدر دووم بیارم ولی خوب تونستم.تازه کم کم عادت هم کردم و امشب دوست داشتم هر چه زودتر بیام خونه تا تنها باشم.تو این یک هفته سعی کردم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم!تا هر وقت دلم خواسته نشستم بازی کردم و کلی کتاب و مجله خوندم و تازه دی وی دی های جودی آبوت رو هم بیشترشون رو دیدم و کلی کیف کردم.خدایی که من شونصد بار دیگه هم ببینمش بازم سیر نمیشم!دیشب داشتم فکر میکردم که چه کارتون های توپی داشتیم ها!با اینکه اکثرا ننه مرده بودن یا دنبال ننه باباشون میگشتن ولی خوب کلی نکات آموزنده داشتن.خیلی بهتر از این چرت و پرتایی بودن که الان نشون میده.من که عمرا بذارم بچم پس فردا از این کارتونای خشن ببینه!هر روز براش از این کارتونای خوب قدیمی میذارم.خوب از حرف اصلیم دور شدم!داشتم میگفتم که هر کاری دوست داشتم انجام دادم.تازه هر شب کلی هم به خونه زندگیم رسیدم.من تازه امسال میتونم به خودم بگم زن خونه دار.واقعا امسال درک کردم کار خونه چیه!آخه همه کارها رو بچز اتاق خوابمون رو به تنهایی انجام دادم.با اینکه خسته شدم ولی راضیم از کارم و وقتی میبینم همه جای خونه برق افتاده کیف میکنم. اووووووووووووم.چقدر چرت و پرت نوشتم!امشب دلم گرفته بیخود و بی جهت.دوست دارم حرف بزنم با یکی ولی خوب....!راستی چند روز پیشا این خونه ی مجازی ۳ سالش تموم شد و رفت تو چهار سال.خوشحالم که اینجا رو دارم و یه عالمه دوست خوب که با اینکه ندیدمشون ولی واقعا دوستشون دارم و از ناراحتی شون ناراحت میشم و با شادیشون شاد میشم و اگه ازشون خبر نداشته باشم نگرانشون میشم و اگه چند وقت سر نزنم بهشون واقعا دل تنگشون میشم!دوستایه مجازی که شدن جزیی از زندگیه حقیقیم.خوشحالم بخاطر داشتن تک تکشون. راستی قرار بود عکس ماهی هام رو بذارم براتون !یادتونه؟خوب عجل مهلت نداد سال جدید رو ببینن و هر دو تا شون مردن بیچاره ها!دلم کلی سوخت براشون. خوب دیگه شارژ لپ لپم داره تموم میشه و الانه هاست که خاموش بشه! تا قبل از عید حتما میام راستی شووری تو که الان سرکاری و فردا هم همینطور و تا شنبه اینجا رو نمیخونی.پس من الان تولدت رو تبریک میگم بهت که شنبه بری ببینی.قربونت برم که ۳۱ ساله شدی و کلی مرد شدی واسه خودت.دوستت دارم و از خدا واست سلامتی و موفقیت تو همه ی کارهات رو میخوام.یه عالمه بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس برای تو عزیز دل پ.ن :این پست رو دیشب آپ کردم ٬ولی نمیدونم چرا نمایش داده نشده!مرگ بر بلاگفای نمایش نده ی پست خور!!
+
خط خطي شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 22:52 توسط سارا
|
انقدر حرف دارم و انقدر وبلاگ نخونده و ایمیل نخونده دارم و انقدر کار تو اینترنت دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم و مهم تر از همه اینکه وقت هم ندارم!دیگه امروز طاقت نیاوردم و گفتم گور بابای کار خونه که تمومی نداره و با شوی گرام اومدم شرکت!
این چند وقته اولا که کلی کار خونه داشتم!جون عمم خونه تکونیمو زود شروع کردم که زودی تموم شه ولی هیچ فرقی نکرده!تازه به این نتیجه هم رسیدم به ضرر آدمه که زود کارش رو شروع کنه چون در هر صورت تا لحظه ی سال تحویلم تمومی نداره!از اونجایی هم که بنده از کارگر جماعت شانس ندارم گفتم بی خیال و خودم مشغول شدم.اینجوری آدم سنگین تره لااقل میگه خودم همه کارهامو کردم.اونجوری پا به پای کارگر که باید کار کنی تازه کلی هم غصه شو باید بخورم که بدبخت و بیچاره هستش!آخرم خودم بیشتر از اون حمالی میکنم!خلاصه که شدم یه پا کارگر.تازه چون دم عیده و زندگی هم خرج داره سفارش کار میگیرم.انقدر هم خوب و تمیز کار میکنم.تازه نقاشی دیوار و نصب موکت هم میپذیرم!اتاقمون رو خودمون خیلی خوکشل نقاشی کردیم بدونه این که گند بزنیم!شیشه هم تمیز پاک میکنم!فقط آشپزخونه رو شرمنده که هنوز مال خودمم مونده!آهان کاشی و سرامیک کف دستشویی و حمام هم بلتم برق بندازم!خلاصه که کارگر گیرتون نیومد تعارف نکنید در خدمتیم! دیگه همین دیگه!خبری نیست جز خر حمالی های شب عید! آهان راستی ماهی خریدم.دو تا ماهی قرمز خوشگل.یکیشون که کوچیکتره و دمش سیاهه منم و اون یکی سفید بزرگتره هم شووریه!اینا رو گفتم پیش زمینه بشه تا تو اولین فرصت عکسای اعضای جدید خانوادمون رو براتون بذارم! فعلا همینا رو داشته باشد تا برم ببینم دنیا دست کیه .فعلا بای
+
خط خطي شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 16:18 توسط سارا
|
خوب بازم من اومدم شرکت شووری ولی ایندفعه اینترتر دزدی نمیکنم و مثل یه خانوم خوب لپ لپ خودم رو آوردم و کاری به کار کامیه شووری ندارم.اصلندشم مثل این ندید بدیدای خوره شونصد تا وبلاگ با هم باز نکردم و قول دادم یکی یکی بخونم و واسه همه هم مثل بچه آدم کامنت بذارم و هول نزنم بی خودی!الانم یکی دو جا کامنتیدم و گفتم بذار آپی بکنم و بعدش برم سراغ بقیه بلاگ ها.
راستی وَلِنتون مبارک.ایشالا.. که همیشه عاشق و عاشق بمونید.امسال مثلا قرار بود بی خیال این بقوله معروف سوسول بازی ها بشیم ولی خوب برعکس شد.من که یه جورایی یکی از بهترین کادو های عمرم رو گرفتم .یه کادوی خاطره انگیزناک و عااااااااااالی.یه سری کامل از همه ی کارتون های دوست داشتنیه دوران بچگیم.از جودی آبوت گرفته تا بلفی و سرندی پیتی و آن شرلی و زنان کوچک و دهکده حیوانات و ....خلاصه که انقده ذوق زده شده بودم که نگو.خیلی کیف کردم.حدود ۴۶ تا دی وی دیه از فیوریتام.خلاصه که این بود کادوی امسال من با یه شاخه گل خوشگل و یه عالمه ماچ منم واسه شووری از این چیز خوب بدا گرفتم که میدونم دوست داره چند روز پیشا هم یه اتفاقی افتاد که هی میخواستم بیام بگم نمیشد!آقایون و خانومایی که شما باشید ما چند شب پیش داشتیم میرفتیم خونه ی بابا اینای شووری.ماشین رو که پارک کردیم شووری رفت از صندوق وسایلشو برداره منم در رو باز کردم بیام پایین که دیدم ضبط رو در نیاوردم.خلاصه پنل ضبط رو در آوردم که بذارم توی داشبود که دیدم یه چیز گنده ی پشمالو پایین رو پام نشست و یه دم گنده ی پشمالو هم اومد جلو صورتم!تنها کاری که تونستم انجام بدم فقط جیغ کشیدن بود و اصلا نفهمیدم چطوری در طرف راننده رو باز کردم و خودم رو پرت کردم تو پیاده رو!حالا گربه هم رفته بود گوشه ماشین و جا خوش کرده بود شووری هم هر کاری میکرد نمیتونست بیرونش کنه!منم هی دارم جیغ جیغ میکنم که دیگه شووری عصبانی شد و گفت تو برو تو خونه من میام اما خوب من نرفتم که!موندم کمک حال شوورم باشم. این بود اخبار این چند وقت که نبودم اهان اینم بگم و برم .یه سفر یه روزه کاری هم رفتیم رشت و اومدیم!البته جای دوستان اصلا خالی نبود چون همش تو راه بودیم و کلا ۳ ساعت رشت نبودیم ولی در کل خوب بود.همین دیگه برم یکمی وبلاگ خونی و کامنت گذاری که حسابی وبلاگ خونم کم شده!
+
خط خطي شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 17:29 توسط سارا
|
سلام سلام
مرسی از تبریکای قشنگتون دوست جونام. از این به بعد هر وقت من چند روزی نبودم و از دستم راحت بودید و یه نفس راحت میکشیدید بدونید که اینتر ترمان پوکیده و باز هم قطع شده!خوب از اونجایی که ایندفعه روم نشد برم اینترنت دزدی شرکت شووری کلی عقب ماندگی پیدا کردم!ولی خوب امروز از بیکاری زیاد و البته دلتنگی پاشدم اینتر تر نفتی خونمون رو وصل کردم و اومدم اینجا!یه ده ساعتی طول میکشه که صفحه ها باز بشن!منم که جو گیر اینتر نت پر سرعتم هنوز و شونصد تا صفحه رو با هم باز میکنم و این میشه نتیجه که الان دقیقا ۵۸ دقیق میشه که وصل شدم و چهار تا صفحه درست و درمون هم نتونستم بخونم!بگذریم راستی تفلدمم مبارک باشه!شماها که معرفت نداشتید آقا به خدا هوا امروز بد قاط زده!صبح ساعت ۱۲! که از خواب پاشدم دیدم هوا تاریکه و ابری.یه ساعت بعدش بارون گرفت و بعدش هم برف.منم جو گیر زودی با شووری پرده ها رو باز کردیم و مشغول نهار خوردن شدیم.من به طرف پپنجره نشسته بودم و هی امار هواشناسی میدادم .یه دقیقه برف میگرفت شدید ٬یه دقیقه بعدش آفتاب میشد و باز یک دقیقه نشده بود که بارون میگرفت و آسمون تیره و تاریک میشد!خلاصه این پروسه همینجوری ادامه داشت که دیگه آفتاب اومد جا خوش کرد تا همین ۵ دقیقه پیش که چشمم افتاد به پنجره و دیدم برف میاد چه جور!ولی خوب تا اومدم از خودم ذوق در کنم آفتاب شد باز.امسال که زمستون به معنای واقعی نداشتیم.من که میگم خدا دستش رفته رو دگمه ی دیلیت و اشتباهی زمستون رو حذف کرده!این یک هفته که هوا بهاری بود اصلا.منم که جو بهار و عید گرفته بودم و کلی خونه تکونی کردم. همین دیگه خبری نیست.فقط اومدم سلامی عرض کنم و برم. راستی اقلیما بانو پیشا پیش تولدت مبارک باشه
+
خط خطي شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 15:41 توسط سارا
|
ـ نمیدونم چرا هر کاری میکنم و هر چی فکر میکنم میبینم استرس ندارم!اصلا انگار نه انگار.یه حس خاصیه یه جوراییم!حس میکنم یکی دو متری بالاتر از زمین وایسادم و هیچکسی هم نمیبینم!همش دوست دارم پاشم و خودمو تو آینه نگاه کنم ولی خوب چه میشه کرد دیگه باید تحمل کنم تا تموم شه!این زنیکه هم هی سیگارشو پک میزنه و دودشو میده تو صورت من و همش هم میگه چشمات خیلی حساسه!نمیتونم خط چشم بکشم.هی اشک میاد ازشون و کارم و خراب میکنه!نمی دونم چرا دهنم باز نمیشه که بگم بابا مشکل از چشم من نیست مشکل تویی و اون سیگارت!منم و ناخونام که هر چند دقیقه یه بار میارمشون جلو چشمم و نگاشون میکنم و ذوق میکنم٬چقده خوشگل شدن!
ـ حس خوبیه ٬این که همه ی نگاها متوجه شما باشه!اینکه هر کی میاد از بغل ماشینتون رد میشه با نگاهش دنبالتون کنه!اینکه خوش و خرم و راحت واسه خودتون تو خیابونا چرخ بزنید .اووووووووووم.یکی از هیجان انگیز ترین قسمتاش همینه!! ـ انگار نه انگار که درجه هوا زیر صفره و انگار نه انگار که یه لباس دکلته تنمه و بس!تنها چیزی که حس نمیکنم سرمای هواست .میخندم و خوشحالم!فقط نمیدونم چرا حس میکنم بدنم هیچ حسی نداره!!بالاتنم به کل بی حس شده از سرما!!!!من خوشحال و اون نگران و همش در حال صحبت با موبایلش!من بی خیال و در حال ادا و اصول واسه خانوم عکاس و اون بازم نگران مشغول صحبت با موبایلش!من از این ور باغ واسه خودم میرم اونور و اون نگران و در حال صحبت کردن با موبایلش!من رو تاب در حال تاب بازی و اون کنارم با خیال راحت و آروم. ـ من تو ماشین منتظر تا اون در رو برام بازکنه و بریم تو!من با یه عالمه هیجان ولی آروم واسه اینکه دستم تو دستشه و خیالم از بابت همه چیز راحته.من و اون و یه عالمه گل رو سرمون و یه زن سینی به دست با اسپند و گل و دودی که دورو برمون رو گرفته!من و اون زیر یه پارچه ی سفید . من و هیجان و من و استرس!!و ...................بعله ـ من و اون و گشنگی و حمله به غذا!!!انگار نه انگار که کسی دو رو برمونه!بی خیال از همه دنیا و فقط به فکر خوردن! ـ من و اون و بازم ماشین سواری و خیابون گردی با یه ردیف ماشین فلاشر زده و بوق زنان پشت سرمون!من و اون و خونمون و دوستامون و بزن و برقص و .....! و حالا من و اون با یه دنیا خاطره که مرورشون لبخند رو به لبمون میاره .من و اون یه زندگی خوب و آروم .من و اون و ۵ سال کنار هم بودن.
پ.ن:میدونم خیلی لوسه دیگه واسه ما!دیگه این چیزا ازمون گذشته بعد پنج سال ولی خوب چه کنم که از همون اول صبحی که چشمام باز شد این خاطرات هجوم آوردن و هی در حال مرور کردنشونم.یه حس خوبی بهم میده یاد آوری اون روز ٬واسه همین دوست داشتم این حس خوب رو ثبت کنم پ.ن :شووری مرسی بخاطره امنیت و آسایش و عشقی که تو این ۵ سال بهم دادی.مرسی بخاطر همه چیزا.و مرسی بخاطر خودت
+
خط خطي شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 12:32 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
آرشیو
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
